|
سيد مهدي بحرالعلوم (رحمةالله عليه) در حين مطالعه به روايتي بااين مضمون برخود كرد كه اگر شخصي پنجاه سال معصيت خدا را كرده باشد و مرتكب گناهان بسياري گرديده باشد اما.....اما... اززشتي كردار و اعمال و رفتارگذشته خود به درگاه الهي پناه آورده و اظهار ندامت و پشيماني كند و يك مرتبه ،تنها يك مرتبه ،با خلوص نيت و با تمامي وجود عرضه بدارد السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين(ع) خداي منّـان به بركـت و طهـارت و مـودّت حـضرت سيدالشهداء عليـه السـّلام توبه او را مي پذيرد و غفران و رحمت واسعه الهي شامل او ميگردد و سعادت دنيا و آخرت او تضمين ميگردد به شرط آنكه حق النـّاسي بر گردن او نباشد ولي قبول و هضم و پذيرش اين مطلب بر او بسيار دشوار و ثقيل بود تا اينكه دستي بر روي شانه خود ديد كه از وي سبب تفكر و تعجب او را جويا شد واونيز شرح ماجرا را بيان نمود مرد غريبه فرمود : سيد مهدي بگذار جهت روشن شدن اين مطلب داستاني را بازگو كنم روزي پادشاهي با تمامي خَدَم و حَشـَم خود جهت شكار به جنگلي رفت در حين شكارآهو بچه اي نظراو را جلب كرد و پادشاه از پي شكار و صيد آن روان گرديد و كار به جائي رسيد كه ناگهان دريافت كه از تمام همرهان به جا مانده و از طرفي با فرا رسيدن شب و نا آشنا بودن به منطقه راه را نيز گم كرده است خسته و نا اميد و بي هدف به راه خويش ادامه داد تا اينكه به كلبه چوبي محقري برخورد نمود دَق الباب نمود و از ترس دشمنان خود را پيك دربار كه راه را گم كرده معرفي نمود و اجازه ورود و بيتوته كردن آن شب را از صاحبخانه درخواست نمود صاحبخانه كه فردي بسيار فقير و تهيدست بود با روئي گشاده از او استقبال نمود و تمام هستي خود را كه يك راس گوسفند شيرده بود و بواسطه آن ارتزاق ميكردند قرباني كرد و پذيرائي مفصلي از او به عمل آورد و صبح زود ازبقاياي شير روز قبل همان گوسفند از او پذيرائي نمود و راه بازگشت و قصر پادشاه را به او نيز نشان داد پادشاه به محض بازگشت به قصر خود تمامي وزرا و سران كشوري و لشكري خود را فراخواند و براي آنان ماجراي شب گذشته را شرح داد و از آنان مشورت خواست كه چگونه ميتواند و چه كاري انجام بدهد تا لطف و مرحمت شب گذشته آن مرد را جبران كند يكي گفت پاداش او بيست سكه طلاست ديگري گفت : جزاي او يك باب منزل مسكوني مجلل است وزيري گفت : تا آخر عمر او بيمه دربار سلطان باشد اميري گفت : سزايش هزار گوسفند است پادشاه پس از استماع همه نظرات ، رو به آنان كرده و عرضه داشت شما خيلي بي معرفت و بي انصاف هستيد آن مرد تمام هستيش يگ گوسفند بود و آن را هم در راه پذيرائي از من فدا كرد حال اگر من تمام هستي خود را به او ببخشم تازه با او برابر ميشوم حال سيد مهدي به خاطر داشته باش جـَدّ غريبف ما حسين(ع) روز عاشورا تمام هستي خود را در راه خدا قرباني و فدا نمود حتي آمد درون خيمه و طفل شش ماهه خود را نيز در محضر خدا و براي خدا قرباني نمود حال با تمام اين تفاسير اگر خداي متعال تمام هستي خود را فداي حسين(ع)كند و به پاي او بريزد تازه با حسين(ع) به قول معروف ير به ير ميشود حال اگرخدا همچين بنده گنهكاري رابه خاطر حسين (ع) ببخشد كار محال و دور از انتظاري انجام داده است؟ |
|
به سال پانصد و پنجاه و هفت هجری مردی از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگی بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمی بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زندهداری، شبی پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید.
آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنی من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و به خواب رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که میفرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده. نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر میکرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت. او وزیر صالح و نیکوکاری بنام جمال الدین موصلی داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبی است لابد در مدینه اتفاقی افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنی، خوابت را نیز به کسی نگو. نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادی نیز با خود به همراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمیدانست چه کار بکند. شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبی در آسمان پیدا شد و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند. وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادی آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید. مردم گروه گروه میآمدند، نورالدین به آنها جایزه میداد و در قیافهشان دقت میکرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولی آن دو قیافه پیدا نشدند. نورالدین به مأموران گفت: آیا کسی ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمیگیرند. دو مرد نیکو کارند و بی نیاز، بهمه اهل حاجت کمک میکنند، پیوسته روزه میگیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است. نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمدهایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائی نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص). نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد. دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقداری کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کردند که اهل شهر از آنها بسیار خوبی دیدهاند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» میروند، نورالدین گفت: سبحان الله. آنگاه وی به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابی ظاهر شد که به طرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) میرفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند. نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند. بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحی هستیم، پادشاه نصاری و کشیش بزرگ، ما را به صورت و زیّ (لباس) حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادی به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم. لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفتهایم، ما شبها این سرداب را میکندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور میپاشیدیم و مدتی است که این کار را میکنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد. نورالدین فردای آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آن حضرت او را برای رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد. بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادی آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقی کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصاری در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت. ناگفته نماند: این خواب و این معجزه را مرحوم محدث نوری در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سید ضامن مدنی نقل کرده و گوید: در آن سال فضل بن امیر هاشم حاکم مدینه بود. و نیز سمهودی آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و به چند منبع نیز اشاره نموده است و تصریح کرده که نورالدین محمودبن زنگی در سال پانصد و پنجاه و هفت هجری به مدینه آمده است. و نیز ناگفته نماند: نورالدین محمود بن زنگی از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدین محمود یکی از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثیر در تاریخ کامل ج 9 حالات او را بتفصیل نقل کرده است. منبع خبر: خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمدهایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند. به سال پانصد و پنجاه و هفت هجری مردی از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگی بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمی بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زندهداری، شبی پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید. آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنی من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و به خواب رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که میفرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده. نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر میکرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت. او وزیر صالح و نیکوکاری بنام جمال الدین موصلی داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبی است لابد در مدینه اتفاقی افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنی، خوابت را نیز به کسی نگو. نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادی نیز با خود به همراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمیدانست چه کار بکند. شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبی در آسمان پیدا شد و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند. وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادی آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید. مردم گروه گروه میآمدند، نورالدین به آنها جایزه میداد و در قیافهشان دقت میکرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولی آن دو قیافه پیدا نشدند. نورالدین به مأموران گفت: آیا کسی ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمیگیرند. دو مرد نیکو کارند و بی نیاز، بهمه اهل حاجت کمک میکنند، پیوسته روزه میگیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است. نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمدهایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائی نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص). نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد. دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقداری کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کردند که اهل شهر از آنها بسیار خوبی دیدهاند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» میروند، نورالدین گفت: سبحان الله. آنگاه وی به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابی ظاهر شد که به طرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) میرفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند. نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند. بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحی هستیم، پادشاه نصاری و کشیش بزرگ، ما را به صورت و زیّ (لباس) حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادی به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم. لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفتهایم، ما شبها این سرداب را میکندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور میپاشیدیم و مدتی است که این کار را میکنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد. نورالدین فردای آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آن حضرت او را برای رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد. بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادی آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقی کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصاری در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت. ناگفته نماند: این خواب و این معجزه را مرحوم محدث نوری در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سید ضامن مدنی نقل کرده و گوید: در آن سال فضل بن امیر هاشم حاکم مدینه بود. و نیز سمهودی آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و به چند منبع نیز اشاره نموده است و تصریح کرده که نورالدین محمودبن زنگی در سال پانصد و پنجاه و هفت هجری به مدینه آمده است. و نیز ناگفته نماند: نورالدین محمود بن زنگی از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدین محمود یکی از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثیر در تاریخ کامل ج 9 حالات او را بتفصیل نقل کرده است. منبع خبر: خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمدهایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند. به سال پانصد و پنجاه و هفت هجری مردی از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگی بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمی بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زندهداری، شبی پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید. آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنی من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و به خواب رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که میفرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده. نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر میکرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت. او وزیر صالح و نیکوکاری بنام جمال الدین موصلی داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبی است لابد در مدینه اتفاقی افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنی، خوابت را نیز به کسی نگو. نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادی نیز با خود به همراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمیدانست چه کار بکند. شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبی در آسمان پیدا شد و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند. وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادی آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید. مردم گروه گروه میآمدند، نورالدین به آنها جایزه میداد و در قیافهشان دقت میکرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولی آن دو قیافه پیدا نشدند. نورالدین به مأموران گفت: آیا کسی ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمیگیرند. دو مرد نیکو کارند و بی نیاز، بهمه اهل حاجت کمک میکنند، پیوسته روزه میگیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است. نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمدهایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائی نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص). نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد. دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقداری کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کردند که اهل شهر از آنها بسیار خوبی دیدهاند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» میروند، نورالدین گفت: سبحان الله. آنگاه وی به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابی ظاهر شد که به طرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) میرفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند. نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند. بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحی هستیم، پادشاه نصاری و کشیش بزرگ، ما را به صورت و زیّ (لباس) حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادی به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم. لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفتهایم، ما شبها این سرداب را میکندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور میپاشیدیم و مدتی است که این کار را میکنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد. نورالدین فردای آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آن حضرت او را برای رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد. بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادی آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقی کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصاری در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت. ناگفته نماند: این خواب و این معجزه را مرحوم محدث نوری در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سید ضامن مدنی نقل کرده و گوید: در آن سال فضل بن امیر هاشم حاکم مدینه بود. و نیز سمهودی آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و به چند منبع نیز اشاره نموده است و تصریح کرده که نورالدین محمودبن زنگی در سال پانصد و پنجاه و هفت هجری به مدینه آمده است. و نیز ناگفته نماند: نورالدین محمود بن زنگی از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدین محمود یکی از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثیر در تاریخ کامل ج 9 حالات او را بتفصیل نقل کرده است. منبع خبر: خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی |

این روزها هولوکاستی که اسراییلی ها به راه انداخته اند انسان رابه یاد آیات قرآن می اندازد که می فرماید:
بنی اسراییل دو بار در زمین سرکشی می کنند.....
ولی عاقبت از آن متقین است والله عالم
این را نوشتم که پیامبرما ن فرمود :
هرکس فریاد کمک خواهی مسلمانی را بشنود وبه فریادش نرسد مسلمان نیست.
العاقل یکفی الاشاره


امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام كه در اثر دسیسه هاى بنىامیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على علیه السلام بروز كرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشكلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مىتوان نكات زیر را از زندگى امام حسن علیه السلام برداشت كرد:
امام حسن علیه السلام حكومت خود را با مردمى شروع كرد كه به مكتبى بودن مبارزه و هدفهاى آن ، ایمان واضح و كاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلی به چهار دسته تقسیم شده بودند:
الف) امویان
ب) خوارج
ج) شكاكان
د)حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مىخواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. كارشان به جایى رسید كه كوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «كوفه ی حمراء»
در این میان پیروان امام حسن علیه السلام كسانى بودند كه پس از شهادت پدر بزرگوارش على علیه السلام ، به بیعت با او شتافتند و در كوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه ها و فتنه گرى دیگران، پیوسته حركات آنان را با شكست روبه رو ، و خنثى مىكرد.
در این دوره مردم ساده لوح با امام حسن علیه السلام آنسان رفتار مىكردند كه گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مىدانستند و اینگونه بود كه جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.
تبلیغات نیرنگ آمیز معاویه ، موج شك را در مكتبى بودن مبارزات امام حسن (ع) برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید كه مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه اى را مكتبى نمىدانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام حسن (ع) را در ارتباط با مساله حكومت پیچیده تر كرد.
نشانه هاى تاریخى بسیاری وجود دارد كه بیان مىكند امام حسن (ع) موضع خود را به خوبى درك فرموده بودند و مىدانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شك و تردیدى كه در توده هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام (ع) در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست خویش را به روشنى در چاره جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم كرده اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را كوبیده اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حكومت را یادآور شده اند:
« اهل كوفه ؛ رنگارنگى و فرصت طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یك از آنان كه فاسد باشند به كار من نمىآیند. آنان را وفا نیست و به كردار و گفتار خود عمل نمىكنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان كه مشهور است برما».
« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمی یار). بلكه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بىتابى در مى آمیختیم و شما به سوى ما توجه مىكردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینك طورى شده اید كه دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینك بر ضد مایید.»
كار طرفداران امام علیه السلام به خیانت رسید تا جایى كه از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى كه معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و كار را به جایى رساندند كه زعماى كوفه به معاویه نوشتند كه هر وقت بخواهد امام حسن علیه السلام را دست بسته نزد او مىفرستند. آنگاه به خدمت امام مىرسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مىكردند و مىگفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى كه دارى بفرماى». امام علیه السلام به آنها مىگفت: « به خدا سوگند ، دروغ مىگویید. به خدا سوگند شمابه كسى كه بهتر از من بود وفا نكردید، پس چگونه به من وفا مىكنید؟ چگونه به شما اطمینان كنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مىگویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آنجا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها كردند.
امام در جایى دیگر اشاره مىكند كه در این محیط سرشار از شك و تردید ، و اندك بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند كار خلافت را تسلیم نكردم مگر به این علت كه یارانى نداشتم. اگر یارانى مىداشتم شب و روز با او (معاویه ) مىجنگیدم تا خدا میان من و او حكم فرماید».
امام علیه السلام مىفرماید: « مىترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهندهاى بماند.»
باز مىفرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست كه حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر كردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت كنم و جنگ بین خود و او را رها كنم بهتر است.» « همانا حفظ خونها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».
وقتى معاویه به شروطى كه با آن توافق شده بود، عمل نكرد، بسیارى از مسلمانان از امامعلیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ كند. امام به آنان فرمود:
« هر چیز را زمانى است و هر كار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد كه باطن خویش را جلوه گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره مند خواهید بود) » (انبیاء: 111)
اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شكنى موافقت نكرد ؛ زیرا مىخواست شخصیت معاویه را به شكلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام علیه السلام را احساس كرد و دانست كه امام علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد كرد آن وقت است كه كار او به رسوایى خواهد انجامید. از اینرو ، براى خنثى كردن نقشه امام دست به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.
سیاست معاویه در طى بیست سال حكومت این بود كه پیوسته بر نامهاى تنظیم و اجرا كند كه رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدفهایى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى كه از بیت المال به دست مىآوردند فكر كنند. لذا این بیست سال حكومت معاویه ، از شرم آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود كه بر امت اسلام گذشت.
همزمان با این فعالیتها امام حسن علیه السلام ، متوجه دگرگون سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد كه او را تهدید مىكرد و به بازسازى پایگاههاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه هاى دگرگونى مكتبى را براى مردم بازگو كرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.
این نقش مثبت امام علیه السلام و تحرك او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت داشت و امام علیه السلام را قدرتى مىدانست كه احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.
خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام علیه السلام ، در دل حكومت افتاده بود. شهید كردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و كوشش خستگى ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مىباشد.
اینجا بود كه حكومت ستمكار معاویه با دسیسه هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیكان امام شد و سرانجام در 28 صفر سال 50 ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.
منابع:
1-صلح حسن، شیخ راضى آل یاسین، ص 250 تا 260 .
2- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما ائمه اطهار، استاد عادل ادیب، مترجم: دكتر اسدالله مبشرى، ص 105 تا 115.

ان الانسان لفی خسر

در لحظه هایی که در مقابل بدیها ، زشتی ها ، نا سپاسی ها ، خود بینی ها ، غرور ها ، تعصب ها ، جهالت ها ، گناهان ، نا شکری ها و بد مستی ها ،خوبی ، وفا ،پرده پوشی ،محبت ، منت ، نعمت و بزرگواری دیده می شود . حقیقتا شرم چه واﮊه حقیر و زبونی در بیان حالت من است !
خداوندا ! دیگر حتی نمی توانم بگویم شرمسارم !
فقط مبهوتم و متحیر !
خدایا ، نمی توانم بگویم ممنونم ! فقط مبهوتم ، مبهوت .
حال چگونه عمل کنم به " لئن شکرتم لا زیدنکم " که من فقط می توانم بگویم ، نه نمی گویم ، بلکه عمل می کنم که : "سرافکنده ام !!"
خدایا مرا ببخش که هر لحضه در پشیمانیم.
زندگی سراسر افتخار امام مجتبی(علیهالسلام) جلوههای زیبا و پرشكوهی داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجری پا به عرصه وجود گذاشت.
هفتسال در دامن پرفیض رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) از چشمههای زلال نبوت بهره برد. وحی الهی فكر و اندیشه او را شكل داد و اعماق جانش را جهتبهره دهی به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سیسال حوادث تلخ و شیرین بعد از رحلت پیامبر وی را از تجربههای گران بهرهمند ساخت. در سال چهلم هجرت، هدایت كشتی اسلام، در سختترین موقعیت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(علیهالسلام) با كمترین آسیب و تلفات امت اسلامی را رهبری كرد، توطئههای بزرگ و خطرناك بنیامیه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودی اسلام و برنامههای حیات بخش آن شد و پیش بینی پیامبر خدا(صلیاللهعلیهوآله) را تحقق بخشید.
بر خورد زیبای امام حسن(علیهالسلام) در قصه صلح افتخار بزرگی در تاریخ اسلامی بر جای گذاشت. نویسندگان و تحلیل گران بسیاری به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسی كردهاند. گروهی همانند شیخ راضی آل یاسین(ره) كتابی در 374 صفحه تدوین كرده، آن را «صلح الحسن» نامیدهاند و جمعی نیز در صفحات بیشتر یا كمتر به ترسیم تلاشهای این سرور جوانان بهشت پرداختند.
بیعت یكپارچه مردم كوفه و نمایندگان قبیلههای مختلف در مسجد كوفه در روز بیست و یكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بعد از شهادت مولی الموحدین(علیهالسلام) وحشتبزرگی در دل معاویه و حاكمان شام پدید آورد. آنان احساس كردند توطئه ترور آن بزرگمرد به طرفداران اهل بیت عصمت و طهارت عزمی راسختر بخشید و آنان را در استمرار راه خویش مصممتر ساخت.
معاویه، با شنیدن اخبار فوق، یاران و نزدیكان خویش همچون عمروعاص، قیس بن اشعث، ولید بن عقبه و عتبة بن ابیسفیان و... را فرا خواند، نشستی تشكیل دادو درباره چگونگی برخورد با حكومت تازه پای امام حسن (علیهالسلام) و براندازی آن با آنان به مشورت پرداخت او گفت: چنانچه اندیشهای اساسی جهت براندازی حكومت علوی نكنید، برای همیشه با تهدید مواجه خواهیم بود. پس از سخنان معاویه شورا برگزار شد. رهاورد این نشست تصمیمهای زیر بود كه بتدریج جامه عمل پوشید:
1- فرستادن جاسوس جهت اغتشاش و آشوب و ایجاد نا امنی.
2- تطمیع و تهدید نیروهای ارشد نظامی و لشكریان امام مجتبی(ع) مانند عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد.
3- ارسال گشتیهای رزمی در اكیپهای كوچك و بزرگ جهت ضربه زدن و ایجاد رعب و وحشت در مرزهای حكومت علوی مانند حمله به بسر بنارطاة و كشتن عبدالرحمان و قثم دو فرزند كوچك عبید الله بن عباس در شهرهای یمن یا مكه.
4- شایعه صلح قبل از تحقق آن و تبلیغات گسترده در این زمینه.
5- انتشار شایعههای بیاساس چون كشته شدن قیس بن سعد بن عباده و افراد دیگر،
6- شایعه پناهندگی بعضی از شخصیتهای سیاسی، نظامی حكومت امام حسن مجتبی،
7- جنگ روانی تمام عیار علیه كارگزاران صالح و متعهد و دلسوز آن حضرت در شهرهای مختلف.
8- فعال شدن ستون پنجم و نیروهای وابسته اموی و افراد ناراضی در شهرهای كوفه، كربلا، بغداد، مكه، مدینه.

توطئههای فوق سبب شد تا حكومت تازه نفس امام مجتبی(علیهالسلام) گرفتار مقابله و برخورد با آنان گردد، از برنامه ریزهای دراز مدت و جابجایی نیروهای خسته و ناتوان و غیر علاقهمند منصرف شود و نتواند شالوده محكمی را پیریزی كند. از سوی دیگر، طولانی شدن معركه صفین به مدت هیجده ماه و كشته شدن حدود 70 هزار تن در لیلة الهریر و فقدان نیروهای ارزشمند و صحابه بزرگ پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) مانند عمار یاسر، هاشم مرقال، ثابتبن قیس، ذوالشهادتین و...، كه سابقهای درخشان در تاریخ اسلام داشتند، و از همه مهمتر شهادت امیرمؤمنان در فرو پاشی شیرازه حكومت تاثیر بسزا داشت.
مورخان گفتهاند:36 تن از رزمندگان غزوه بدر، كه آخرین ستارگان تابناك ایمان و عقیده از زمان پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بودند، در نبردهای جمل، نهروان و صفین به شهادت رسیدند كه ضربهای كوبنده بر پیكر لشگریان عراق بود.
امام مجتبی(علیهالسلام) فرمود: سوگند به خدا، من حكومت و خلافت را تسلیم معاویه نكردم، مگر بدان سبب كه یارانی برای نبرد با او نیافتم. چنانچه همراهانی میداشتم، شب و روز با وی(معاویه) جنگ میكردم و (آنقدر) به نبرد علیه او ادامه میدادم تا خداوند بین ما حكم كند.
سبط اكبر رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) چنان میدید كه جنگ شروع شود، به شكست نظامیان عراق میانجامد و معاویه بدین بهانه همهدوستان اهل بیت(علیهالسلام) را خواهد كشت. از اینرو فرمود:
انی خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض فاردت ان یكون للدین ناعی
من ترسیدم ریشه مسلمانان از روی زمین كنده شود، خواستم، برای پاسداری و حفاظت از دین، نگاهبانی باقی بماند. و در جای دیگر فرمود: فصالحتبقیا علی شیعتنا خاصة من القتل، فرایت دفع هذه الحروب الی یوم ما فان الله كل یوم هو فیشان
حفاظتشیعه از نابودی و كشته شدن، مرا ناگزیر به مصالحه ساخت. پس مناسب دیدم جنگ را به روزی دیگر واگذارم. تكلیف انسان براساس اوامر الهی هر روز به گونهای است و باید آن را انجام دهد.
به نوشته مورخان در سال 41 ه.ق، در یكی از ماههای ربیع الاول یا ربیع الثانی و یا جمادی الاولی، معاویه به وسیله عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره نامهای به عنوان قرارداد صلح، برای حسن بن علی(علیهالسلام) فرستاد. این نامه كاملا سفید بود و فقط در بالای آن یك خط نوشته شده بود، ان اشترط فی هذه الصحیفة التی ختمت اسفلها ما شئت فهو لك، این نامه را در خصوص قرارداد صلح فرستادم. من آن را امضأ كردهام هر شرطی را كه شما میخواهید و صلاح میدانید در آن بنویسید. مورد قبول من است.
در پایان نامه، جهت اطمینان بیشتر سوگندهای بزرگی یاد كرد، به امضای همه بزرگان دربارش رساند.
نامه فوق به دو گونه نقل شده، ما به جهت اختصار به نقل دوم میپردازیم كه بندهای آن به صورت جداگانه ذكر شده است.
ماده اول: واگذار كردن حكومت به معاویه به شرط آن كه بر اساس كتاب خدا و سنت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) و سیره و روش خلفای شایسته عمل كند.
ماده دوم: خلافت بعد از معاویه از آن حسن بن علی(علیهالسلام) است و چنانچه حادثهای برای او پیش آمد و او موفق نشد، حكومت از آن حسین(علیهالسلام) است و معاویه حق ندارد، بعد از خود جانشین تعیین كند.
ماده سوم: دشنام دادن و نفرین به امیرمؤمنان(علیهالسلام) در قنوت نماز ترك شود و كسی از آن حضرت جز به نیكی یاد نكند،
ماده چهارم: همه مردم از هر رنگ و نژادی كه هستند و در هر جا زندگی میكنند، باید از امنیت كامل برخوردار باشند و آنچه در گذشته انجام دادهاند، مورد عفو قرار گیرد افراد به بهانههای واهی مورد تعقیب واقع نشوند و با مردم عراق به خشونت رفتار نگردد.
ماده پنجم: یاران و شیعیان علی(علیهالسلام) در هر جا هستند، در امان باشند و به آنها تعرضی نشود و جان و مال و ناموس و فرزند ایشان از امنیت كامل برخوردار باشد. معاویه باید از تعقیب و سوء قصد به آنها بپرهیزد، حقوق هر صاحب حقی را به خودش برساند و آنچه در دستیاران علی(علیهالسلام) استباز پس گرفته نشود.
ماده ششم: هرگز علیه امام حسن و برادرش امام حسین(علیهالسلام) و هیچ یك از خاندان اهل بیت(علیهالسلام) آشكارا و نهان توطئهای نكند(ستمی و آزاری نرساند) و در هیچ نقطهای از روی زمین برای آنان وحشتی ایجاد نكند.
ماده هفتم: در حضور معاویه اقامه شهادت نشود و معاویه حق ندارد خود را امیرمؤمنان بنامد.
ماده هشتم: از بیت المال كوفه، مبلغ پنج میلیون درهم مستثناست، آن مبلغ ربطی به قرار داد صلح ندارد. معاویه باید بدهیهای بیت المال را بپردازد و بر اوست هر سال مبلغ دو میلیون درهم به برادرم حسین بدهد. بنیهاشم را در بخششها و عطاها بر بنی عبد شمس ترجیح دهد و هر سال یك میلیون درهم جهت فرزندان شهدای جنگهای جمل و صفین و به آنانی كه در ركاب امیرمؤمنان(علیهالسلام) به شهادت رسیدهاند، داده شود، و این مبلغ باید از مالیات مربوط به دارابجرد باشد.
شروط فوق در نامههای رسمی امضأ نشده، رد و بدل گردید. معاویه از شام به مسكن آمد و قرارداد صلح در آنجا به صورت علنی و رسمی در حضور بسیاری از مردم، خوانده شد، بعضی از مورخان گفتهاند: عقد صلح در «بیت المقدس» و یا «ادرح» اجرا گردید. این دو قول قوت چندانی ندارد، زیرا مسكن محل تجمع نیروهای نظامی دو طرف بود و فرماندهان عالی رتبه نیز حضور داشتند.

بندهای قرارداد مصالحه. كه از سوی سبط اكبر پیامبر مطرح شده، دارای امتیازات بسیاری است كه در هر زمان، جایگاه والای سیاسی - الهی خود را باز میكند و منشور اصلاح و انقلاب تدریجی را پیریزی مینماید. امام(علیهالسلام)، در این قرارداد، كوشید پرده از چهره معاویه بردارد و تبلیغات دروغینی كه جهت تثبیت موقعیت اجتماعی او انجام گرفته، خنثی كند.
بند اول: اعمال و كردار وی را مخالف قرآن و سیره پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) و خلفای صالح دانسته و از وی خواسته است تا بعد از واگذاری حكومت، برنامههای آینده خویش را بر اساس قرآن و روش پیامبر قرار دهد.
بند دوم: به موقتبودن حكومت معاویه اشاره میكند و اینكه او نمیتواند سرنوشت آینده مسلمانان را بر عهده گیرد، بلكه آینده از آن خود یا برادرش حسین(علیهالسلام) و یا شورایی از مسلمانان است كه خط و مشی را تعیین میكنند.
بند سوم: بیانگر كینه معاویه به اهل بیت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) است او آغازگر سب و نفرین علیه شخصیتی همچون علی بن ابیطالب(علیهالسلام) بود.
بند چهارم: بر بیتقوایی، ستمگری و نژاد پرستی معاویه اشاره میكند و از او تعهد میگیرد امنیت را برقرار سازد و متعرض مردم، بویژه مردم عراق و علاقهمندان به اهل بیت(علیهالسلام) نگردد، زیرا بسیاری از آنان حامی و یاور پدرش علی(علیهالسلام) بودند.
بند پنجم: خواستار حفاظت و امنیت ویژهای برای یاران علی(علیهالسلام) است و سپس تصریح میكند: بر معاویه است پاكباختگانی چون حجربن عدی، میثم تمار، عمرو بن حمق و... را ارج نهد و حقشان را ادا كند، نه اینكه، به خاطر حقگویی، آنان را تعقیب كند و ترس و وحشت را حاكم سازد.
بند ششم: تاكیدی استبر دو بند پیشین و هشداری استبر ترك توطئه آشكار و پنهانی حاكمان شام علیه امام و اهل بیت(علیهالسلام)، زیرا آنان مشعل هدایت این امتند و معلوم بود كه معاویه و بنی امیه برای رسیدن به اهداف شوم خود خستسراغ آنان را خواهند گرفت.
امام مجتبی(علیهالسلام) در بند هفتم، بالاترین ضربه روحی را بر پیكر معاویه و بنیامیه وارد كرده است، زیرا:
اولا: اقامه شهادت باید نزد افراد عادل، مطمئن و مورد وثوق انجام گیرد و معاویه از این خصال نیك به دور است. مرحوم مجلسی در این باره مینویسد: شهادت باید نزد حاكم عادل و قاضی فصل(تمیز دهنده بین حق و باطل) اقامه شود و درباره او اطمینان حاصل شود كه حق را احیا و با باطل مبارزه میكند.
امام با آوردن این قیدها خواسته است، معاویه را فاقد صفات مذكور معرفی كند.
ثانیا: اگر معاویه خود را امیرالمؤمنین نداند، مسلم امام(علیهالسلام) كه خود یكی از افراد مؤمن است، تحت ولایت و سرپرستی او نخواهد بود، به همین ترتیب، دیگر افراد متدین، متعهد و دلسوز شیعه پس در آن صورت او حقی بر گردن هیچ مؤمنی پیدا نخواهد كرد.
اما بند هشتم، كه در برگیرنده مسایل مالی، بیت المال، پرداختسالانه به حسین بن علی(علیهالسلام) و پرداختبدهیهای حضرت و رسیدگی به بازماندگان شهدای صفین و جمل است، از اساسیترین شروط قرارداد صلح به شمار میآید.
علامه باقر شریف قرشی شرط هشتم قرارداد صلح را غیر واقعی میداند، زیرا طبق استدلال ایشان، بیت المال در اختیار امام مجتبی(علیهالسلام) بود و درخواست معنا ندارد و دیگر اینكه این بند با سیره امیرالمؤمنین(علیهالسلام) كه بیت المال را هر شب میروبید، سازگار نیست. در پاسخ باید گفت: اولا: امام(علیهالسلام) با این حركت، صداقتخویش را ثابت كرد و برای همیشه از اتهام اختلاس بیت المال رهایی یافت و هیچ كس نتوانست آن حضرت و برادرش و دیگر دست اندركاران حكومتش را متهم كند.
ثانیا: مگر میشود مملكتی كه گرفتار جنگهای پرهزینهای همچون صفین و جمل و... بود و پیوسته به اسب، شتر، لباس و شمشیر و سپر و نیزه نیاز داشت پشتوانهای در بیت المال نداشته باشد؟ آنهم جنگی كه بیش از هشتاد هزار نیرو و جنگجو در آن شركت جسته است.
ثالثا: سیره علی(علیهالسلام) افزون كردن بیت المال است «توفیر فیئكم علیكم» به طوری كه پشتوانهای قوی برای مسلمانان باشد و فئ غنائم، مالیات و زكوات را شامل میشود.
رابعا: صدقات و حق فقرا، كه علی بن ابیطالب(علیهالسلام) آن را نگه نمیداشت و به فقرا میرساند و سعی میكرد چیزی از آن را نگاه ندارد، جزئی از بیت المال عمومی كشور بود نه همه آن.
و اما در مورد درخواست 2000000 درهم در سال برای حسین(علیهالسلام)، باید توجه داشت كه این مبلغ برای مصرف شخصی خود امام حسین(علیهالسلام) نبوده، بلكه جهت فقرا و درماندگان هزینه میشد، زیرا خانوادههای فقیر و آبرومندی در كوفه بودند كه غیر از امام و برادرش(علیهالسلام) كسی آنها را نمیشناخت.
نكته قابل توجه اینكه چون دین و بدهكاری امام مجتبی(علیهالسلام) مربوط به بیت المال بوده از این رو پرداختنش را به معاویه محول میكند.
بنابراین، روشن شد كه شرایط و موراد صلحنامه بسیار دقیق و اساسی بود و بأ;ء درایت و پیش بینی امام مجتبی(علیهالسلام) انجام گرفته است.
قرارداد مصالحه و اعلان آن، چنانچه در پانزدهم ربیع الاول سال 41 ه.ق انجام گرفته باشد، خلافت و حاكمیت آن حضرت پنج ماه و 24 روز به طول انجامیده است و اگر در 25 ربیع الآخر واقع شده باشد، حكومت آن حضرت هفت ماه و چهار روز طول كشیده است. و بالاخره اگر 25 جمادی الاولی باشد، هشت ماه و چهار روز شده است.

" پس به پیامبر پاکیزه و پاک خود اقتدا کن ، زیرا آن حضرت سزاوار پیروی کردن است برای کسی که پیروی کند و صبر و شکیبائی او برای کسی که شکیبا باشد ، سرمشق است . و محبوب ترین بندگان نزد خدا کسی است که پیرو پیغمبر خود بوده و بدنبال نشانه او برود.
لقمه دنیا را به اطراف دندان می خورد . ( بدین معنا که در دنیا زیادتر از آنچه را که ناچار به استفاده از آن بود فرا نمی گرفت. ) و به دنیا به گوشه چشم نمی نگریست . ( هیچ گونه به دنیا دل نمی بست ) . . .
دنیا به او پیشنهاد شد ، از قبول آن امتناع نمود . و ـ چون ـ دانست خدا چیزی را دشمن می دارد ، آنرا دشمن داشت و چیزی را که خوار شمرده، آنرا خوار انگاشت و چیزی را که کوچک شمرده ، آنرا کوچک داشت ...
پیغمبر صلی الله علیه و آله ، بر روی زمین طعام می خورد و می نشست مانند نشستن بنده ( عبد ) و بدست خود پای افزار خود را پینه می بست و جامه خود را خود وصله می نمود . ..
پس به دل خود از دنیا روی گرداند ، و یاد آنرا در خاطر خود می راند و دوست داشت که زینت دنیا از او نهان ماند تا از آن جامه زیبا فرا نگیرد ، دنیا را پایدار نمی دانست و امیدواری درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد . پس ـ علاقه ـ انرا از خود برون کرده ، و دل از ان برداشت و دیده از آن برگردانید . . .
همانا خدا ، محمد صلی الله علیه و آله را نشانه ای ساخت برای قیامت ( چون پس از او پیامبری مبعوث نخواهد شد . ) و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت . از دنیا برون رفت و از نعمت آن سیر نخورد ( از لذات و خوشیهای دنیوی بهره مند نگردید ) و به آخرت وارد شد و گناهی با خود نبرد . . .
پس چه بزرگ است منتی که خدا بر ما نهاده و چنین نعمتی به ما داده است : پیشروی که باید او را پیروی کنیم و پیشوائی که پا بر جای پای او نهیم . . .( 1 )
خدا می داند این غم جانكاه چقدر بر سینه امیر المونین علیه السلام تنگی می كند كه حضرتش به هنگام تطهیر و غسل بدن پاكیزه پیامبر (ص) اینگونه دردمندانه ناله سر می دهد كه:
" پدر و مادرم بفدای تو باد ای رسول خدا همانا با مرگ تو - رشته ای – از نبوت و احکام الهی و اخبار آسمانی بریده شد که با مرگ دیگران ( سایر پیامبران ) بریده نگردید . . .
اگر امر به شکیبائی و نهی از ناله و فریاد و فغان نفرموده بودی ، هر آینه ( در فراق تو ) سرچشمه های اشک چشم را ( با گریه بسیار ) خشک می کردیم ، و درد و غم پیوسته ، و حزن و اندوه همیشه باقی بود ، و خشکی اشک چشم و دائمی بودن حزن و اندوه در مصیبت تو کم است ، ولی مرگ چیزی است که بر طرف نمودن آن ممکن نبوده و دفع آن غیر مقدور است .
پدر و مادرم به فدای تو باد ، مارا نزد پروردگارت بیاد آورده و در خاطر خویش نگهدار . (2)
منبع:
1- نهج البلاغه ، خطبه 160
2- نهج البلاغه، خطبه 235

حادثه عاشورا از دلخراش ترین وقایع تاریخ اسلامی به شمار می رود. این رخداد از هنگامه وقوع تاکنون مورد اهتمام و توجخ انسان های آزاده قرار گرفته است. متفکران و نویسندگان مسلمان و غیر مسلمان از زاویه های گوناگون آن را کاویده و به موضوعاتی از این دست نظر افکنده اند:
علل شکل گیری و پیدایش حادثه کربلا؛ درس های عاشورا؛ حضور زنان؛ گریه و عزاداری؛ تحیف ها و ... .
و البته هنوز جای مباحث بسیار تاریخی، اخلاقی و انسانی، جهت پژوهش های عمیق خالی است. یکی از پرسش هایی که مطرح است و در لابه لای نوشته ها به اجمال بدان پرداخته شده، راز جاودانگی این قیام است. با آنکه قیام های بسیار در تاریخ بشریت و نیز دوره های اسلامی به وقوع پیوسته، اما کشش و جاذبه و ژرفایی حادثه عاشورا در آن مشهود نیست. چه تفاوتی ماهوی میان آنها وجود دارد؟ چه رمز و رازی در این قیام و رخداد نهفته است؟
آیا تا به حال از خود پرسیدهایم که:
1. اجتماع مردم در این ایام، و تجمع وصف ناشدنی روزهای تاسوعا و عاشورا به ویژه در کشورهای شیعهنشین از چه نیرویی تغذیه میکند؟ چرا گذشت قرنها، نه تنها از نشاط آن نکاسته بلکه سال به سال بر رونق آن افزوده است؟
2. حضور گسترده نیروهای جوان که همه تعلقهای جوانی اعم از مد لباس تا خواب سنگین را کنار نهادهاند، چگونه توجیه میشود؟ جوانان با ایدهها و حساسیتهای متفاوت، که انرژی غیر قابل کنترل و روحیهای گریزان از توصیه و پند دارند، چرا عمیقاً جذب این حادثه میشوند؟
در این جهان، آیینها، مرامها و حوادث تاریخی هر چه انسانیتر باشد و به جوهره وجودی انسان نزدیکتر، ماندگارتر خواهند بود.
3. نمایش زیبای هیئتهای عزاداری و دستههای سینهزنی بدون آموزشهای فنی و درازمدت که بسا زیباتر از رژه دستههای نظامی صورت میگیرد، آن هم با تنوع فراوان، بر حسب عرفها و عادتهای بومی و منطقهای، چگونه تحلیل میشود؟ بسیار دیده میشود که سربازان بعد از آموزشی درازمدت به خوبی از عهده وظایف خود برنمیآیند، اما دستههای عزاداری خودآموز، آرایشی زیبا پیدا میکنند؟
4. چه چیزی مردم را در ایام محرم به احسانها و ایثارهای بزرگ مالی وامیدارد؟ اطعامها و خوانهای گسترده در این ایام از چه عاملی سرچشمه میگیرد؟ با آن که برای جلب احسانهای کم تراز این به تبلیغاتی گسترده و برنامهریزیهای درازمدت، نیاز است.
این همه پس از قرنهای متمادی که از حادثه کربلا گذشته، و بدون کمترین جبر و تشویق دنیایی و حکومتی چه توجیهی دارد.
این نوشتار بر آن است تا اندازهای در مورد این پرسش بررسی و کاوش کند. میتوان علل و عوامل متعددی برای این جاودانگی برشمرد؛ مانند:
1. انتساب امام حسین علیه السلام و فرزندانش به رسول خدا .
2. حضور زنان و کودکان .
3. نهایت درندهخویی و ستمگری یزیدیان .
4. مشیت الهی .
5. ماهیت انسانی قیام عاشورا .
به نظر میرسد نمیتوان ماندگاری و جاودانگی را به یک راز و سبب منتهی کرد، بلکه تمامی علل و عوامل پیش گفته در آن مدخلیت دارد.
سه عامل نخست واضح است و پیرامونش بسیار نوشته شده است. عامل چهارم شاید همان باشد که در پارهای احادیث بدان اشاره میشود مانند:
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: انّ لقتل الحسین علیه السلام حرارة فی قلوب المومنین لاتبرد ابداً. (1)
«شهادت امام حسین علیه السلام را در دلهای مومنان شرارهای است که هیچگاه خاموش نشود.» حقیقتاً تاثیر عوامل غیبی و آسمانی بر ماندگاری این حادثه را نمیتوان انکار کرد.
به گمان ما عامل پنجم جایگاه ویژهای دارد، گرچه علل چهارگانه دیگر هر یک تاثیر خود را میگذارد. چرا که این عامل بیشتر، عمق معرفت، انتخاب، اراده، تصمیمگیری و زیبایی عمل امام حسین و همراهانش را نشان میدهد. به تعبیر دیگر حسن فاعلی و حسن فعلی حادثه عاشورا، با این علت بیشتر نمایان میگردد.
این نوشتار میخواهد به اختصار حادثه کربلا را از این زاویه مورد مطالعه قرار دهد. در این جهان، آیینها، مرامها و حوادث تاریخی هر چه انسانیتر باشد و به جوهره وجودی انسان نزدیکتر، ماندگارتر خواهند بود.
حادثه عاشورا نیز چنین است. نمیبایست آن را تنها از زاویه انتساب به خاندان پیامبر بررسی کرد و یا تنها بر عوامل غیبی پای فشرد و یا اوج درندهخویی یزیدیان را منظور داشت و یا بر حضور زنان و کودکان تاکید ورزید، بلکه آن را به عنوان حادثهای که تمام اصول و ضوابط انسان در آن منظور شده و هیچ امر غیر انسانی در ناحیه هدف و روش در آن به چشم نمیخورد، مطالعه کرد. گاه انسانها درباره اهداف و روشهای انسانی، خوب سخن میگویند و نیک قلم میزنند. برخی این هدفها و روشها را در عادیترین شرایط زندگی پیاده میکنند. اعجاز و اعجاب حادثه عاشورا در آن است که در ناگوارترین شرایط زندگی، گروهی ذرهای از اهداف، روشها و منشهای انسانی تخطی نمیکنند و آن را در دشوارترین شرایط، عینیت میبخشند.
انسانی بودن این حادثه را در دو بعد هدفها و روشها پی میگیریم:
الف- اهداف
آرمانها و اهدافی که امام حسین و یارانش از آغاز حرکت تا شهادت و اسارت بر آن پای میفشردند، کاملاً انسانی است که به برخی از آن اشاره میشود:
1. آگاهی بخشی
آگاهی بخشی، هوشیار کردن انسانها، و از جهالت و سرگردانی درآوردن آنها، از عالیترین اصول انسانی به شمار میرود.
استعداد آدمیان در فضای آرام و امن به فعلیت میرسد، شکفته میشود و کمال مییابد. اگر این امنیت فراگیر نباشد و تنها متمولان و قدرتمندان از آن بهرهمند گردند، چنین جامعهای را نمیتوان امن نامید. هرگاه که دورافتادگان از هرم قدرت و ثروت که همیشه بیشترین قشرهای اجتماعی را تشکیل میدهند، از امنیت برخوردار گردند، جامعه، انسانی و الهی است. امام حسین علیه السلام یکی از اهدافش را چنین بیان میکند:
و یأمن المظلومون من عبادک؛ (بدان خاطر قیام کردم) که ستمدیدگان از بندگانت در امنیت به سر برند.
امام حسین علیه السلام برای رهایی انسان از جهالت، سر درگمی، خون خود را نثار کرد. در زیارت اربعین که شیخ طوسی و دیگران آن را روایت کردهاند، چنین میخوانیم:
و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة(2)؛ او خون خودش را در راه تو نثار کرد تا بندگانت را از جهالت و نادانی رهایی بخشد.»

2. اصلاحگری
همیشه زدودن پیرایهها از زوایای زندگی جمعی انسانها، آرمانی ارزشمند و بزرگ بوده است. مصلحان کسانیاند که تلاش میکنند جامعه انسانی را از حرکت در بیراهه ها باز دارند و آنان را پایبند به قواعد انسانی سازند. برداشتن غل و زنجیرهای اجتماعی، فقر و پریشانی خاطری آدمیان جزو اصول اصلاح گری و اصلاح طلبی است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با بعثت خود، تحولی الهی و انسانی در جامعه پدید آورد، لکن پس از رحلت ایشان پیرایهها گریبانگیر جامعه نبوی شد و دچار ارتجاع گردید. اصلاحات حسینی در مسیر برداشتن این پیرایهها و زدودن کجیها بود تا با ارتجاع به جاهلیت بستیزد و آن را از میان برد. امام حسین به واقعیت آن روز جامعه چنین اشاره فرمود:
الا ترون الی الحق لایعمل به والی الباطل لایتنهای عنه (3)؛ آیا نمینگرید که به حق عمل نمیشود و از باطل پرهیز نیست.
اصلاحگری خود را نیز با این جملات بیان داشت:
انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی (4)؛ همانا برای جستن اصلاح در امت جدم، قیام کردم.
3. امنیت
استعداد آدمیان در فضای آرام و امن به فعلیت میرسد، شکفته میشود و کمال مییابد. اگر این امنیت فراگیر نباشد و تنها متمولان و قدرتمندان از آن بهرهمند گردند، چنین جامعهای را نمیتوان امن نامید. هرگاه که دورافتادگان از هرم قدرت و ثروت که همیشه بیشترین قشرهای اجتماعی را تشکیل میدهند، از امنیت برخوردار گردند، جامعه، انسانی و الهی است. امام حسین علیه السلام یکی از اهدافش را چنین بیان میکند:
و یأمن المظلومون من عبادک (5)؛ (بدان خاطر قیام کردم) که ستمدیدگان از بندگانت در امنیت به سر برند.
4. امر به معروف و نهی از منکر
یکی از مهمترین اهداف قیام حسینی نظارت و کنترل بر قدرت متمرکز جامعه به شمار میرود. آن حضرت بر این باور است که حکمرانان در مسیر صواب حرکت نمیکنند و یکی از راههای بازدارندگی و نیز ایستادگی در برابر آن نظارت همگانی و کنترل قدرت از طریف نخبگان اجتماعی بلکه تودههای اجتماعی است. امام حسین علیه السلام بر این هدف نیز بارها تاکید میورزد:
ارید أن آمر بالمعروف وانهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی(6)؛ تصمیم دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و بر روش جدم و پدرم رفتار کنم.
در منزلگاه عُذَیب خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوی به امام حسین داده شد. و نیز گزارش دادند که مردم دلهایشان با شما است و شمشیرهایشان بر رویتان کشیده. طرماح به حضرت پیشنهاد کرد که از راه منصرف شوید و به سوی کوهی در منطقه ما حرکت کنید که از دسترس به دور است و ما برای شما بیست هزار رزمنده تعهد میکنیم که از شما دفاع کنند.
امام حسین پس از تشکر و سپاس فرمود: ان بیننا و بین القوم عهداً و میثاقاً و لسنا نقدر علی الانصراف؛ میان ما و مردم کوفه پیمانی است که نمیتوان از آن سر باز زد.
روشن است که یکی از حوزههای اصلی امر به معروف و نهی از منکر، نظارت عمومی نسبت به حکمرانان و متولیان امور است و آنچه در زمان امام حسین علیه السلام صادق بود، همین حوزه از امر به معروف و نهی از منکر است؛ گرچه دامنه آن به روابط افراد با یکدیگر نیز گسترش دارد.
تا اینجا چهار آرمان اصلی قیام امام حسین که تمامی آنها در راستای اعتلای انسانیت و رشد و کرامت انسانها است، برشمرده شد.
ب- روشها
بسیاری از حرکتهای اجتماعی، انقلابها و اصلاحطلبیها، با آرمان و اهداف بلند و انسانی شروع میشود، اما آنچه در روش و عمل اتفاق میافتد، معمولاً سازگاری با اهداف و آرمانها ندارد. نهضت حسینی اعجازش در همین است که روش به کار گرفته شده از سوی امام، صد در صد مطابق با آرمان و هدف او است. در روش و منش او چیزی نمیتوان یافت که با آرمان و هدف نسازد، آن هم در اوج سختی، نبرد، خون، اسارت و ... . اینک به نمونههایی از این روش و منش انسانی اشاره میشود:
1. صداقت و یکرنگی
عاشورا، نمایش مجسم و عینی باورهای دینی و خصلتهای انسانی، در دشوارترین لحظات زندگی است. عاشورا میآموزد که در سختترین حالتها میتوان پایبند به آموزههای دین و صفات انسانی بود. آن جا که خطرها و دلهرهها بسیاری را به مصلحتسنجی و دوگانه زیستی وامیدارد، عاشورا افقی فراتر از آن یعنی صداقت و یکرنگی را به نمایش میگذارد؛ زیرا عاشورا زاییده مکتبی است که یکرنگی در عقیده را میپسندد و از نفاق برحذر میدارد. یکرنگی در انگیزه و نیت را توصیه میکند و ریا را شرک میشمرد، یکرنگی در سخن را تعلیم میدهد و دروغ را کلید همه پلیدیها میداند؛ یکرنگی در داد و ستد را میآموزد و غش را حرام میکند، یکرنگی در دوستی را سفارش کرده و خیانت را مذمت میکند و ... .

عاشوراییان با خداوند، با امام، با امت و با دشمن با خویشتن، صادق و یکرنگ بودند. چهار تصویر زیر صداقت را در حادثه عاشورا نشان میدهد:
- هنگامی که امام حسین میخواست از مکه حرکت کند در جمع دوستان و یاران سخن گفت و آنان را با وعده پست و مقام و ثروت و آسایش به قربانگاه نکشاند، بلکه فرمود: اَلا و مَن کان باذلاً فینا مُهَجَتَهُ مُوطَناً علی لقاءالله نَفسَه فَلیَرحل معنا فانّی راحل مُصبِحاً إن شاءالله (7)؛ بدانید، آن که آماده است در راه ما بذل جان کند و خود را برای ملاقات خداوند، مهیا ساخته با ما کوچ کند؛ به راستی که من صبحگاهان با خواست خداوند حرکت خواهم کرد.»
- هنگامی که امام حسین علیه السلام بر بالین عباس آمد و او را غرقه در خون یافت گفت: آلان اِنکسَر ظهری(8)؛ اینک کمرم شکست.
- آن زمان که علی اکبر از رزمگاه بازگشت، به پدر گفت: العطش قد قتلی و ثقل الحدید اجهدنی(9)؛ تشنگی مرا از پای در آورده و سنگینی سلاح مرا بی تاب کرده است.
- امام حسین علیه السلام یاران خود را در شامگاه تاسوعا گرد آورد و شهادت خود را به آنان خبر داد و آنان را برای بازگشت آزاد گذاشت. (10) چنانکه رویای سحرگاه شب دهم را برای یاران بازگو کرد و حمله سگهای درنده را برایشان باز گفت. (11)
2. عدالت در عمل
عدالت را به آسانی میتوان بر زبان راند، به سادگی میتوان نوشت، به سهولت میتوان نمایش داد، اما به سختی میتوان با عدالت زیست. از همین رو است که خداوند در قرآن هنگامی که از روزه، عبادت، و ذکر، سخن میراند، با تعبیر «لعلکم تتقون»(12)؛ (شاید پارسا شوید) آن را ختم میکند. اما زمانی که به عدالت فرمان داده، آن را نزدیکترین راه حتمی و قطعی به تقوا میداند.
امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود: ما کنت ابداً هم بقتال؛ من نبرد را آغاز نخواهم کرد.
امام حسین علیه السلام گرچه به شهادت عشق میورزید و از مرگ هراسی نداشت و آن را چونان گردنبند دختران جوان، مایه زیبایی و زیور زندگی میدانست، اما به کشتن دیگران راغب نبود و از آن کناره میگرفت، مگر دیگران به نبرد دست زنند. و حسینیان نیز باید خصلت عشق به شهادت را از پیشوای خود به ارث برند و بدان ببالند و از نبرد و خونریزی خرسند نباشند که اصل و قاعده اولی، صلح است و نبرد و جنگ، صورت اضطرار زندگی است.
اعدلوا هو اقرب للتقوی(13)؛ عدالت پیشه کنید، که نزدیکترین راه به پارسایی است.
اینجا دیگر سخن از شاید و لیت و لعل نیست، بلکه از یک فرمول قطعی خبر میدهد. در حادثه عاشورا به جز خطابههای آتشین در مذمت ظلم و ستمگری و دعوت به عدل و انصاف نمونهای برجسته و عینی از عدالت را میبینیم:
امام حسین علیه السلام هنگامی که بر بالین فرزند ارشد خویش علی اکبر آمد، صورت بر صورت فرزند نهاد و گفت: خاک بر دنیا پس از تو، چه چیزی این گروه را بر خداوند جسور و گستاخ کرده تا حریم پیامبر را هتک کنند. (14)
و زمانی که بردهای سیاه به نام «واضح» از لشکر عاشوراییان بر زمین افتاد و امام حسین علیه السلام را ندا داد، امام بر بالینش آمد و گونه بر گونهاش نهاد. این رفتار مایه مباهاتش شد و گفت: مَن مثلی و ابن رسول الله واضع خده علی خدّی؛ کیست مانند من که فرزند رسول خدا گونه به گونهاش گذارده باشد.(15)
3. گفتگو
خردمندان و فرزانگان، به سخن دیگران گوش میسپارند و تبیین باورها و توجیه رفتار خویش را عار ندانند. اینان گفتگو را بهترین راه نزدیکی انسانها به یکدیگر میدانند.
در مقابل، آنان که برای خود شأن و منزلتی ساخته و دیگران را کمتر به حساب آورند، نه به سخن دیگران گوش کنند و نه راضی شوند کردار و رفتار خویش را روشن کنند.
در حادثه عاشورا خصلت نخست را در حسین علیه السلام و یارانش میبینیم. امام حسین علیه السلام با نوشتهها و خطابهها، از راز حرکت خویش پرده برمیدارد، انگیزه و مرام خود را باز میگوید، سبب نافرمانی از حکومت یزید را به زبان میآورد و ...
همین رویه را در یاران وی میبینیم. آنان نیز هر یک خطابههایی ایراد کرده و به تبیین مواضع و توجیه رفتار خود دست زدند.
جریان مقابل نه تنها حاضر نبود کار خود را موجه سازد، بلکه شنیدن سخن حق یاران حسین علیه السلام را کسالتآور قلمداد میکرد.
در روز عاشورا زهیر در برابر لشکریان یزید قرار میگیرد و به تبیین مواضع میپردازد. شمر به سویش تیر پرتاب کرده و میگوید: أبرمتنا یکثرة کلامک (16)؛ ساکت باشد، ما را از زیادهگویی خسته کردی.

بریر هم که از سربازان کهنسال امام حسین علیه السلام و از استادان قرائت در مسجد جامع کوفه بود، نزد لشکریان عمر سعد آمد و شروع به سخن کرد. هنوز چند جمله بر زبان نیاورده بود که از میان جمعیت فریاد برآمد: یا بریر! قد اکثرت الکلام (17)؛ بریر زیاده سخن گفتی.
4. ادب
سلوک اجتماعی بر پایه باور به شخصیت انسانی جدا از همه باورها، خصلتها و طبقه اجتماعی را میتوان ادب نامید. این همان است که امیرمومنان به مالک اشتر فرمود: مردمان یا برادر تواند در دینداری و یا همتای تواند در آفرینش.(18)
به دو پرده از ادب رفتاری در حادثه عاشورا بنگرید:
- روز هفتم محرم شمر، نزدیک خیمههای امام حسین علیه السلام آمد و با صدایی بلند فریاد زد: ابن بنو اختنا؟ «خواهرزادههای ما کجایند؟» عباس و برادرانش کجا هستند؟ (شمر با مادر ابوالفضل خویشاوندی قبیلهای داشت). عباس علیه السلام رو گرداند و پاسخی نداد. امام حسین علیه السلام فرمود: پاسخ دهید گرچه فاسق باشد.(19) (آنگاه عباس علیه السلام و شمر به گفتگو پرداختند.)
مادر عمرو بن جناده که کودکی یازده ساله بود، او را به رزمگاه فرستاد و شوهر این زن در یورش نخست دشمن، به شهادت رسید. وقتی کودک از امام حسین اجازه خواست، حضرت فرمود پدرش کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد. عمرو گفت مادرم مرا فرستاده است.
- در مسیر مکه به کوفه، حرّ با هزار سواره برای بستن راه امام حسین علیه السلام خود را به آنان رسانید. وی ماموریت داشت، امام را به کوفه نزد عبیدالله ببرد.
پیمودن راه طولانی تشنگی را بر حر و همراهانش غالب کرده بود. امام حسین چون تشنگی آنان را دید، فرمان داد همه را سیراب سازید.
أمر أصحابه ان یسقوهم و یرشقواالخیل(20)؛ به یارانش دستور داد که آنها را سیراب کنند و اسبانشان را نیز سیراب سازند.
5. احترام به موقعیت و جایگاه انسانها
وقتی امام حسین به منزلگاه شَراف رسید، حر با هزار سوار برای بستن راه و بازگرداندن از حرکت فرود آمد.
امام حسین پس از آن که دستور داد آنان و اسبانشان را سیراب سازند، برایشان سخن گفت و از فلسفه حرکت خویش سخن راند و چنین بر زبان آورد که من خود بدینجا نیامدم، بلکه در پی دعوتها و نامههای شما بود و اگر خرسند نیستید، بازگردم.
به هر حال، وقت نماز ظهر فرا رسید. حجاج بن مسروق اذان گفت. امام حسین علیه السلام رو کرد به حر و فرمود: اتصلی باصحابک؛ تو با لشکر خود نماز میخوانی؟ و حر گفت: لابل نصلی جمیعاً بصلاتک (21)؛ همه به امامت شما نماز می گزاریم. اگر در آداب نماز جماعت از استحباب امامت حاکم، فرمانده، صاحب منزل و ... سخن رفته است، امام حسین علیه السلام حرمت یک فرمانده را نگه میدارد و او را مخیر میسازد و البته ادب حر نیز ستودنی است که با آن که برای راه بستن آمده، اما نیکو، حرمت سبط رسول خدا را پاس می دارد.
6. احترام به پیمانها
در منزلگاه عُذَیب خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوی به امام حسین داده شد. و نیز گزارش دادند که مردم دلهایشان با شما است و شمشیرهایشان بر رویتان کشیده. طرماح به حضرت پیشنهاد کرد که از راه منصرف شوید و به سوی کوهی در منطقه ما حرکت کنید که از دسترس به دور است و ما برای شما بیست هزار رزمنده تعهد میکنیم که از شما دفاع کنند.
امام حسین پس از تشکر و سپاس فرمود: ان بیننا و بین القوم عهداً و میثاقاً و لسنا نقدر علی الانصراف (22)؛ میان ما و مردم کوفه پیمانی است که نمیتوان از آن سر باز زد.
و از این رو است که در روایتهای بسیار، پایبندی به پیمانها نشانه دینداری شمرده شده است.
امام باقر علیه السلام در حدیثی فرمود:
انّا لنحب من کان عاقلاً، فهماً، فقیهاً، حلیماً، مداریاً، صدوقاً، وفیّاً (23)؛ ما دوست داریم کسی را که خردمند، فهیم، دانا، بردبار، سازگار، یکرنگ و وفادار به پیمان باشد.
7. پرهیز از جنگ افروزی
آنگاه که امام به سرزمین نینوا رسید، نامه عبیدالله بن زیاد به حر رسید که بر امام حسین علیه السلام سخت گیرد.
در این هنگام زهیر به امام حسین گفت: نبرد با اینان برای ما آسان است از جنگیدن با لشکریانی که پس از این خواهند آمد.
و زن خولی تا پایان عمر از اندوه غم شهادت امام حسین علیه السلام آرایش نکرد.
امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود: ما کنت ابداً هم بقتال(24)؛ من نبرد را آغاز نخواهم کرد.
امام حسین علیه السلام گرچه به شهادت عشق میورزید و از مرگ هراسی نداشت و آن را چونان گردنبند دختران جوان، مایه زیبایی و زیور زندگی میدانست، اما به کشتن دیگران راغب نبود و از آن کناره میگرفت، مگر دیگران به نبرد دست زنند. و حسینیان نیز باید خصلت عشق به شهادت را از پیشوای خود به ارث برند و بدان ببالند و از نبرد و خونریزی خرسند نباشند که اصل و قاعده اولی، صلح است و نبرد و جنگ، صورت اضطرار زندگی است.
8. شیوه دعوت
وقتی امام به منزلگاه قصر بنی مقاتل فرود آمد، چادر بزرگی بر پا دید. پرسید از آن کیست؟ گفته شد از عبیدالله بن حر جعفی است که مردی متمول و ثروتمند بود. امام حسین علیه السلام حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا وی را به سوی حسین علیه السلام فراخواند. حجاج چیزی همراه داشت. عبیدالله پرسید: این چیست؟ حجاج گفت: هدیة الیک و کرامة قبلته هذاالحسین یدعوک الی نصرته (25)؛ این هدیهای برای تو است اگر بپذیری. اینک حسین تو را برای یاری فرا میخواند.

عبیدالله گفت: وقتی از کوفه بیرون آمدم جمعیت بسیاری دیدم که برای نبرد با حسین مهیا میشدند و من توانایی یاری حسین را ندارم. چون حجاج سخن عبیدالله را برای امام نقل کرد، امام حسین علیه السلام با جمعی از یاران و خاندانش نزد او رفت.
9. حضور زنان
حضور زنان و احترام به این حضور، از سوی امام حسین یکی از منشهای انسانی این قیام است. حادثه عاشورا از آغاز تا پایان از حضور زنان برخوردار بوده و نیز بسیار تاثیرگذار بودند، و استاد مطهری، حادثه عاشورا را مذنث (مخفف مذکر و مونث) دانسته، یعنی حادثهای مردانه و زنانه.
همسر زهیر دلهم دختر عمرو، او را با توصیه و تشویق بسیار، به یاری حسین علیه السلام وامیدارد و از او وعده شفاعت در آخرت میگیرد.(26) گرچه نام زهیر آوازه تاریخ شد و از همسر وی کمتر سخن به میان میآید.
ام وهب دختر عبدالله همسر عبدالله بن عمیر کلبی، با برداشتن عمودی به تشویق شوهرش به نبرد میپردازد و میخواهد به همراه شوهر کشته شود که امام حسین علیه السلام او را برمیگرداند و میفرماید بر زنان نبرد واجب نیست. (27)
و نیز وقتی کعب بن جابر بر بریر یورش برد، همسرش او را سرزنش کرد و گفت دیگر با تو سخن نگویم، تو دشمنان فرزند فاطمه را یاری دادی. (28)
مادر عمرو بن جناده که کودکی یازده ساله بود، او را به رزمگاه فرستاد و شوهر این زن در یورش نخست دشمن، به شهادت رسید. وقتی کودک از امام حسین اجازه خواست، حضرت فرمود پدرش کشته شده و شاید مادرش راضی نباشد. عمرو گفت مادرم مرا فرستاده است. (29)
چنانکه زنی از قبیله بکر بن وائل، هم تباری های خود را به جهت غارت رزمگاه امام حسین، سرزنش کرد.(30)
و زن خولی تا پایان عمر از اندوه غم شهادت امام حسین علیه السلام آرایش نکرد. (31)
نیز در برخی کتب تاریخ نقل شده که امام حسین علیه السلام در آخرین لحظات زندگی به خواهرش زینب گفت: یا اختاه لاتنسینی فی نافلة اللیل (32)؛ خواهرم مرا در نماز شب از یاد مبر.
جالب است توجه شود که در واقعه کربلا حضور مثبت زنان در اردوگاه امام حسین چشمگیر است و نیز جماعت و یاری زنان از سپاه دشمن؛ ولی نام زنی که به یاری یزیدیان برخاسته باشد و آنان را مدد رسانده باشد، نقل نشده است.10. اهتمام به گرفتاریها
در غروب روز نهم که امام حسین علیه السلام یارانش را گرد آورد و آنان را برای رفتن مخیر ساخت. به محمد بن بشیر حضرمی که پسرش در مرزهای ری به اسارت گرفته شده بود، فرمود: انت فی حَلِّ من بیعتی فاعمل فی فکاک ولدک؛ بیعت خود را از تو برداشتم برای رهایی فرزندت تلاش کن.
وی در پاسخ گفت: به خداوند چنین نکنم. آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود:
اذا أعط ابنک هذه الاثواب الخمسة لیعمل فی فکاک اخیه (33)؛ پس این پارچهها به فرزندت دیگرت ده تا در راه آزادی برادرش از آن بهره برد.
در پایان امیدواریم متولیان امور دینی در بزرگداشت این گونه شعائر بکوشند:
الف. حس مذهبی و دینی این حرکت و روح گرفتن آن را قوی سازند.
ب. این حرکت را با آگاهی بخشی و معرفتدهی همراه کنند.
ج. آن را از خرافات و بدعتهای عوامانه بپیرایند.
د. در این مسیر زنده و سازنده، مانع و آفت، ایجاد نکنند.
ه. مقدماتی فراهم آورند تا این حرکت در جریانهای خاص سیاسی و جناحی وارد نشود، و رنگی جز رنگ حسینی به خود نگیرد.
تا ماهیت الهی و انسانی این قیام جاودانه همیشه و چونان گذشته درس آموزیهای بیشتر، پرتوافکنیهای گستردهتر را به همراه داشته باشد.
پینوشتها:
1. مستدرک الوسائل، ج10، ص 318
2. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ص 731
3. مقتل الحسین، ص 232
4. همان، ص 156
5. الحیاة، ج2، ص 231
6. همان
7. مقتل الحسین، ص 194
8. همان، ص 338
9. همان، ص 322
10. همان، ص 258
11. همان، ص 267
12. سوره بقره، آیه 21، 63 و 183
13. سوره توبه، آیه 8
14. مقتل الحسین، ص 308
15. همان، ص 308
16. همان، ص 284
17. نهج البلاغه، نامه 53
18. مقتل الحسین، ص 285
19. همان، ص 252
20. همان، ص 214
21. همان، ص 214- 216
22. همان، ص 222
23. بحارالانوار، ج 78، ص 245، ح 56
24. مقتل الحسین، ص 228
25. همان، ص 223- 224
26. همان، ص 208- 209
27. همان، ص 293- 294
28. همان، ص 309- 310
29. همان، ص 314
30. همان، ص 386- 387
31. همان، ص 391- 392
32. اعلام النساء المومنات، ص 381
33. مقتل الحسین، ص 260
منبع:
مجله آینه پژوهش، سال 77- 78 ، مهدی مهریزی .

یکی از ابعاد نهضت عاشورا، افتخارآفرینی و عظمت و بزرگی آن است. امام حسین علیه السلام و یارانش به ظاهر از سوی سپاهیان یزید مورد بی احترامی و تمسخر قرار گرفتند، در ملاعام به آنان اهانت شد، فحش و ناسزا شنیدند، به دست انسانهای پستی چون شمر و حرمله و عمرو بن حجاج، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، زنان و فرزندان ایشان در نهایت غربت و تنهایی و با وضع دلخراشی به اسارت رفتند. به طوری که وقتی سیدالشهداء علیه السلام و یارانش برای اقامه نماز مهیا شدند، سپاه کوفه به آنها گفتند: نماز شما قبول نیست.(1) یعنی شما کافر شدهاید. ولی از فردای روز عاشورا روز به روز بر عزت و عظمت سیدالشهداء و یارانش افزوده شد، به طوری که اکنون نزدیک به 1400 سال، حسین بن علی علیهماالسلام و یارانش الگوی احرار و آزادگان عالم، اعم از مسلمان و غیر مسلمان، گردیدهاند.
شخصیتهای غیر مسلمانی چون گاندی، آن حضرت را الگوی خود معرفی میکنند. بیتردید این عزت و افتخار، از قدرت نظامی یاران سیدالشهداء نشأت نگرفته است، به علاوه از آن جا که حکام اموی و عباسی (جز در یک مقطع کوتاه) با نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام و اصحابشان مخالف بودهاند؛ تبلیغات حساب شده حکومتی نیز در معرفی حسین بن علی علیهماالسلام و یارانش نقشی نداشته است، بلکه این عزت تنها در سایه مقاومت و جانفشانی سیدالشهداء و یارانش برای دفاع از حق و حقیقت در بستری که موج دنیاگرایی روحیه حقمداری را در میان مسلمانان از بین برده بود، شکل گرفت است.
با توجه به این حقایق، این پرسش جدی مطرح میشود که شهدای کربلا چه امتیازاتی بر شیعیان معاصر خود داشتهاند که در حمایت از آن حضرت هیچ تردیدی به خود راه نداده تا پای جان از آن بزرگوار دفاع کردند؟
آنچه اکنون برای ما به عنوان محبان امام حسین علیه السلام و رهروان راه آن بزرگوار و اصحاب گرانقدرش اهمیت فراوان دارد این است که بدانیم یاران آن حضرت چه ویژگیهایی داشتند که تاریخ مانند آنان را تاکنون به خود ندیده است. چه امتیازات و خصلتهایی در وجود یاران اباعبدالله علیه السلام نهفته بود که آنان را از میلیونها جمعیت مسلمان آن زمان ممتاز نمود. به طوری که از بسیاری از اصحاب و مشاهیر دینی عصر خود پیشی گرفته و در عرصه پر افتخار عاشورا حماسه آفریدند.
زمانی که حسن بن علی علیهماالسلام، علم مبارزه با بنیامیه را برافراشت، عالمان و فقهای فراوانی در جهان اسلام حضور داشتند. بر اساس نقل یعقوبی، افراد ذیل از فقهای معروف عصر امامت اباعبدالله علیهالسلام بودهاند: «عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر بن خطاب، مسور بن مخرمه زهری، سائب بن یزید، عبدالرحمن بن حاطب، ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث، سعید بن مسیب، عروة بن زبیر، عطاء بن یسار، قاسم بن محمد بن ابیبکر، عبیدة بن قیس سلمانی، ربیع بن خثیم ثوری، زرین حُبیش، حارث بن قیس جعفی، عمرو بن عتبه بن فرقد، أحنف بن قیس، حارث بن عمیر زبیدی، سوید بن غفلة جُعفی، عمرو بن میمون أودی، مطرّف بن عبداله شخّیر، شقیق بن سلمه، عمرو بن شرحبیل، عبدالله بن یزید خطمیّ، حارث اعور همدانی، مسروق بن أجدع، علقمة بن قیس خثعمی، شریح بن حارث کندی و زید بن وهب همدانی.»(2)
سعید بن عبدالله حنفی: «والله اگر بدانم کشته میشوم سپس زنده گردیده (زنده) زنده سوزانده میشوم و سپس تکه تکه میگردم و این عمل هفتاد بار با من انجام میشود، از شما جدا نمیشوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.»
اما، هیچ یک از این افراد عالم روز عاشورا در سپاه اباعبدالله علیه السلام حضور نداشتند. ایشان نه تنها آن حضرت را یاری نکردند، بلکه برخی از آنان، اصل حرکت حضرت به سوی کوفه را زیر سوال بردند.(3) و برخی دیگر، ابدا اباعبدالله علیه السلام را به کوفه دعوت کردند ولی روز عاشورا در میدان مبارزه حاضر نشدند.(4) برخی دیگر، همچون احنف بن قیس درخواست یاری حضرت را اجابت ننموده، گفتند: «قد جرّ بنا آل ابی الحسن، قلم نجد عندهم أیالة للملک و لا جمعاً للمال و لا میکدة فی الحرب»؛ ما فرزندان ابی الحسن (علی علیه السلام) را آزمودهایم نزد آنها نه فرمانداری استانی یافتهایم و نه ثروت اندوختهای دیدیم و نه سیاست جنگی لازم را مشاهده کردهایم. (5)

این در حالی بود که همگی میدانستند بنی امیه سالیان متمادی در پی از بین بردن اسلام بوده و یزید هرگز شایستگی جانشینی جانشینی پیامبر را ندارد و استمرار خلافت وی نابودی و اضمحلال دین و ارزشهای دینی را در پی خواهد داشت.
آنچه اکنون برای ما به عنوان محبان امام حسین علیه السلام و رهروان راه آن بزرگوار و اصحاب گرانقدرش اهمیت فراوان دارد این است که بدانیم یاران آن حضرت چه ویژگیهایی داشتند که تاریخ مانند آنان را تاکنون به خود ندیده است. چه امتیازات و خصلتهایی در وجود یاران اباعبدالله علیه السلام نهفته بود که آنان را از میلیونها جمعیت مسلمان آن زمان ممتاز نمود. به طوری که از بسیاری از اصحاب و مشاهیر دینی عصر خود پیشی گرفته و در عرصه پر افتخار عاشورا حماسه آفریدند.
افرادی چون طرماح بن عدی، عبدالله بن مطیع، عمربن عبدالرحمن مخزومی و عبدالله بن جعفر،(6) که از دوستان و خیرخواهان آن بزرگوار بودند، به جای همراهی با ایشان، تلاش کردند حضرت را از رفتن به سوی عراق منصرف کنند. در عصر قیام سیدالشهداء علیه السلام در اثر انحرافات پدید آمده پس از رحلت پیامبر اکرم، تشخیص حق از باطل و التزام به مقتضای حق، به قدری دشوار شده بود که نه تنها عوام، بلکه خواص نیز، در درستی حرکت اباعبدالله علیه السلام شک نموده و یا در صورت علم به حقانیت قیام، توان یاری آن حضرت را نداشتند.
با توجه به این حقایق، این پرسش جدی مطرح میشود که شهدای کربلا چه امتیازاتی بر شیعیان معاصر خود داشتهاند که در حمایت از آن حضرت هیچ تردیدی به خود راه نداده تا پای جان از آن بزرگوار دفاع کردند؟ روزی که سیدالشهداء به سوی کربلا حرکت میکرد، شهر کوفه دستِ کم صدهزار رزمنده داشت که بخش عظیمی از آنان را شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام تشکیل میدادند. چگونه در میان آنان تنها عده قلیلی توفیق جهاد و شهادت در کنار پسر فاطمه علیه السلام را یافتند؟ در این مورد نظرهای مختلفی قابل طرح است که در این مقال کوتاه به نقد و بررسی اجمالی آنها میپردازیم:
نقد چند فرضیه پیرامون وجه تمایز شهدای کربلا
شاید برخی گمان کنند فصل ممیز یاران اباعبدالله علیه السلام با سایر شیعیان، بهرهمندی افزونتر آنان از علوم دینی بوده است؛ بدین معنا که آنان نسبت به مردمان عصر خود اطلاعات دینی بیشتری داشتهاند و همین امر آنان را به این فوز بزرگ رهنمون ساخته است. ولی تا آن جا که منابع اصیل تاریخی گواهی میدهند، تعداد کثیری از شهدای کربلا از برجستگی خاصی در علوم دینی برخوردار نبودهاند. به علاوه، اگر آشنایی با علوم دینی در حمایت مسلمانان از سیدالشهدا علیه السلام نقش کلیدی داشت، میبایست فقهای عصر آن حضرت به یاری ایشان برمیخاستند، حال آن که، هیچ یک از فقهای معروف دوران امام حسین علیه السلام در سپاه آن حضرت شرکت ننمودند.
با توجه به این که برخی از اصحاب سیدالشهدا، همچون سوید بن عمرو عابس بن ابی شبیب و بُریر بن حصین و ... (7) از عبّاد و زهّاد عصر خویش بودهاند، این احتمال قوت میگیرد که تمایز اساسی و یا دست کم یکی از فصول ممیز شهدای کربلا با سایران، التزام به مناسک دینی همچون نماز، روزه و حج بوده است. احتمال مزبور نیز قابل نقد میباشد؛ زیرا،
اولاً: این صفت در مورد برخی از شهدا ذکر گردیده و در مورد بسیاری از آنان چون حرّ و زهیر و سلمان بجلی و نافع بن هلال و حجاج بن مسروق و عمیر بن عبدالله و عمرو بن مطاع جعفی و یزید بن مغفل و افراد دیگر چنین صفتی نقل نشده است.
هیچ یک از افراد عالم در آن عصر، روز عاشورا در سپاه اباعبدالله علیه السلام حضور نداشتند. ایشان نه تنها آن حضرت را یاری نکردند، بلکه برخی از آنان، اصل حرکت حضرت به سوی کوفه را زیر سوال بردند. و برخی دیگر، ابدا اباعبدالله علیه السلام را به کوفه دعوت کردند ولی روز عاشورا در میدان مبارزه حاضر نشدند.
ثانیاً: اگر التزام به اعمال عبادی اسلام عامل مهمی در جهت تشخیص حقانیت دعوت اباعبدالله علیهالسلام و حمایت از آن حضرت بود، میبایست دست کم تعداد قابل توجهی از حجاجی که در سال 60 هجری در مکه حضور داشتند، به یاری امام حسین علیه السلام برخیزند و حال آن که، عده بسیار اندکی با آن حضرت به سوی کوفه آمدند. اگر حجاج سال 60 هجری از امام حمایت میکردند، دیگر نیازی به اجابت دعوت کوفیان نبود و حضرت در همان اطراف مکه قیام میکرد.

احتمال سومی که میتوان مطرح نمود آن است که، بسیاری از کسانی که از آن حضرت حمایت ننمودند نمیدانستند حضرت بنای مخالفت با یزید را دارد. از این رو، در صدد یاری آن بزرگوار برنیامدهاند. در پاسخ این احتمال باید گفت: شاید این توجیه را برای مسلمانان مناطق دوردست چون یمن و ایران و مصر بپذیریم، ولی در مورد مسلمانان شهرهای مدینه و مکه و کوفه و بصره قابل قبول نیست؛ چرا که خروج ناگهانی حضرت پس از ملاقات با ولید بن عتبه (فرماندار مدینه) از مدینه به مکه آن هم به اتفاق زن و فرزند و اقوام و اقامت و فعالیت سیاسی چهارماهه در مکه و خروج نابهنگام آن حضرت در وسط اعمال حج از مکه به سوی کوفه نه تنها مردم مدینه و مکه بلکه بسیاری از مسلمانان حجاز و عراق را متوجه خود ساخت، به طوری که کوفیان با استفاده از همین اقدامها از آمادگی حضرت برای قیام آگاه شده، از ایشان دعوت نمودند تا مرکز قیام را کوفه قرار دهد. بصریان نیز با نامهای که حضرت برای سران آنان فرستاد و به طور رسمی از آنان درخواست یاری نمود،(8) از عزم اباعبدالله علیه السلام برای قیام آگاه شدند. بنابراین، نمیتوان گفت فرق یاران اباعبدالله علیه السلام با سایر مسلمانان آن عصر در یاری نمودن از امام در اطلاع و آگاهی آنان از تصمیم حضرت برای درگیری با امویان بوده است.
زهیر: «والله دوست داشتم کشته میشدم، سپس دوباره زنده شده، بعد کشته میشدم تا جایی که هزار بار این چنین کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور میگردانی!»
ممکن است گفته شود: فصل ممیز اساسی شهدای کربلا با سایر مسلمانان، در شناخت آنان نسبت به امام حسین علیه السلام بوده است؛ یعنی کسانی که حضرت را یاری نکردند میدانستند حضرت قصد مخالفت و درگیری با یزید را دارد، ولی به دلیل عدم درک صحیح از شخصیت آن حضرت، در یاری ایشان سستی به خرج دادند. ولی اصحاب ایشان با توجه به شناختی که از مقام و منزلت و موقعیت آن حضرت داشتند، به یاری ایشان برخاستند. این سخن نیز مانند احتمالات پیشین سخن ناتمامی است؛ چرا که امام حسین علیه السلام قریب به شصت سال در جامعه اسلامی زندگی کرده بود و جزو خاندان رسول اکرم و امیرمومنان و حضرت زهرا علیهم السلام حساب میآمد. بارها در میان اصحاب مورد محبت رسول اکرم قرار گرفته بود. رسول خدا در مورد ایشان تعابیر بلندی به کار برده بود. به علاوه، در جنگهای صفین و جمل و نهروان دوشادوش پدر در میان سپاهیان کوفه شمشیر زده بود. به علاوه کمالات معنوی و مراتب علمی آن حضرت ترتیب داده بود که دست کم مردم حجاز و عراق شناخت خوبی از آن بزرگوار داشتند و قدر و منزلت آن حضرت را خوب درک می کردند. بهترین شاهد این مدعا آن است که وقتی آن حضرت وارد مکه شد، «مردم مکه از او استقبال کرده، نزدش رفت و آمد میکردند. (علاوه بر اهالی مکه)، سایر کسانی که در مکه حضور داشتند مثل حجاج و مردم سرزمینهای دور خدمتش میآمدند.» (9) حتی عبدالله بن زبیر، که خود از معاریف آن روز به شمار میآمد و در صدد به دست گرفتن خلافت بود، وقتی دید توجه مسلمانان کاملاً معطوف سیدالشهداء شده، برای منزوی نشدن، «گاه هر روز و گاه دو روز یک بار نزد (امام) حسین علیه السلام میآمد.»
امام حسین علیه السلام قریب به شصت سال در جامعه اسلامی زندگی کرده بود و جزو خاندان رسول اکرم و امیرمومنان و حضرت زهرا علیهم السلام حساب میآمد. بارها در میان اصحاب مورد محبت رسول اکرم قرار گرفته بود. رسول خدا در مورد ایشان تعابیر بلندی به کار برده بود. به علاوه، در جنگهای صفین و جمل و نهروان دوشادوش پدر در میان سپاهیان کوفه شمشیر زده بود. به علاوه کمالات معنوی و مراتب علمی آن حضرت ترتیب داده بود که دست کم مردم حجاز و عراق شناخت خوبی از آن بزرگوار داشتند و قدر و منزلت آن حضرت را خوب درک می کردند.
ابو مخنف میگوید: «وی فهمیده بود تا زمانی که حسین در این شهر باشد، مردم حجاز از او (عبدالله بن زبیر) پیروی نکرده و هرگز با او بیعت نخواهند کرد؛ زیرا (امام) حسین علیه السلام در نظرشان بزرگوارتر و فرمانش در میانشان نافذتر از فرمان اوست.» (10) حتی از اباعبدالله علیه السلام نقل میکند که آن حضرت میفرمود: «برای این مرد چیزی از دنیا محبوبتر از خروج من از حجاز به عراق نیست. او (خوب) فهمیده که با وجود من برایش از قدرت چیزی باقی نخواهند ماند، مردم مرا با او یکسان نمیشمارند، لذا دوست دارد من از مکه بیرون بروم تا این جا برایش خالی شود.» (11)
موقعیت و جایگاه اجتماعی و نفوذ مردمی امام حسین علیه السلام به حدی بود که برخی از دوستان آن حضرت، خوف داشتند با قیام و شهادت آن حضرت، خوف داشتند با قیام و شهادت آن حضرت راه تجاوز به حریم اسلام و مسلمانان و اساساً بیحرمتی به اعراب هموار گردد. از منظر افرادی چون عبدالله بن مطیع، حرمت اجتماعی و وجاهت و عظمت شخصیت سیدالشهدا به اندازهای بود که آنها گمان میکردند بنیامیه از ترس اعتراض آن حضرت، از برخی از حرمت شکنیها پرهیز میکنند. عبدالله بن مطیع یکی از رجال عصر عاشورا و دوستان حضرت به شمار میآمد که دو بار با اصرار از حضرت خواست از رفتن به کوفه و قیام علیه بنیامیه خودداری نماید وی در بیان علت درخواست خود میگفت: شما سید و آقای عرب هستی، به خدا قسم احدی از مردم حجاز به پای شما نمیرسد. (اگر در مکه بمانی) مردم از هر سو یکدیگر را به بیعت با شما دعوت میکنند. (12) وی معتقد بود، قیام و شهادت اباعبدالله علیه السلام «موجب هتک حرمت اسلام و قریش و عرب خواهد شد.»(13) این سخن حاکی از آن است که اباعبدالله در زمان خود به قدری در جامعه موقعیت داشت که حفظ حرمت دین و قریش و اساساً اعراب در گِرو حفظ حرمت ایشان بود.

بنابراین، نمیتوان گفت: امتیاز اساسی یاران سیدالشهدا، با سایر مسلمانان در شناخت و آشنایی نسبت به عظمت شخصیت آن حضرت بوده است. در آن روزگار، دست کم مردم حجاز و عراق به خوبی حضرت را میشناختند و به آن حضرت علاقهمند بودند. از این رو، وقتی وارد شهری میشد، به خوبی از ایشان استقبال کرده دورش حلقه میزدند، بنابر دو گزارش فرزدق و مجمع بن عبدالله حتی کسانی که از کوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ایشان ارادت داشتند؛ زیرا فرزدوق در گزارشی که از وضعیت کوفه به حضرت میدهد میگوید: «دلهای مردم با شما و شمشیرهایشان با بنی امیه است.» (14) و یا مجمع بن عبدالله، یکی از شهدای کربلا و از مریدان راستین حضرت، وقتی از کوفه گریخت و به حضرت پیوست، در وصف مردم کوفه گفت: «دلهایشان به سوی شما تمایل دارد، ولی شمشیرهایشان فردا بر علیه شما برهنه خواهد شد.»(15)
از منظر افرادی چون عبدالله بن مطیع، حرمت اجتماعی و وجاهت و عظمت شخصیت سیدالشهدا به اندازهای بود که آنها گمان میکردند بنیامیه از ترس اعتراض آن حضرت، از برخی از حرمت شکنیها پرهیز میکنند. عبدالله بن مطیع یکی از رجال عصر عاشورا و دوستان حضرت به شمار میآمد که دو بار با اصرار از حضرت خواست از رفتن به کوفه و قیام علیه بنیامیه خودداری نماید وی در بیان علت درخواست خود میگفت: شما سید و آقای عرب هستی، به خدا قسم احدی از مردم حجاز به پای شما نمیرسد. (اگر در مکه بمانی) مردم از هر سو یکدیگر را به بیعت با شما دعوت میکنند.
اینها نشان میدهد برخی از مردم ممکن است امامی را واقعاً دوست داشته باشند، ولی وقتی پای تهدید و تطمیع به میان آمد، به جنگ با همان امام محبوب خود رفته، سرش را از بدن جدا نموده و فرزندانش را به شهادت برسانند. بنابراین، نه تنها درک عظمت ولایت، بلکه حتی محبت عادی نسبت به مقام ولایت نیز نمیتواند انسان را از خطر بی وفایی و مخالفت و درگیری با آن باز دارد.
مهمترین امتیازهای یاران امام حسین علیه السلام
با اندکی تامل در زندگانی اکثر شهدای کربلا و بررسی سوابق و سیره آنان، به خصوص با دقت در رجزهایی که در میدان نبرد میخواندند، به چهار صفت ممتاز در آنان دست مییابیم که میتوان آنها را به عنوان برجستهترین امتیازات یاران اباعبدالله علیه السلام از سایر مسلمانان و شیعیان آن روز قلمداد کرد. اما پیش از ذکر آنها، تذکر چند نکته ضروری به نظر میرسد:

1. در این پژوهش، بیشترین تلاش ما مطالعه زندگانی اصحاب غیر هاشمی میباشد؛ زیرا بنیهاشم یعنی فرزندان امیرمومنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام به دلیل پیوند نسبی و معنوی نزدیکی که با رسول اکرم و زهرای اطهر و امامان معصوم علیهم السلام داشتهاند، بالطبع از باورها و کمالات و مقامات بلندی برخوردار بودهاند که دفاع از امام حسین علیه السلام برای آنان امری طبیعی بوده است. ولی سایر اصحاب مثل عموم مسلمانان با چنین سرچشمه زلال رحمت پیوند نسبی نداشتهاند، از این رو، مطالعه و بررسی ویژگیهای آنان میتواند پیام عبرت انگیز مضاعفی برای ما داشته باشد.
با دقت در سخنان شهدای کربلا معلوم میشود آنان منافقان و دشمنان پنهان دین را بر اساس نحوه برخوردشان با امام حسین علیه السلام شناسایی میکردند. ایشان با مقایسه دشمنان سیدالشهدا علیهالسلام با دشمنان رسول اکرم و امیرمومنان علیهماالسلام بیدرنگ پی به نفاق آنها میبردند.
2. با توجه به محدودیتهای موجود در تحقیق زندگانی اصحاب سیدالشهدا علیه السلام بالطبع ارائه شاهد برای اثبات یک ویژگی در میان همه اصحاب میسر نیست. از این رو ما امتیازاتی را که به طور نسبی در میان اصحاب شایع یافتهایم، به عنوان فصل ممیز آنان با سایران مطرح نمودهایم.
3. برای اثبات ویژگیها، چارهای جز ارائه شواهد متعدد نداریم. از این رو، پیشتر به خاطر نقل شواهد متعدد مشابه، پوزش میطلبیم.
1. عشق وافر به امام حسین علیه السلام
یکی از مهمترین ویژگی یاران اباعبدالله علیه السلام، عشق فزاینده ایشان به آن بزرگوار است. چنان که گذشت بسیاری از مسلمانان عصر امام حسین علیه السلام به آن بزرگوار ارادت میورزیدند، ولی ارادت اصحاب اباعبدالله علیه السلام به آن حضرت، از مرز محبتهای معمولی به مراتب فراتر رفته بود، به گونهای که در مقابل آن بزرگوار خود را فراموش کرده، برای یاری ایشان از جان و مال و آبروی خویش میگذشتند؛ جلب رضایت آن بزرگوار، برای ایشان از همه چیز لذیذتر مینمود. برای خشنودی ایشان بزرگترین ایثارها را به آسانی انجام میدادند. در جملات آنان در شب عاشورا، آنگاه که امام از آنان خواست، تاریکی شب را مرکب قرار داده او را با سپاه کوفه تنها بگذارند دقت کنید:
بنابر دو گزارش فرزدق و مجمع بن عبدالله حتی کسانی که از کوفه به جنگ با آن حضرت آمده بودند، در دل به ایشان ارادت داشتند؛ زیرا فرزدوق در گزارشی که از وضعیت کوفه به حضرت میدهد میگوید: «دلهای مردم با شما و شمشیرهایشان با بنی امیه است.» و یا مجمع بن عبدالله، یکی از شهدای کربلا و از مریدان راستین حضرت، وقتی از کوفه گریخت و به حضرت پیوست، در وصف مردم کوفه گفت: «دلهایشان به سوی شما تمایل دارد، ولی شمشیرهایشان فردا بر علیه شما برهنه خواهد شد.»
سعید بن عبدالله حنفی: «والله اگر بدانم کشته میشوم سپس زنده گردیده (زنده) زنده سوزانده میشوم و سپس تکه تکه میگردم و این عمل هفتاد بار با من انجام میشود، از شما جدا نمیشوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.»(16)
زهیر: «والله دوست داشتم کشته میشدم، سپس دوباره زنده شده، بعد کشته میشدم تا جایی که هزار بار این چنین کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور میگردانی!» (17)
آنگاه جمعی از یاران حضرت گفتند: «به خدا قسم از شما جدا نمیشویم، جانهایمان به فدایت با گلوها و پیشانیها و دستهایمان شما را حفظ میکنیم، اگر کشته شویم (به عهدمان) وفا کردهایم.»(18)

بی تردید این سخنان، سخن عقل حسابگر و عاقبت اندیش و معاملهگر نیست، کلماتی است از زبان دلهایی آکنده از عشق به سیدالشهدا علیه السلام. تا کسی شیدای امام خود نباشد، هرگز نمیتواند چنین عاشقانه نسبت به او اظهار وفاداری کند. شاید کسی این سخنان را مبالغه آمیز بداند، ولی شهدای کربلا روز عاشورا نشان دادند به وعدههای خویش وفادار بودهاند، تا جایی که امام حسین علیه السلام شب عاشورا صریحاً آنان را وفادارترین مجاهدان راه خدا شمرده، فرمودند: «انی لا اعلم اصحاباً اوفی ولا خیراً من اصحابی»؛ من اصحابی باوفاتر و برتر از یاران خود سراغ ندارم.(19)
از ویژگیهای بارز شهدای کربلا این بود که ولایت را محور حق و باطل قرار میدادند، همواره عیار مردم را با گفتار و کردارشان نسبت به اهل بیت علیهم السلام میسنجیدند. وقتی میدیدند برخی، گفتار زیبا و حق مدارانه دارند، ولی در عمل علیه ولایت حرکت میکنند، نفاقشان را کشف میکردند، و به نیرنگ و خبث طینتشان پی میبردند. از این رو میبینیم، شهید یازده ساله کربلا، عمرو (یا عمر) بن جنادة، در رجزهای خود، سپاه به ظاهر مسلمان کوفه را افرادی رذل، دشمن قرآن و فاسق توصیف میکند که برای کنار زدن قرآن، به یاری دولتمردان فاسق خود برخاستهاند.
آنان در سختترین لحظات و آخرین دقایق عمر، هیچ به خود نمیاندیشیدند و همواره نگران امام حسین علیه السلام بودند، مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوی اباعبدالله علیه السلام اشاره نمود و به حبیب بن مظاهر سفارش آن حضرت را کرده فرمود: همه وصیت من آن است که در راه این مرد کشته شوی.(20)
یک دسته از یاران سیدالشهدا علیه السلام خود را سپر تیرهای دشمن آن بزرگوار قرار میدادند تا مبادا مادامی که آنان زندهاند، زخمی بر بدن حضرت اصابت کند. افرادی چون سعید بن عبدالله حنفی و حنظلة بن اسعد شبامی و عمرو بن فرظه انصاری از این دست افراد بودند.
سعید خود را جلوی امام قرار میداد، حضرت به هر سوی میرفت او پیش رویش میایستاد . وی آنقدر این عمل را ادامه داد، تا به زمین افتاد برخی از مورخان نوشتهاند: وقتی به زمین افتاد، غیر از زخمهای شمشیر و نیزهها سیزده تیر بر بدنش نشسته بود.(21)
حنظله نیز وقتی اکثر یاران حضرت به شهادت رسیدند، خود را جلوی اباعبدالله علیه السلام قرار داد و با صورت و گلویش تیر و نیزه و شمشیرها را از آن بزرگوار برمیگردانید.(22)
عمرو بن قرظه هم چندین بار این عمل را تکرار کرد به طوری که از کثرت زخم بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت کرد و گفت: آیا به عهد خود وفا کردهام؟ حضرت فرمود: بلی تو در بهشت پیشاپیش من خواهی بود ... آنگاه بر زمین افتاد و به شهادت رسید. (23) وی هنگام مبارزه این اشعار را میخواند:
قذ علمت کتیبة الانصار انی ساحمی حوزة الذمار
ضرب غلام غیر نکس شار دون حسین مهجتی و داری
سپاه انصار میدانند من از اهل حرم دفاع میکنم، ضربه من ضربه جوانی است سربلند و پیش آهنگ، جان و مالم به فدای حسین. (24)
طبری مینویسد: وقتی اصحاب حسین دیدند دشمنان زیاد شدهاند و آنان نمیتوانند جان حسین و خودشان را حفظ کنند برای کشته شدن پیش روی حسین بر هم سبقت میگرفتند. (25) ولی شواهد موجود نشان میدهد برخی از آنان به علت نگرانی از تنهایی حضرت، در سبقت جستن در شهادت، تردید میکردند.

ابوثمامه صائدی بعد از ظهر عاشورا میخواست به میدان برود، ولی تنهایی سیدالشهدا علیه السلام سخت او را آزار میداد. از یک سو، میل به شهادت او را به میدان جهاد میکشید. از دیگر سوی، عشق به اباعبدالله مانع میشد که حتی چند ساعت امامش را تنها بگذارد. عاقبت تردیدش را با خود حضرت در میان گذاشت و بعد از نماز ظهر خدمت حضرت رسید و گفت: «قصد دارم به دوستان شهیدم ملحق شوم ولی فکر تنهایی شما و خانوادهات مرا رنج میدهد.» حضرت فرمودند: «قدم در راه شهادت بگذار، من هم بعد از ساعتی به تو ملحق خواهم شد.» با شنیدن این جمله دلش آرام گرفت و به میدان رفت.(26)
مسلمانان آن روزگار بیش از آن که به آخرت بیندیشند، به دنیا فکر میکردند و پیش از آن که در صدد تضمین سعادت اخروی باشند، در تکاپوی تامین معاش دنیوی بودند. ابن سعد برای رسیدن به مُلک ری، به جنگ سیدالشهدا علیه السلام آمد و اشراف کوفه با گرفتن رشوه به ابن زیاد پیوستند. در چنین فضایی، که همه چیز با معیارهای مادی سنجیده میشد، اصحاب و یاران اباعبدالله علیه السلام اعمال خود را با مقیاسهای اخروی میسنجیدند. همین امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برتری و امتیاز بخشید.
برای عبدالله و عبدالرحمان پسران عروة بن حراق غفاری(27) و سیف و مالک نیز حالتی شبیه حالت ابوثمامه رخ داد. وقتی دشمن به خیمهگاه نزدیک شد، سیف بن حارث و مالک بن عبدالله سریع به گریه افتادند. حضرت علت گریهشان را جویا شدند و برای تقویت روحیه ایشان فرمودند: به خدا امیدوارم به زودی چشمتان روشن شود (یعنی با شهادت وارد بهشت شوید). ولی آنان عرض کردند: فدایت شویم، به خدا، برای خودمان گریه نمیکنیم، به خاطر تنهایی شما میگرییم؛ زیرا در محاصره قرار گرفتهای و ما نمیتوانیم از شما دفاع کنیم.» حضرت در حقشان دعا کردند و به آنان اجازه جهاد دادند. (28) سپس آنها با این اشعار نسبت به حضرت اظهار وفاداری نمودند:
افدی حسینا هادیا مهدیا فالیوم تلقی جدک النبیا
ثم أباک ذالندی علیا (علیه السلام) ذاک الذی نعرفه وصیا
جانم فدایت ای حسین که هدایت شده و هدایت کنندهای. امروز رسول خدا و پدرت علی علیه السلام صاحب سخاوت و جود را ملاقات خواهی کرد. همان کسی که ما او را وصی پیامبر میدانیم. (29)
پایمردی و ایثار و وفاداری حیرت انگیز اصحاب اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا به روشنی، هر خواننده آگاه را به این نتیجه رهنمون میسازد که اصحاب اباعبدالله علیه السلام خود را در شخصیت سیدالشهدا ذوب کرده و اساساً هویتشان را در هویت امام خود فانی میدیدند، به گونهای که اگر امام حسین علیهالسلام هر دستوری به آنان میداد، به راحتی اطاعت میکردند.
چهار عامل عشق به ولایت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروی، قدرت تمییز جریان حق و باطل و تبری جستن از دشمنان امام حسین علیه السلام از مهمترین ویژگیهایی بودند که شهدای کربلا را از سایر مردم در رسیدن به فوز شرکت در حماسه حسینی متمایز ساختند. اما در میان این عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که دو عامل دشمنشناسی بر مبنای سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولایت و دشمنی نسبت به دشمنان امام خود، از فروغ عشق و محبت خالص نسبت به امام محسوب میشود. در نتیجه باید گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسین علیهالسلام با آن حضرت، رمز وفاداری و پایمردی آنان در روز عاشورا و اساسیترین معیار برتری آنان نسبت به همگنانشان بوده است.
نافع بن هلال به حضرت میگفت: «خواهی به مشرق روی کن، خواهی به مغرب، به خدا قسم ما از مقدرات الهی هر چه باشد بیم نداشته، از لقای پروردگار کراهتی نداریم، ظاهر و باطن ما همین است.»(10)
محبت شدید آنان به سیدالهشدا موجب شد در روزگاری که شخصیتهای نامدار و سابقهدار اسلام در درستی حرکت آن حضرت دچار شبهه و تردید شده بودند، نجات یافته و در فضای تاریک و مه آلود دوران خود پا جای پای امام زمانشان بگذارند. آنان با منطق عشق و با عرفان به مقام والای اهل بیت علیهم السلام به مسائل مینگریستند. شاید بسیاری از آنان نمیتوانستند پیرامون فلسفه نهضت و کیفیت تاثیر آن در احیای دین و هدایت امت تحلیل روشنی ارائه دهند، اما با چراغ عشق حق را یافتند؛ خود رستگار و عملشان نجاتبخش و هدایتگر حقطلبان عالم گردید و دلهای مرده مسلمانان را بیدار کرد.

2. ایمان راسخ به آیندهای روشن و سعادتبخش
اطمینان به نویدهای الهی و اعتقاد راسخ به پاداش الهی، از دیگر امتیازات یاران سیدالشهدا علیه السلام به شمار میآید. آنان یقین داشتند به محض شهادت به فلاح و رستگاری نایل آمده، جایگاه رفیعی در انتظارشان است. این معنا به طور مکرر در اشعار و سخنان آنان در روز عاشورا مطرح شده است.
مسلم بن عوسجه هنگام جان سپردن، با دست به سوی اباعبدالله علیه السلام اشاره نمود و به حبیب بن مظاهر سفارش آن حضرت را کرده فرمود: همه وصیت من آن است که در راه این مرد کشته شوی.
عمرو بن خالد هنگام جنگ، زندگی راحت اخروی را به خود بشارت میداد و بدین وسیله، سختی جهاد را بر خود آسان کرده میگفت:
الیک یا نفس الی الرحمان فابشری بالروح و الریحان الیوم تجرین علی الاحسان
ای نفس بر تو باد حرکت به سوی خدای رحمان، تو را به راحتی و زندگی آسان بشارت باد، آن روز (رستاخیر) به نیکی پاداش داده خواهی شد. (31)
پسرش نیز هنگام عزیمت به میدان، پدر شهید خود را چنین خطاب نمود:
یا ابتا قد صرت فی الجنان فی قصر درّ حسن البنیان
ای پدر بی گمان وارد بهشت شده، در قصر فراخ و زیبا بنیاد منزل گزیدهای.(32)
آنان با تکیه بر ایمان به آخرت، مرگ را بر خود آسان میکردند و در برابر زخمهای سوزناک شمشیرها و نیزهها و در حلقه محاصره صدها نیروی سرا پا مسلح، صبر و استقامت به خرج میدادند. عبدالرحمان أرحبی، کسی که همراه مسلم، نامه سیدالشهدا علیه السلام را از مکه برای کوفیان برده بود، وقتی کثرت شمشیرها و نیزههای دشمن را مشاهده کرد، با نفس خود چنین سخن میگفت:
«صبراً علی الاسیاف و الاسنه صبراً علیها لدخول الجنه»
(ای نفس) برای دخول بهشت در برابر شمشیرها و نیزهها بردباری کن. (33)
زیاد بن عریب پس از مدتی نبرد خدمت امام رسید و این شعر را خواند:
«ابشر هُدیتَ الرشدَ یا ابن احمدا فی جنة الفردوس تعلو صعداً»
مژده باد که به راه راست هدایت یافته و در بهشت فردوس مقام والایی دارم. (34)
سعد بن حنظله، که با پسرش به یاری سیدالشهدا علیه السلام شتافته بود، هنگام جهاد خود را به آرامش و آسودگی ابدی نوید داده، میگفت:
«صبرا علی الاسیاف و الاسنة صبرا علیها لدخول الجنة
یا نفس للراحة فاجهدنه و فی طلاب الخیر فارغینه»
ای کسی که خواهان دخول بهشت هستی، در مقابل شمشیرها و نیزهها خویشتنداری کن. ای نفس برای آسودگی تلاش کن و در طلب خیر راغب باشد. (35)
سعید خود را جلوی امام قرار میداد، حضرت به هر سوی میرفت او پیش رویش میایستاد . وی آنقدر این عمل را ادامه داد، تا به زمین افتاد برخی از مورخان نوشتهاند: وقتی به زمین افتاد، غیر از زخمهای شمشیر و نیزهها سیزده تیر بر بدنش نشسته بود.
شواهد فوق به خوبی نشان میدهد که یکی از ویژگیهای بارز شهدای کربلا، یقین به حیات اخروی و اعتماد به وعدههای الهی به صالحان و مجاهدان راه حق بوده است؛ چیزی که در بسیاری از مردمان آن عصر یافت نمیشد. مسلمانان آن روزگار بیش از آن که به آخرت بیندیشند، به دنیا فکر میکردند و پیش از آن که در صدد تضمین سعادت اخروی باشند، در تکاپوی تامین معاش دنیوی بودند. ابن سعد برای رسیدن به مُلک ری، به جنگ سیدالشهدا علیه السلام آمد(36) و اشراف کوفه با گرفتن رشوه به ابن زیاد پیوستند.(37) در چنین فضایی، که همه چیز با معیارهای مادی سنجیده میشد، اصحاب و یاران اباعبدالله علیه السلام اعمال خود را با مقیاسهای اخروی میسنجیدند. همین امر، آنان را بر مسلمانان معاصر خود، برتری و امتیاز بخشید.
3. برخورداری از معیاری صحیح برای شناخت نفاق
با دقت در سخنان شهدای کربلا معلوم میشود آنان منافقان و دشمنان پنهان دین را بر اساس نحوه برخوردشان با امام حسین علیه السلام شناسایی میکردند. ایشان با مقایسه دشمنان سیدالشهدا علیهالسلام با دشمنان رسول اکرم و امیرمومنان علیهماالسلام بیدرنگ پی به نفاق آنها میبردند. نافع بن هلال (یا هلال بن نافع) خطاب به حضرت چنین میگوید: «ای فرزند رسول خدا! تو خود میدانی جدت رسول خدا نتوانست دوستی خود را در دل همه مردم جای دهد و آنان را مطیع خود سازد. در میان مردم منافقانی بودند که به او وعده نصرت میدادند، ولی در دل مکر میکردند. با سخنانی شیرینتر از عسل پیش روی آن حضرت زبان میگشودند، ولی پشت سر ایشان با اعمالی تلختر از حنظل رفتار میکردند تا آن که خدای تعالی روح مقدس او را قبض کرد. پدرت علی علیه السلام نیز چنین بود؛ مردمی مردانه به یاری او برخاستند و در راه او با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند، (ولی جمعی) تا زنده بود با او دشمنی و مخالفت ورزیدند تا آن که أجلش رسید و به رحمت و رضوان خدا پیوست. تو نیز امروز نزد ما همان حالت را داری، هر کس عهدش را شکست و بیعتش را نقض کرد، جز به خود به دیگری ضرر نرسانید، خدا از او بی نیاز است.(38)
سخنان نافع حاکی از آن است که وی رهبران دینی و الهی، اعم از پیامبر و امیرمومنان و امام حسین علیهم السلام را بهترین معیار برای ارزیابی سلامت جریانهای سیاسی و اجتماعی میدانست و معتقد بود برای ارزیابی خلوص افراد باید به میزان التزام عملیشان به دستورات رهبران الهی توجه نمود. از منظر نافع، ملاک نفاق تنها تناقض در گفتار و یا تهافت گفتار با نیات باطنی نیست، بلکه یکی از روشنترین مظاهر نفاق، تایید زبانی در کنار مخالفت عملی با رهبران دینی جامعه میباشد. از این رو، وی وقتی پیمانشکنی عملی شیعیان کوفه با امام را مشاهده کرد، بدون هیچ گونه تردیدی آنان را با منافقان عصر نبوی و حکومت علوی مقایسه نمود.

عبدالله بن عمیر کلبی نیز چنین بود. وی از دوستان و محبان امام حسین علیه السلام در کوفه بود. چندی پیش از عاشورا دید لشگری وارد نخیله پادگان نظامی کوفه شدند، مقصد آنان را پرسید، گفتند: به جنگ حسین علیه السلام فرزند فاطمه دختر رسول خدا میروند. تا این جمله را شنید، فوراً آنان را به مشرکان تشبیه کرده گفت: «به خدا قسم من آرزو داشتم در راه خدا با اهل شرک بجنگم، اکنون امیدوارم ثواب جنگ با این مردمی که برای کشتن پسر دختر پیامبر آماده میشوند، نزد خدای متعال از ثواب جنگ با مشرکان کمتر نباشد.» (39) به دنبال این سخن، خود و همسرش شبانه از کوفه بیرون آمدند و شب هشتم محرم خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند. عبدالله روز عاشورا به شهادت رسید.(40)
عمرو بن قرظه هم چندین بار این عمل را تکرار کرد به طوری که از کثرت زخم بدنش سست شد. در آن حال، رو به حضرت کرد و گفت: آیا به عهد خود وفا کردهام؟ حضرت فرمود: بلی تو در بهشت پیشاپیش من خواهی بود ... آنگاه بر زمین افتاد و به شهادت رسید.
از ویژگیهای بارز شهدای کربلا این بود که ولایت را محور حق و باطل قرار میدادند، همواره عیار مردم را با گفتار و کردارشان نسبت به اهل بیت علیهم السلام میسنجیدند. وقتی میدیدند برخی، گفتار زیبا و حق مدارانه دارند، ولی در عمل علیه ولایت حرکت میکنند، نفاقشان را کشف میکردند، و به نیرنگ و خبث طینتشان پی میبردند. از این رو میبینیم، شهید یازده ساله کربلا، عمرو (یا عمر) بن جنادة، در رجزهای خود، سپاه به ظاهر مسلمان کوفه را افرادی رذل، دشمن قرآن و فاسق توصیف میکند که برای کنار زدن قرآن، به یاری دولتمردان فاسق خود برخاستهاند:
والیوم تخضب من دماء ازاذل رفضوا القرآن لنصرة الاشرار
والله ربی لا ازال مضارباً فی الفاسقین بمرهف بنار(41)
امروز از خون کسانی که برای یاری اشرار، قرآن را کنار زدهاند رنگین میشود، قسم به خدا (پروردگارم)، پیوسته فاسقان را با شمشیری تیز و بران میزنم.
4. دشمنی با دشمنان امام حسین علیه السلام
از دیگر ویژگیهای بارز و ممتاز یاران امام حسین علیه السلام دشمنی با دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود. آنان برخلاف مردمان معاصر خود، که به راحتی با دشمنان دین و امامشان مصالحه کرده و در دین خدا مسامحه میکردند و به اصطلاح امروزیها، اهل تساهل و تسامح بودند، هرگز حاضر به همراهی با بنیامیه نشدند. آنان همه چیز را بر اساس مدارا و محبت تفسیر نمیکردند، بلکه در کنار محبت به امام خود، با دشمنان آن حضرت دشمنی میورزیدند و به آن حضرت میگفتند: «انا علی نیّاتنا و بصائرنا نوالی من والاک و نعادی من عاداک»(22)؛ ما قلباً و بر اساس بصیرت خود، کسی را که شما دوست داشته باشید، دوست داریم و با کسی که شما او را دشمن بدارید، دشمنی میورزیم.
مسلم بن عوسجه در مقام ابراز و وفاداری نسبت به آن حضرت، بغض خویش را نسبت به دشمنان آن بزرگوار چنین توصیف میکند: «قسم به خدا! اگر نیزهام در سینهشان بشکند، یا شمشیرم آنقدر آنها را میزنم که دستهاش از دستم رها شود و از شما جدا نخواهم شد. اگر سلاحی با من نباشد تا با آنان بجنگم، پیش روی شما به سویشان سنگ پرتاب خواهم کرد.»
پایمردی و ایثار و وفاداری حیرت انگیز اصحاب اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا به روشنی، هر خواننده آگاه را به این نتیجه رهنمون میسازد که اصحاب اباعبدالله علیه السلام خود را در شخصیت سیدالشهدا ذوب کرده و اساساً هویتشان را در هویت امام خود فانی میدیدند، به گونهای که اگر امام حسین علیهالسلام هر دستوری به آنان میداد، به راحتی اطاعت میکردند.
این خصلت بارز اصحاب امام حسین علیه السلام موجب شد که آنان هرگز در مبارزه، کوتاه نیامده، حتی یکی از آنان میدان مبارزه را به نفع دشمن خالی نکند و یا با گفتار و کردار خویش، به دشمن باج ندهد و همین امر باعث شد آنان در عین شکست ظاهری، سربلند و مفتخر گردیده، آوازه عزتشان در کران تا کران عالم طنینافکن گردید.

حاصل بحث
اجمالاً باید گفت: چهار عامل عشق به ولایت و امامت، اعتقاد راسخ به سعادت اخروی، قدرت تمییز جریان حق و باطل و تبری جستن از دشمنان امام حسین علیه السلام از مهمترین ویژگیهایی بودند که شهدای کربلا را از سایر مردم در رسیدن به فوز شرکت در حماسه حسینی متمایز ساختند. اما در میان این عوامل چهارگانه، عامل نخست از اهمیت بسزایی برخوردار است؛ چرا که دو عامل دشمنشناسی بر مبنای سنجش رفتار افراد نسبت به مقام ولایت و دشمنی نسبت به دشمنان امام خود، از فروغ عشق و محبت خالص نسبت به امام محسوب میشود. در نتیجه باید گفت: ارتباط عاشقانه اصحاب امام حسین علیهالسلام با آن حضرت، رمز وفاداری و پایمردی آنان در روز عاشورا و اساسیترین معیار برتری آنان نسبت به همگنانشان بوده است.
پینوشتها:
1. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، روائع التراث العربی، ج5، ص 439 .
2. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، قم، الشریف الرضی، ط 1، 1373 ش/ 1414 ق، ج2، ص 240 و 241
3. مانند ابن عباس، ر.ک؛ طبری، پیشین، ج5، ص383
4. مثل مسیب بن نجبه، ر. ک: شیخ مفید، محمدبن محمد، الارشاد، تحقیق آل البیت، قم، الموتمر العالمی لالقبة الشیخ المفید، 1413 ق، ج 2، ص 36- 37
5. ابن قتیبه دینوری، عیون الاخبار، ج 4، ص 35، نقل از: محمدتقی تستری، قاموس الرجال، موسسه النشر الاسلامی، قم، 1417 ق، ج1، ص 691، رقم 633
6. ر. ک: طبری، پیشین، ج5، ص 382، 385 تا 388 و 395 و 396 و 406
7. ر. ک: عبدالله مامقانی، تنقیح المقال، به ترتیب، ج2، ص 72 و 112 و ج1، ص 167و 456 و ج3، ص 325
8. طبری، همان، ج5، ص357 .
9، 10، 11. همان، ص 351/ ص383/ ص351
13. طبری، همان، ج5، ص 395 و 396 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص 72
14. همان، ص 386 و همان، ص 76
15. طبری، همان، ص 404 و 405
16. الی 18- همان، ص 419 و 420 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص 92 و 93
19. همان، ص 91 و ر. ک: طبری، همان، ج5، ص 418 و ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، تحقیق احمد صفر، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ط 2، 1408 ق/ 1987 م، ص 112 با کمی حذف
20. طبری، همان، ج5، ص 435 و شیخ مفید، پیشین، ج2، ص103
21. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403 ق/ 1983 م، ج45، ص 21
22. عبدالله مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، سه جلدی رحلی، ج1، ص 382، باب حنظله .
23. ر. ک: علی بن موسی، سید بن طاووس، الملهوف فی قتلی الطفوف، تحقیق فارس تبریزیان، دارلاسوة للطباعة و النشر، ط 1، 1414 ق، ص 162
24. ابن شهر آشوب، محمدبن علی، مناقب آل ابی طالب، بیروت، درالاضواء، بی تا، ج4، ص 105، طبری، همان، ج5، ص 442
25. طبری، همان، ج5، ص 442
26. محمد طاهر سماوی، ابصارالعین فی انصار الحسین، تحقیق محمد جعفر الطبسی، مرکز الدراسات الاسلامیه، ط 1، 1377 ش، ص 121.
27. موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، قم، مکتبه المفید، ج2، ص 23 و مجلسی، پیشین، ج45، ص 29
28. طبری، پیشین، ج 5، ص 442- 443
29. ابن شهر آشوب، پیشین، ج4، ص 103 و سماوی، پیشین، ص 152 و 153
30. مجلسی، پیشین، ج44، ص 382 و 383/ سماوی، پیشین، ص 148
31. مجلسی، همان، ج 45، ص 18 و ابن شهر آشوب، پیشین، ج 4، ص 101 با کمی تغییر
32. ابن شهرآشوب، پیشین، ج 4، ص 101 و مجلسی، پیشین، ج 45، ص 18
33 و 34. سماوی، پیشین، ص 132/ ص 135
35. ابن شهرآشوب، ج 4، ص 101
36 و 37. ر. ک: طبری، پیشین، ج5، ص 409، ص 404
38. مجلسی، پیشین، ج 44، ص 382
39. طبری، پیشین، ج 5، ص 429 و سماوی، پیشین، ص 179
40. طبری، پیشین، ج5، ص 429
41 و 42. مجلسی، پیشین، ج 45، ص 28/ ج 44، ص 381
43. طبری، پیشین، ج 5، ص 419/ ر. ک: شیخ مفید، پیشین، ج 2، ص 92
منبع:
مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، جواد سلیمانی

وجود مقدس حضرت سجاد عليه السلام بنا بر مشهورترين روايات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سى و هشتم هجرى، دو سال قبل از شهادت حضرت اميرالمؤمنان علي عليهالسلام در شهر مدينه، از پدرى با كرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسين، سيّدالشهدا عليه السلام، و مادرى با عظمت به نام سُلافه از خاندانى اصيل و ريشهدار كه اميرالمؤمنين وى را مريم ناميد متولد شد.
به خاطر چنين پدر و مادرى و اينگونه اصل و ريشهاى آن حضرت را «ابن الخيرتين» مىگفتند.
پيشواى مؤمنان، امام عارفان، قطب اهل تقوا، على عليه السلام به فرزند بزرگوارش در تعريف و تمجيد از همسرش فرمود:
وَ هِىَ اُمُّ اْلأوْصِياءِ الذُّرِّيَّةِ الطَّيِّبَةِ؛ فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو، و ريشه ذريّه پاك و پاكيزه اوست.
نام و لقب و كنيه زين العابدين
اسم گرامى آن حضرت على است، كه از بعضى از روايات استفاده مىشود، در اولاد پسر، بزرگترين فرزند حضرت حسين عليه السلام است، و دو فرزند پسر ديگر آن حضرت نيز على نام داشتند كه به ترتيب معروف به على اكبر و على اوسط و على اصغرند.سبب اين كه امام حسين عليه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را على انتخاب كرد، عشق عجيبى بود كه به پدر بزرگوارش اميرالمؤمنين داشت و هم درسى بود كه به امت اسلام داد كه در انتخاب نام فرزندان، بهترين نام و با معناترين اسم را برگزينند، تا به هنگام صدا كردن فرزندان، چهرههاى پاك الهى در ذهن آنان و شنوندگان ديگر تداعى شود، باشد كه از اين رهگذر جرقّهاى به قلوب بزند، و از شعله آن روح و جان به اوصاف اولياء الهى متّصف شود.
آن حضرت به خاطر حالات و روحيات و كمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعياتى كه داشتند ملقّب به القاب زير شدند، القابى كه معناى آن در تمام شئون هستى آن حضرت تجلّى داشت:
سيّدالعابدين، زين الصالحين، وارث علم النّبيّين، وصىّ الوصيّين، خازن وصاياالمرسلين، امام المؤمنين، منار القانتين والخاشيعن، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجاد، بَكّاء، ذوالثَّفِنات(1)، امام الاُمّة، أبوالأئمّة، حبيب، زكىّ امين، زين العابدين.
علت وجه تسميه امام به زين العابدين
در اين كه آن حضرت را زين العابدين مىگويند دو روايت جالب در بهترين كتب حديث آمده:1ـ عمران بن سليم مىگويد: هر گاه زُهرى از على بن الحسين مطلبى نقل مىكرد، مىگفت: براي من زينالعابدين روايت كرد. يك بار سفيان بن عُيَيْنه به او گفت: از چه جهت او را زين العابدين مىگويى؟
پاسخ داد از سعيد بن مسيّب شنيدم كه رسول خدا فرمود:
به روز قيامت، فرياد كنندهاى آواز برآرد: زينت عبادت كنندگان كجاست؟
« يُناد مُنادس: أيْنَ زَيْنُ الْعابِدينَ؟» ؛ چنان مىبينم كه فرزندم على بن الحسين با تمام وقار و سكون در ميان مردم محشر براى رسيدن به جايگاهش قدم برمىدارد.
همين روايت را كتاب پرقيمت «علل الشرايع» صدوق از طريق على بن ابراهيم قمّى، از ابن عباس، از رسول خدا حكايت مىكند.(2)
2ـ سحرگاهى در حالت عبادت و مناجات بود، مناجات عاشقانه، و عبادتى خالصانه. ابليسى به صورتى وحشتناك در برابرش مجسّم شد تا وى را از حال خوشى كه با محبوبش داشت باز دارد، آن حضرت كمترين توجهى به آن شبح هولناك و چهره ترس آور نكرد، به قيام و قعود و به ذكر و مناجاتش ادامه داد، كه ناگهان شنيد گويندهاى از طرف غيب، سه مرتبه فرياد زد:
أنْتَ زَيْنُ الْعابِدينَ حَقّاش!!(3)
دوران امامت ايشان 35 سال بود، که مصادف با دشوارترين دوران ظلم و خفقان امويان (از يزيد تا وليد بن عبدالملك) گذشت.
امام سجاد عليه السلام در دوران زندگى، رنجها و ناراحتيهاى بسيار ديد، در ماجراى كربلا، سختترين شكنجهها و ستمها به او وارد آمد، و بعد كه به مدينه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا ياد مىكرد و مىگريست و در حالى كه اشك مىريخت مىفرمود:
قُتل ابن رسول الله جائعا، قُتل ابن رسول الله عطشانا.
قدرشناسي امام سجاد عليه السلام
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: پدرم حضرت سجاد، نعمتى از نعم الهى را ياد نكرد مگر اين كه سجده آورد. آيهاى از قرآن كه در آن مسئله سجده بود قرائت نكرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجى از او برطرف نگشت مگر اين كه به خاطر آن سجده كرد، و از نماز واجبى فارغ نشد جز اين كه آن را به سجده پيوند داد، و موفق به اصلاح اختلاف بين دو نفر نگشت مگر اين كه به خاطر توفيقش به آن كار، بر خدا سجده كرد. در جميع مواضع سجودش اثر سجود آشكار بود، به همين خاطر پدرم را سجاد ناميدند!مناجات زين العابدين
وجود مقدس حضرت سجاد عليه السلام، در تمام لجظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئله غرق بودنش در دعا و مناجات آنقدر عجيب است، كه در هر كجا و در هر زمان نام مقدسش برده شود؛ گريه و زارى، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعى مىكند.مناجات خمس عشر، دعاى بسيار بسيار عرفانى ابوحمزه ثُمالى در سحر ماه مبارك رمضان، قطعاتى از زيارت امين الله و پنجاه و چهار دعاى «صحيفه» دورنمايى از حالات درون آن حضرت، و نورانيت قلب و جان آن جناب است.
رسيدگى به نيازمندان
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: چون تاريكى شب همه جا را فرا مىگرفت پدرم حضرت سجاد انباني(کيسه) از چرم به دوش مىگرفت، در حالي كه در آن انبان مايحتاج نيازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه مىرفت و هر كس را به مقدار نيازش كمك مىفرمود، ولى به خاطر اين كه صورت مباركش را مىپوشاند او را نمىشناختند!!مردم به وقت غسل بدن شريفش، آثار به دوش كشيدن آن انبان را به صورت سياهى پوست بر شانه مباركش مشاهده كردند.
بىاعتنايى به زر و زيور دنيا
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: لباسش از پشم بود، و چون قصد نماز مىكرد لباسى خشن مىپوشيد، و از نماز روى فرش و تشك و جانماز خاص پرهيز داشت، سجادهاش بر زمين بود. به كوه جَبّان كه در نزديكى مدينه قرار داشت مىآمد و بر سنگى سوزان قيام و قعود مىنمود. آنچنان از عشق و خوف خدا در سجدههاى عاشقانهاش مىگيريست كه چون سر برمىداشت گويى چهره مباركش را در آب فرو برده است!!در كنار قرآن
امام سجاد حضرت زين العابدين عليه السلام مىفرمود:لَوْ ماتَ مَنْ بَيْنَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ يَكونَ الْقُرْآنُ مَعى؛ اگر تمام انسانهاى مشرق و مغرب يكجا بميرند، و جز من كسى در روى زمين نماند، به خاطر اين كه اهل قرآنم و اُنس با اين منبع فيض حق شديد است، وحشتى نخواهم كرد.
مقام امام سجاد عليه السلام و توجه معنوى مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد كه هشام بن عبدالملك در عصر حكومت وليد بن عبدالملك نقشه قتل آن حضرت را بريزد.
پس آن حضرت را مسموم كردند، و آن بزرگوار بسترى گرديد و معالجات سودى نبخشيد، و به شهادت رسيد. (4)
از دعوات راوندى نقل شده كه آن حضرت در بستر شهادت مكرر مىگفت:
اللهم ارحمنى فانك كريم، اللهم ارحمنى فانك رحيم.
امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات پدرم فرا رسيد، مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: پسر جانم: اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله
حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات امام سجاد عليه السلام نزديك شد، سه بار بيهوش شد و سپس ديده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود:
الحمدلله الذى صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين. سپس هماندم از دنيا رفت. (5)
بعضى نقل كردهاند: امام باقر عليه السلام پس از غسل، گريه سختى كرد بعضى از اصحاب ايشان را دلدارى مىدادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل و زنجير را در بدن نازنين پدرم ديدم به ياد مصائب آن حضرت هنگام اسارت افتادم.
پينوشتها:
1ـ پينههايى كه از كثرت عبادت بر مواضع سجده ظاهر مىگردد.
2ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 167.
3 ـ كشف الغمّة، ج 2، ص 286.
4- اين مطلب از مصباح كفعمى ذكر شده است (منتخب التواريخ، ص 350
5- اصول كافى، ج 1، ص 448 / بحارالانوار، ج 46، ص 147
منبع:
تفسير جامع صحيفه سجاديه حضرت زين العابدين عليه السلام، ج 1، شيخ حسين انصاريان .

