تبليغاتX
فرهنگی پایگاه بسیج شهدای ایرنا

فرهنگی پایگاه بسیج شهدای ایرنا

آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و آنانكه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.

آن روز... کهکشان در قیاس قامت روحشان شرمسار بود...

شمارشان هفتاد و دو بود... چه کم شمار!! گاهی که پیکرهای پاره پاره شان را در خاک کردند، همه در گورهای کوچک خود جای گرفتند... گورهایی حتی کوچکتر از اندازه معمول... چرا که تماما سر در بدن نداشتند... اما آن لحظه، چه کسی می دانست که قامت روح این هفتاد و دو جان باخته زندگی یافته از همه کهکشان ها فرازتر است... هنگامی که هر پیکر با آخرین ضربه شمشیر جماعت بد دل بدکاره، بر زمین قرار می گرفت، کهکشان از کوتاهی قامت خود در قیاس رشادت قامت روح شان شرمساری می کرد... آری... بی استعاره باید گفت که ظهر عاشورا، هفتاد و دو روح بزرگ از زندان خاک به جهان بی انتهای زندگی، پرواز کردند... جهان خاکی تنها گنجایش کالبدشان را داشت و ملکوت از گستره روح آنان یکسره روشن شد... همه به دست کسانی کشته شدند که به اندازه ارزنی روح انسانی در آنان باقی نمانده بود... و حسین پیشوای آن شهیدان بود... آن روح پاک، میراث بر محمد و عیسی و ابراهیم... نفرین بر مردمی که تو را کشتند...

سلام بر حسین، و سلام بر فرزندان پاکش و بر یاران فرزانه اش...

ایام عاشورای حسینی تسلیت باد!

بی تردید... حسین ستاره هدایت است و کشتی نجات

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

امروز حال دیگری دارم و می دانم که شما هم...

 اشاره: راستش را بخواهید، به دور از همه حرف و حدیث های روشنفکری، من عزاداری امام حسین(ع) را دوست دارم. سینه زدن را دوست دارم. خوش دارم بروم توی دسته های عزادار، زنجیر بزنم... نه به استعاره  که به واقع می گویم: دوست دارم با صدای آهنگ طبل و سنج، ضربان روح ام را تنظیم کنم. سه تار ذهن ام را کوک کنم... با آهنگ دست هایی که بر سینه می کوبد، نوت های قلب ام را با دستگاه شور، هماهنگ کنم... دوست دارم همه مزه های آدم بودن را در باطن جان ام زنده کنم... دوست دارم خوب بودن را به یاد بیاورم. امسال هم، چون سال های پیش اینچنین بود و وقتی عصر عاشورا شد... نشستم و برای تو این سطرها را نوشتم:

 

دهه محرم که تمام می شود، در درون احساس سبک باری می کنی. نگاه ات که به نگاه آدم های دور و بر می افتد، احساس می کنی همه مهربان ترند، خودت هم مهربان تری، آدم تری، از شر و شوری که تا همین چند روز قبل در مسابقه بیرحم زندگی محاصره ات کرده بود اندکی رها شده ای. گویی همه "دوش روحی" گرفته اند و در زیر باران گذشت و انسان دوستی خود را شسته اند. در تهران، شهری که همه احساس تنهایی می کنند - بدون آنکه بدانند - شهری پریشان و غبارگرفته که ساکنانش گویی به اجبار گردهم آورده شده اند، بی پیوند، نا همدل و بی گذشت. شهری که در آن، روزهای این روزگار ماشین زده را به تنهایی شب می کنی، نه در خانه، نه! در شلوغی اتوبان و خیابان و گذر... می دانی که باید خر خودت را برانی... می دانی که کسی به کسی نیست، می دانی که نه جمع مراقب فرد است و نه فرد نگرانی و ملاحظه ای برای جمع دارد... همه فرد هستند... همه تقلای خودشان را می کنند... گویی هیچ نسبتی بین آنان برقرار نیست... حاصل اش هم می شود این اجتماع بدون جامعه تهران... این توده زمخت جمعیت... این آشفتگی و پریشان حالی روزمره... چه در رفت و آمد... چه در بقیه جهات... آدم ها وقتی بهم می رسند، مثل اینکه تکه های سرد بتون بهم خورده اند... همه در درون انرژی ای را برای مات کردن و جاگذاشتن دیگری جستجو می کنند... خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیت ترین شهر ایران و یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، عمیق ترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه می کشند.  آری، این حال و احوال روزمره ماست تا اینکه...

تا اینکه محرم می رسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت... بزرگترین نمایش نسبت خانوادگی بین همه آنهایی که تا دیروز مثل تکه های یخ از کنار هم ساییده می شدند و سرشت آدمیت شان ذوب می شد... خوب نگاه کن: بازهم همان جمعیت است، بازهم همان جسم ها به خیابان آمده اند، اما ... خوب نگاه کن... این بار همه به هم گره خورده اند، این بار، هم جمعیت اند هم جامعه. همه جسم ها را با یک روح به هم بافته اند... باورکردنی نیست... خوب نگاه کن. این همان تهران دیروزی است اما دیگر هرکس تقلای خودش را نمی کند، همه برای دیگری تلاش می کنند... خدای من! چطور ممکن است... اینها که تا دیروز هیچ تخفیفی به هم نمی دادند... اینها که در معرکه ترافیک وحشی تهران، برای اینکه از همدیگر راه بگیرند، به همدیگر با خشم نگاه می کردند، به همدیگر بدوبیراه می گفتند... اگر لازم می شد همدیگر را کتک می زدند... اما حالا شانه هایشان نه مثل بتون سرد که مثل تار و پود حریر به هم بافته می شود... از نگاهشان به جای بارش داغی پرخاش و افسردگی و کدورت، خنکای مهربانی می بارد... مثل پرنیان شده دست هایشان وقتی همدیگر را لمس می کنند.

خوب نگاه کن: این همان تهران دیروزی است که همه در بطن شلوغی شهر، تنها بودند... حالا نگاه کن: همه چیز دگرگون شده است. اینجا یکی دارد بر سر و روی بقیه گلاب می پاشد، چقدر هم وسواس داردکه کسی از چتر بارش گلابش بیرون نماند! آن یکی آتشدانه اسپند را بین جمعیت می چرخاند... هرگوشه خیابان و گذر، پیشخوان ها پر است از لیوان های تمیز شربت و چای... نگاه کن: این شب ها و روزها، تنها شب و روزهایی است که در این شهر درندشت هیچ کس گرسنه نمی ماند... همه غذای گرم می خورند: قیمه های جاافتاده و پر ملاتی که مزه آن تا مدتها در ذائقه می ماند... نگاه کن: همه عزادارند اما افسرده نیستند. همه در شتاب اند اما پرخاشگر نیستند... همه در تقلایند اما تنها نیستند... دل هاشان از یاد آن همه نامردمی که بر جوانمردترین خاندان تاریخ روا داشته شد، غم زده است اما پژمرده نیستند... دلگرفته اند اما دلگیر نیستند... خانه چشمشان، خانه ا شک است اما بی نشاط نیست... خوب نگاه کن... چه ها که نمی بینی!  

 اگر اتفاق افتاده باشد که در یک دهه محرم – به هردلیل- از این حال و هوا کنار مانده باشی و تن به جمعیت که نه، دل به خانواده "دل جمع" عزادار نداده باشی، آنوقت است که در غروب چنین روزی، احساس سنگینی و گرفتگی رهایت نمی کند: روح ات بر جسم ات سنگینی می کند، گویی خودت را در قماری چرک باخته ای... از کف داده ای. شبیه احساسی که در هر افطار رمضان، مثل یک سنگ خاره صد کیلو، در انتهای نفس یک "بی روزه" سنگینی می کند...

دهه اول محرم، فرصت یگانه ای است برای جامعه شدن جمعیت، برای خانواده شدن فردیت، برای تجربه اسانس همه خوبی هایی که در گیرودار بی ترحم زندگی شهری، دارد نفس های آخرش را می کشد. حسین، سرچشمه ایثار و گذشت است، معدن همه حس های لطیف و آسمانی و الگوی فدا کردن فردیت برای رستگاری و سعادت جمعیت. حسین اقیانوس بی پایانی است که هنوز از پس صدها سال، رایحه انسان بودن را در جان ما می پراکند... باران لطف اوست که هر ساله روح ما را می شوید... آه که چه اندازه به همه این خوبی ها نیازمندیم... اکنون بیش از همیشه!

مطلب فوق در روزنامه "تهران امروز" یکشنبه پانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ نیز درج شده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

خداوند فرمود0000000000000000000

  • آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن...
  •  
  • آنگاه که ناامیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش...
  •  
  • آنگاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به ان شدی به یاد قیامت باش...
  •  
  • آنگاه که دوست داری به ارزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم...
  •  
  • آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم...
  •  
  • آنگاه که دوست دارس با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان...
  •  
  • آنگاه که روحت تشنه نیایش است مرا آهسته بخوان ...
  •  
  • آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست به من پناه بیاور...
  •  
  • آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روی تو باز است...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

تكرار مكررات

گفتم: « خدا را شكر كه تكليف ويدئو را هم روشن كرديم. » نگاهي از سر تعجب آميخته با تمسخر كرد و پرسيد: « شما روشن كرديد؟! »
پرسيدم: « مگر جز اين است؟ »
جواب داد: « ببين دوست من! اگر هم اين طور باشد كه تو مي گويي، هر چند من ترديد دارم، اما باز هم بايد گفت كه ويدئو تكليف خودش را روشن كرده است. »
از نگاهم دريافت كه بايد روشن تر حرف بزند. گفت: « اين ويدئوست كه تكليف ما را روشن كرده است، نه ما تكليف آن را. مگر ما مي توانستيم تصميم ديگري جز اين اتخاذ كنيم؟ »
پرسيدم: « مگر نمي توانستيم؟ »
جواب داد: « نه! خود غربي ها كه ويدئو را اختراع كرده اند آن را « رسانه ياغي » خوانده اند، چه برسد به ما كه در برابر اين « رسانه ياغي و طاغي » كاملاً دست و پايمان را گم كرده ايم. ببين! اگر ما مي توانستيم ديواري اختراع كنيم كه جلوي ورود ويدئو را به كشور بگيرد و آنگاه چنين حكمي صادر مي كرديم كه الان كرده ايم، درست بود كه بگوييم تكليف ويدئو را ما روشن كرده ايم. اما چنين نيست؛ ويدئو رسانه اي است كه از هر مرزي عبور مي كند و به هر جا كه تمدن امروز رفته است وارد مي شود و هيچ راهي هم براي ممانعت وجود ندارد. شاهد مثالش هم كشور خودمان. از تو مي پرسم: اگر چنين مي شد كه بتوان برنامه هاي ماهواره ها را با همين آنتن هاي معمولي تلويزيون گرفت، ما چه مي گفتيم؟ آيا درست بود كه بگوييم: خوب! تكليف ماهواره ها را روشن كرديم؟... نه! »
و بعد نـاگهان مثل آنكه چيـزي به ذهنش خطور كـرده بـاشد گفت: « « شازده كـوچولو » را خوانده اي؟ »
گفتم: « آره. »
گفت: « حكايت ما، حكايت آن پادشاه است كه شازده كوچولو در ستاره اول ديد. پادشاه فرمان هاي عاقلانه اي مي داد چرا كه علاقمند بود كه فرمان هايش اجرا شود. مثلاً وقتي شازده كوچولو مي پرسيد: اجازه هست بنشينم؟ پادشاه مي گفت: به تو فرمان مي دهم كه بنشيني. و يا وقتي شازده كوچولو از شدّت خستگي خميازه مي كشيد، به او فرمان مي داد كه حتماً خميازه بكشد و رودربايسي نكند! و چون شازده كوچولو مي گفت: ديگر خميازه ام نمي آيد، پادشاه فرمان مي داد كه: خُب! حالا كه اين طور است به تو فرمان مي دهم گاهي خميازه بكشي و گاهي هم نكشي... »
گفتم: « عجب كتاب خوبي است اين « شازده كوچولو ». « زمين انسان ها » را هم خوانده اي؟ »
خنديد و گفت: مي خواهي از تبعات قبول واقعيت فرار كني؟ چه من « زمين انسان ها » را خوانده باشم و چه نخوانده باشم، ماهواره دارد مي آيد... مي خواهم بگويم تكليف ويدئو را آن وقت مي بايست روشن مي كرديم كه ويدئو شهرهاي كشور ما را تسخير نكرده بود. حالا كه حتي در يك شهر مذهبي مثل كاشان حدّاقل پنج دستگاه ويدئو وجود دارد و قيمت آن هم، هم طراز با ساير وسايل برقي مجاز است و كرايه نوار حتي از ماست پاستوريزه (!) هم ارزان تر است، درست آن است كه بگوييم ويدئو تكليف ما را روشن كرده است و چند وقت ديگر ماهواره تكليف ما را روشن خواهد كرد! »
گفتم: « مثل اينكه خيلي از اين وضعي كه پيش آمده خوشحالي؟ پس آن همه شعارهايي كه درباره غرب وغرب زدگي مي دادي كجا رفت؟ »
جواب داد: « نه جانم! تو موضوع را اشتباه فهميده اي. بيان واقعيات چه ربطي به اين حرف ها دارد؟ ما بايد بدانيم كه در چه دنيايي زندگي مي كنيم و با توجه به اين واقعيت ها، راه هايي براي حفظ فرهنگ خودمان و مبارزه با غرب پيدا كنيم. با فرار كردن و انزوا گرفتن و ديوار به دور خود كشيدن كه مسئله ما حل نمي شود. ما عادت كرده ايم كه براي دور ماندن از خطرات، اصل را بر پرهيز بگذاريم. اين واكنش تا آنجا كارساز است كه بتوان از منطقه خطر فاصله گرفت. وقتي طوري در محاصره خطر واقع شديم كه ديگر امكان فرار كردن وجود نداشته باشد، بايد جنگيد و محاصره را شكست. از همان آغاز، جامعه ديندار در برابر غرب و مظاهر آن همواره چاره را در آن مي يافته كه پيله اي امن براي خود دست وپا كند و به درون آن بخزد. اوايل كار حتي با تأسيس مدرسه هم مخالفت مي ورزد... و اگر از اين نظر گاه بنگريم، چه بسا كه حق را نيز به او بدهيم؛ مدارس جديد براي حفظ و توسعه وضع موجود ايجاد شده اند و دين مأمور به تحول است. اما تقدير اين بوده است كه تمدن جديد همه دنيا را تسخير كند و جامعه ديني ناگزير به ميدان يك مواجهه بسيار جدي كشيده شود. همين عكس العملي كه اكنون در برابر ويدئو وجود دارد پيش از اين در برابر راديو و بعد تلويزيون نيز وجود داشته است. اين مواجهه توفيقي اجباري است كه به انكشاف حقيقت دين مدد خواهد رسانيد و نه فقط مددرساني، كه اصلاً در عالمي كه حقايق به اضدادشان شناخته مي شوند، اين تنها راه ظهور و انكشاف حقيقت دين است. حقيقت دين در جهاد رخ خواهد نمود نه در رهبانيت؛ و پناه گرفتن در پس ديوارها و صندوقخانه ها در مواجهه با دنياي جديد نوعي رهبانيت است... در اين مواجهه ما خواهيم آموخت كه... »
تاب نياوردم تا حرف هايش تمام شود و گفتم: « اگر در اين مواجهه همه چيز از دست برود چه؟ »
نگاهي كرد كه معلوم بود حوصله اش از دست حرف هاي من سر رفته است. با طمأنينه گفت: «مگر تاريخ نخوانده اي؟ »
جواب دادم: « منظورات را نمي فهمم. »
گفت: « مگر ما تنها ميراث داران اين دين هستيم؟ و يا مگر دين اسلام لاي پنبه و زرورق حفظ شده است؟ و تازه مگر اين ماهواره ها راشيطان در مدار زمين نگه داشته است؟ دوست من! ضعف ماست كه دشمن را قدرتمند جلوه مي دهد. ما تا آنجا بنيان كارمان را بر گريختن و پناه گرفتن گذاشته ايم كه از يك نوار ويدئو هم دشمني غول پيكر براي خودمان تراشيده ايم. مگر اين نوار بي زبان فقط در برابر فيلم هاي مبتذل حساسيت دارد و مثل آن دستگاه فتوكپي كه در فيلم «فرماندار » بود از صفحات نهج البلاغه كپي نمي گيرد؟ اگر قرار بود كه دين و دينداري مغلوب ويدئو شود كه تا به حال در برابر مظاهر دنياي جديد اثري از آثار آن بر جاي نمانده بود... و تازه، اين رسانه تنها براي ما نيست كه ياغي است؛ امپراتوري خبري غربي ها را نيز به خطر انداخته است. » و بعد حرفش را قطع كرد و پرسيد: « راستي مگر خبر جديدي در اين باره شنيده اي؟ »
جواب دادم: « نه! همان كه تو هم شنيده اي: قرار است به شازده كوچولو امر كنيم كه هر وقت خواست خميازه بكشد و هر وقت هم كه نخواست خميازه نكشد. »
خنديد و گفت: « نه بابا! مثل اينكه تو آن قدرها هم كه من فكر مي كردم بي ذوق نيستي! »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

ايمان منجي جهان فردا

تحولات را كه اين روزها در كره زمين روي مي دهد از نظرگاه هاي مختلفي تحليل كرده اند ، اما هيچ يك از اين تحليل ها نتوانسته است از سيطره القائات تبليغات منتشر در «امپراتوري ارتباطات» خارج شود . امپراتوري ارتباطات همان سرزمين اعتباري است كه آقاي ملك لو هان آن را «دهكده جهاني» خوانده است؛ تعبيري فريب كارانه كه ماهيت اين امپراتوري را پوشيده مي دارد.
«امپراتوري ارتباطات» فضايي است كه يكپارچه كه وسايل ارتباط جمعي ساخته اند.ساكنان اين امپراتوري كه تقريبآ سراسر كره زمين را پوشانده است بي آنكه خود بدانند تحت سيطره حاكميت واحدي هستند كه از طريق وسايل ارتباط جمعي برقرار گشته است.
تعبيراتي چون «امپراتوري ارتباطات» و يا «دهكده جهاني» اگر چه ممكن است مبالغه آميز به نظر آيند، اما اشاره به حقيقتي دارند كه غفلت از آن مي تواند از مبالغه اي كه در اين تعابير وجود دارد بسيار خطرناك تر باشد . من هم مي پذيرم كه تعبير «دهكده جهاني» در عين آنكه اشاره به جهاني بودن ارتباطات دارد مخاطبان خويش را نيز دچار اين ياس مي سازد كه «هيچ چيز از چشم كدخدا پنهان نمي ماند»، حال آنكه «كدخدا» ، يا آن ابو الهولي كه بر اين دهكده جهاني حكم مي راند ، پيش از آنكه قدرتمند باشد هراسناك است و پيش از آنكه قدرت نمايي كند درباره قدرت خويش سخن پراكني مي كند و مردمانرا مي ترساند.
اما در عين حال ، غفلت از اين معنا كه كره زمين باتكنو لوژي ارتباطات به يك مجوعه به هم پيوسته تبديل گشته خطرناك تر است از آنكه هول كدخدا در دلمان رخنه كند. دشمن را نبايد دست كم گرفت ، علي الخصوص اين ابوالهول را كه خود شيطان اكبر است.
«ابوالهول» تعبير بسيار خوبي است براي اين شيطاني كه تحقق تاريخي يافته و حاكميت خويش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خويش بنا كرده است . اما در اينكه فضايي به هم پيوسته از ارتباطات با يك هويتي واحد وجود دارد كه انسانهاي سراسر كره زمين را اسير «نظام ارزشي» واحدي ساخته است ترديدي وجود ندارد. نمونه اش همين تعابيري است كه عموم ما پذيرفته ايم؛ «جهان سوم»، «كشورهاي پيشرفته» و در مقابل آن كشورهاي «عقب مانده» و يا «عقب نگه داشته شده» ، «توسعه يافتگي» ويا «توسعه نيافتگي» ....تعابيري از اين قبيل بسازند ، اما من به همين دو سه نمونه اكتفا كرده ام تا از اصل مبحث باز نمانيم ، در عين آنكه اين شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن ياري دهند.
ما با پذيرش خود به عنوان كشور «عقب افتاده» و پذيرش غرب به عنوان «پيشرفته» چه چيزي را پذيرفته ايم؟ تنيجه طبيعي پذيرش اين تعابير آن است كه هم خود را يكسره در اين جهت قرار دهيم كه اين « عقب ماندگي» را جبران كنيم. اينكه ما موفق شويم و يا نشويم تغييري در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب اين است كه مگر «پيش» و «پس» كجاست كه آنها «پيش» رفته باشند و ما «پس» مانده؟ اگر پيش آنجاست كه غربي ها رسيده اند، صد سال سياه مي خواهم كه به آنجا نرسيم و اگر «پس» اينجاست كه ما اكنون قرار داريم ، چه بهتر كه در همين جا بمانيم. پذيرش همين يك معنا در سراسر كره زمين كافي است براي آنكه هيچ انقلابي ايجاد نشود ،چرا كه اگر «غايت انقلاب» در نهايت همان است كه غربي ها به آن دست يافته اند، ديگر چه انقلابي؟ فقط مي ماند آنكه مردمان كشورهاي عقب مانده همچون دانشجويان چيني به خيابان بريزند و از دولت هاي خويش بخواهند كه هر چه زودتر آمريكايي شوند و به كشورهاي «پيشرفته» ملحق گردند!
پس مي بينيد كه آن تعبير «دهكده جهاني» چندان هم بي معنا نيست. مگر ما اين «ارزش» ها را نپذيرفته ايم و در راديو و تلويزيون و محاورات روزمره و خطابه هاي ژورناليستي به انها تفوه نمي كنيم؟ وقتي ما كه هسته جوشان انقلاب معنوي در جهان امروز هستيم نتوانسته ايم دريابيم كه با قبول اين معاني چه غايتي را پذيرفته ايم ، واي بر احوال ديگران از مردمان الجزاير و عراق و ليبي و سوريه و اردن....پاكستان و افغانستان! ما با قبول اين تعبير ، پذيرفته ايم كه «پيشرفت همان است كه براي آنان رخ داده . فلذا نبايد به خشم بياييم از آنكه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند . آنها هم با همين نگاه به جهان مي نگرند كه خود را پيشرفته مي دانند و ما را پس مانده، و از اينجا نتيجه مي گيرند كه هر تحولي اگر در جهت دستيابي به «توسعه يافتگي» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرايي و ارتجاع . و مگر غايت انقلاب اسلامي چه بود؟ توسعه يافتگي؟ رشد اقتصادي؟ حصول دموكراسي؟
اين تعبير را فقط براي نمونه به ميان آوردم و اگرنه ، تعبيراتي از اين قبيل به صورت غير قابل انتظاري زبان ما را بيمار كرده است. بيماري زبان را دست كم نگيريم ؛ بيماري زبان يعني بيماري ادب و فرهنگ، يعني بيماري تفكر و تعقل، يعني سرگشتگي و گم گشتگي و انحراف تاريخي در مسير و مصير.
ما بايد در اطراف تمامي تعابيري كه در زبانمان وارد شده است تامل كنيم و نبايد كه اين تعبير «دهكده جهاني» را نيز بپذيريم . كدخداي اين دهكده كه همان ابوالهول يا شيطان اكبر است ما را به همزيستي مسالمت آميز مي خواند تا خود بر اريكه قدرت بماند. او جرات چون و چرا كه كردن درباره ارزش هاي مقبول و مشهور اين دهكده جهاني را نيز از ما مي گيرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسيم و اگر هم كه انقلاب كرديم ، با اختيار «توسعه يافتگي» به مثابه غايت الغايات انقلاب ، ناچار بار ديگر كشكول گدايي پيش كدخدا دراز كنيم تا به ما تكنو لوژي لازم براي استحصال اين آرزو را اعطا كند.
شبكه هاي گسترده «امپراتوري ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابي مخالفت مي ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم ترس _ بخواهد كه دولتي همچون اسرائيل را در كشور فلسطين تشكيل دهد ، چشم اغماض بر جنگ مي بندد تا اسرائيل مستقر شود و آنگاه ديگر..... با بنجنبيم و عليه اسرائيل متحد شويم و فلسطين را از او پس بگيريم ، ده ها سال مي گذرد.
پس همه هم آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن ، نداي «صلح ، صلح» براي همين است كه ما بشنويم، نه اسرائيل. آزادي هم «چماقي» است كه بر سرما ساخته اند ، اگر نه هرگاه كه منافع ابوالهول در خطر افتد ، حكم سانسور اخبار در سراسر امپراتوري ارتباطات به اجرا در مي آيد و اگر تظاهراتي عليه جنگ خليج فارس بر پا شود ، پليس ها به خيابان ها مي ريزند و صدها نفر را دستگير مي كنند ، همراه با ضرب و جرح. و شكنجه گاه هاي اسرائيل روي زندان هاي المعتصم و المتوكل.... را سفيد كرده اند، اما نطق از كسي در نمي آيد و در عوض ، گاليندوپل راه به ايران مي آيد.
اما با اين همه ، در امپراتوري ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه مي شدند در برابر وارونگي ارزش ها چيزي نبود ، اما مهم ان است كه ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهاني بازي در اين دهكده ارتباطات » وا مي دارند.
تحولاتي كه اين روزها در كره زمين روي مي دهد نويد عصر ديگري را مي دهد كه در آن ابوالهول از اريكه قدرت به زير خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشيد و تمدني ديگر ، نه از شرق و نه از غرب ، كه از خاورميانه بر خواهد خاست.همين كه دهكده جهاني آقاي مك لوهان انكار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابيوني است كه عصر ديگري را انتظار مي كشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفكر اتشان سايه نمي انداخت، در مي يافتند كه چقدر از وضع موجود خسته اند. كره زمين خسته است . بشر بعد از قرن ها زمين گرايي و خود پرستي احساس مي كند كه نيازمند عالم معنا است . او اين عالم را در درون خويش باز خواهد يافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بي رنج» بلكه «با رنجي بسيار» اين دوران رنج اكنون سر رسيده است.
آنچه را كه گفتم به حساب حمايت از جبهه مقابل نيروهاي چند مليتي نگذاريد. جنگ هاي مردمان جهان با يكديگر اگر «جهاد مقدس ديني» نباشد، لا جرم مبتني بر «قدرت طلبي» است و جنگ خليج فارس نيز از اين نوع دوم است. اما اگر ضرورت ايجاد تحولاتي اساسي را متناسب با اين رويكرد ديگرباره بشر به دين و دينداري احساس كرده باشيم، بايد بدانيم كه تحول بدون جنگ ممكن نيست.
به نظر مي رسد كه تحولات جهاني در جهت ايجاد يك جبهه متحد اسلامي عليه اسرائيل براي تحرير فلسطين سير مي كند و علت اينكه تحليل اين وضع حول محوري كه عنوان شد چندان ساده نيست ان است كه در مقابل آمريكا و نيروهاي چند ملتي كه مظهر شيطان اكبر هستند ،«حق غير ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هيچ بماني حق نداشت در پيوستن به جبهه حق ترديدي به خود راه دهد و تعلل ورزد.
صدام حسين در اشغال كويت محق نيست، اما از آن سو ، علت لشكركشي غرب با تمام قوا نيز آن است كه كسي از اين پس جرات نكند كه قواعد بازي دهكده جهاني را انكار كند و در مقابل كدخدا شاخ و شانه بكشد . و انصافآ اين اشغالگر بي مبالات هم از معدود كساني است كه جرات دارد در يك چنين جهاني رو در روي غرب قلدرماب قداره بايستد و با او بر سر قدرت بجنگند.
من جنگ طلب نيستم ، اما مي دانم كه زندگي بشر در طول تاريخ بدون جنگ فراز و فرودي نخواهد داشت و تحولي در آن روي نخواهد كرد، چنان كه در همين قرن، جهان دو جنگ بين المللي و چند جنگ طولاني به خود ديده است و تظاهرات مردم اروپا و آمريكا عليه جنگ نيز بيش تر بدان سبب است كه آنها جنگ را مي شناسند و از عواقب آن باخبرند ، اگر چه باز هم تلويحآ بر اين معنا اشعار دارند كه اگر جنگ هاي بين المللي اول و دوم نبودند ، انقلاب صنعتي اين سان كه امروز به بار نشسته است تحقق نمي يافت.
جهان فردا ديگر از آن غرب نيست و همه تحولات حكايتگر همين حقيقت هستند ، و غرب نيز با اين لشكركشي مي خواهد بر اين تصور يكسره خط بطلان بكشد. در اين جنگ چه غرب پيروز شود و چه صدام حسين، تقدير تاريخي بشر در اين عصر جديد همان است كه گفته شد. آمريكا و اروپا بعد از دو قرن روشنفكري و يك قرن توسعه صنعتي به همان عاقبتي دچار آمده اند كه همه تمدن ها در طول تاريخ. اگر اين هياهوي قدرت از بين برود، خلا وجود آن را چگونه بايد پر كرد؟ به نظر مي رسد كه پيش از اضمحلال و فروپاشي كامل، با رويكرد ديگر باره انسان به عالم معنا خلا دروني بشر كه ناشي از بي ايماني است پر خواهد شد و «اثبات» جاي «انكار» خواهد نشست.
«ايمان» منجي جهان فرداست چنان كه منجي ايران شد و انقلاب اسلامي را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوي وديني در سراسر جهان مبدل كرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

داغ بي تسلي

داغ هاي همه تاريخ را ما به يكباره ديديم،چرا كه ما امت آخرالزمانيم، و خميني، اين ماه بني هاشم، ميراث دار همه صاحبان عهد بود در شب يلداي تاريخ. در عصر ادبار عقل و فلك زدگي بشر،در زمانه غربت حق، در عصري كه ديگر هيچ پيا مبري مبعوث نمي شد و هيچ منذري نمي آمد خميني ميراث دار همه انبيا و اسباط ايشان بود و داغ او بر دل ما ، داغ همه اعصار ، داغي بي تسلي.
ما را اين گمان نبود هرگز كه بي او بمانيم. آخر او آيتي بود كه«ثقلين» را در وجود خود معنا مي كرد، همه «ماتَرَك رسول الله» را، و ما مي دانستيم كه زمين و زمان مي گردند تا انسان هايي چون او، هر هزار سال يكي، پاي به دنياي گذارند. آخر آدم هايي چون او، قطب سنگ آسياب افلاكند،مصداق حديث «لو لاك» اند و غايت الغايات وجود……و حق است اگر با رفتن زمين از رفتن باز ماند آسمان نيز ،خورشيد سرد شود و ماه بشكافد و دريا ها طغيان كنند و باران خون از آسمان ببارد و مومنين از شدت ماتم دق مرگ شوند، و اگر نبود آن حجت غايب، تو بدان، بي ترديد كه همان ميشد .
ما را اين گمان نبود كه بعد از او بمانيم، اما او رفت و زمين ماند و ما نيز بر زمين، در اين پهنه بي منتهايي كه عقل راه به جايي نمي برد. درياها و زمين و آسمان و ماه و خورشيد بر جاي ما ندند تا مقصود خميني«ره» محقق شود، آن سان كه بعد از رحلت آخرين فرستاده خدا نيز دور فلك بر جاي ماند تا حقيقت وجود او را در جهان تحقق بخشد. آخر انسان هايي چون او كه يك فرد نيستند ،يك امت اند و يك تاريخ.
كوران روزحشر در اينجا نيز كورند_ كه :" من كان هذه اعمي فهو في الاخراعمي" _ ونمي بينند. آنان از كجا بدانند كه كدام امر عظيم واقع شده است؟
نه آنگاه كه امام آمد و نه امروز كه رفتند است. اگرنه، اين ولي خدا براي آنان حجتي ميشد تا صدق قصص انبيا را باور كنند و چون سحره فرعون دربرابر اين انقلاب به سجده درآيند كه " امنابرب موسي و هرون " اگر نه، اين ولي خدا براي انان حجتي ميشد تا زهد وعدالت علي را باور كنند، حلم حسن را وشجاعت حسين را و…… واين ولي خدا براي آنان حجتي ميشد تا عظمت حق را و همه صفات خدا يي را در وجودش بنگرد و انسان را، همچون خورشيدي كه نورش از ازليت تا به ابديت را فرا گرفته است.
داغ هاي همه تاريخ را ما به يكباره ديده ايم. يك بار ديگر اين رسول اكرم است كه در دنيا رفته است، يك بار ديگر اين علي است كه به شهادت رسيده است، يك بار ديگر اين فاطمه است وحسن است وحسين است كه ما را داغدار كرده اند، يك بار ديگر اين مهدي است كه در حجاب غيبت رفته است.
دست ما اگر به نخل بلند وجود او نمي رسد، دست خميني كه مي رسيد. او آمد تا معناي «انتظار» را به اين امت بيا موزد، در آينه وجود خود كه اسوه مصاديق منتظران بود، و اكنون ديگر دور افلاك را مرادي نيست جز آنكه منتظر مهدي باشد.
امام «ره» به ما آموخت كه «انتظار در مبارزه است» و اين بزرگترين پيام او بود، و پس از او، اگر باز هم اميدي ما را زنده ميدارد همين است كه براي ظهور آخرين حجت حق مبارزه كنيم. امام «ره» ما را آموخت كه « عرفان را با مبارزه جمع كنيم»و خود بهترين شاهد بود كه بر اين مدعا كه عرفان عين مبارزه است، و از اين پس ديگر چه داعيه اي مي ما ند براي انان كه عرفان را به مثابه امري كاملآ شخصي بهانه واماندگي خويش مي گر فتند؟ او كتاب و سنت را در وجود خويش تفسير كرد و مجهولات شريعت و طريقت رابا مفتاح مبارك حيات خويش گشود و ما مي دانستيم كه جهاد اصغر شرط لازم جهاد اكبر است و اولياي مقرب خدا در تمام طول تاريخ همواره بر همين شيوه زيسته اند.
ديگر چه داعيه اي مي ماند براي آنان كه حكم برظاهر اشعار عرفاني مي راندند و با چشمي ظاهربين چهره افيوني خويش را در آينه صيافي وجود عرفا مي ديدند و حتي اين اواخر ،ديگر افعال و اقوال منصور حلاج را هم با عقل كج انديش ماترياليسم ديالكتيك معنا مي كردند و حافظ را شرابخواره و زنبازه اي از سلك خويش مي گرفتند؟
آيا نديدند او را كه از اين سوي پنجه ارباب جور انداخته بود و از آن سوي «سجاده به مي رنگين» داشته بود و «دلق مرتع را گرو جامي شراب مرد افكن» نهاده بود؟ آيا نديدند كه در «خلوت ان كار ديگر كردن» و «صراحي پنهان كشيدن » يعني چه؟ مگر اين مردترين مردان ميدان مبارزه و زاهدترين زُهاد زمانه نبود كه دم از خال لب چشم بيمار و مي و ميخانه بتكده و رند مي آلود خرقه پير خراباتي ميزد ؟
امام رفت و زمين ماند و ما نيز بر زمين مانديم.با داغ جراحتي سخت بر دل و باري سنگين بر دوش . امام رفت تا بار تكليف ما برگرده عقل واختيارمان بار شود و همان سان كه سنت لا يتغير خلقت بوده است، چرخه بليات ما را نيز به ميدان كشد و آزموده شويم و اين آيت رباني درست درآيد كه " لنبلونكم حتي نعلم الجاهد منكم و الصابرين".
اكنون ،اين ماييم و امانت او . دست بيعت از آستين اخلاص برآريم و در كف فرزند و برادرش و تلميذ مدرسه اش بگذاريم كه اگر بعد از رحلت رسول الله ظهر حكومت اسلام به غروب خونين شهادت حسين بن علي و «شب بي قمر غيبت » انجاميد ، اين بار امام فرصت يافت تا وثيقه حكومت را به معتمدين خويش بسپارد و اين خود نشانه اي است بر اين بار بشارت كه خداوند اراده كرده است تا حزب الله و مستضعفين را به امامت و وراثت زمين برساند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

وفاق اجتماعي

پيش از هر چيز بايد به كيفيت تكوين وفاق اجتماعي نظر كرد، چرا كه وفاق امري قراردادي نيست و شاخصه هاي بيرو ني آن نيز با قرارداد حاصل نيامده است. سير تكوين وفاق اجتماعي بي هيچ ترديد از درون انسان ها به سوي بيرون آنهاست و بنابراين ، بحث در اين معنا لزومآ به ايجاد و يا تقويت وفاق اجتماعي منجر نمي شود مگر آنكه نفس «معرفت نسبت به چگونگي ايجاد وفاق اجتماعي» را لازمه بقاي آن بدانيم، كه البته در اين صورت اين بحث را بايد از لازم ترين مباحثي دانست كه بايد مورد طرح قرار گيرد.
وقتي مي پرسيم كه «شاخصه هاي وفاق اجتماعي در جمهوري اسلامي چيست؟» بايد توجه داشت كه جمهوري اسلامي خود معلول و نتيجه يك وفاق اجتماعي است نه علت آن، و بنابراين، درست تر آن است كه بپرسيم «علت تكوين وفاق اجتماعي بر حكومت جمهوري اسلامي چيست؟»و قبل از اين سوال، همان طور كه گذشت، بايد از چگونگي تكوين وفاق اجتماعي سوال كرد، چرا كه ممكن است حكومتي كه معلول يك وفاق اجتماعي نيست بر سر كار باشدچنان كه رژيم شاهنشاهي ايران چنين بود، و در حالتي ديگر، ممكن است كه مردم بر امر معيني كه بعد ها به صورت شاخصه اي براي وفاق اجتماعي ظهور كند اتحاد و اتفاق و اجتماع پيدا كنند، حال انكه آن امر پيش از اين قرارداد نشده باشد و يا از جانب حكومتي كه بر سر كار است مورد تاييد نباشد، چنان كه مردم ايران بر رهبري امام امت (قدس سره) به وفاق رسيده بوده اند ، حال انكه حضرت او هنوز در تبعيد بود.
وفاق اجتماعي وقتي حاصل مي آيد كه جامعه اي بر امري معين به اتفاق اتحاد دست يابند و چون فردي واحد عمل كنند_ و البته وفاق به اين معنا هرگز مطلقآ به دست نمي آيد و به طور نسبي وقتي « عموم » مردم بر امري اتفاق كنند معناي «وفاق» محقق شده است.
از جانب ديگر، بايد توجه داشت كه هر چه عموم مردم بر آن اتفاق يابند لزومآ حقيقت و عدالت نخواهد بود و «اكثريت آرا» ضرورتآ متمايل به جانب حق و عدالت نيست، چنان كه در دوران رايش سوم، راسيسم هيتلري امري بود كه اكثريت مردم آلمان بر آن به اتفاق رسيده بودند . راي اكثريت مردم لزومآ «محترم» نيست و اگر قاعده حكومت ها بر اين قرار گرفته است، نه به آن دليل است كه توافق اجتماعي بر امري معين ، ميزان (تشخيص) حق از باطل است، بلكه به آن علت است كه توافق اجتماعي لازمه ايجاد و بقاي حكومت هاست. حكومت اگر غضب نشده باشد، عهدي است كه عموم مردم با حاكمان بسته اند و به همين علت هم اين توقع وجود دارد كه در صورت وقوع جنگ، مردم داوطلبانه حضور يابند و عهدي را كه بسته اند پاس دارند.
سخن مولا در خطبه «شقشقيه» كه فرمودند:....لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر ، و ما اخذ الله علي العلما ان لا يقاروا علي كظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علي غاربها بيانگر اين حقيقت است كه وجوب قبول خلافت درباره حضرت مولا علي(ع) به اجتماع اين سه امر باز مي گردد: بيعت كردن مردم، وجود نصرت كنندگان و پيماني كه خداوند از علما گرفته است براي ياري مظلومان؛ حال آنكه خلافت حق مطلق او بود. و البته اين لفظ حق را نبايد به مفهوم كنوني لفظ گرفت كه در برابر «تكليف» واقع مي شود. در اينجا حق و تكليف لازم و ملزوم يكديگرند، اگر چه «حق خلافت» تا هنگامي كه با «بيعت عموم مردم» جمع نشود، «اثبات تكليف» محقق نمي شود. «اسقاط تكليف» نيز در باب خلافت _كه ظاهرآ ولايت است_ با عدم اقبال مردمان كه در اينجا آن را «عدم وفاق اجتماعي» بايد خواند، به انجام مي رسد. پس وفاق اجتماعي اگر چه شرط تشكيل حكومت است و لازمه بقاي آن، اما ميزان (تشخيص) حق از باطل نيست.
درباره كيفيت تكوين وفاق اجتماعي نيز بايد گفت كه اگر چه عوامل بيروني _همچون تبليغات و..._ مي تواند در رساندن مردمان به يك توافق اجتماعي موثر باشد، اما اصل، همان تحول دروني است كه بايد اتفاق بيفتد. تا اين تحول دروني روي ندهد، عموم مردم بر يك امر واحد اجتماع و اتفاق نمي يابند و شاخصه هاي وفاق اجتماعي نيز خواه ناخواه همان اموري خواهند بود كه مردمان بر آن به اتفاق رسيده اند.
مردماني كه بر يك غايت واحد به اتفاق رسيده اند را بايد «امت» خواند. در معناي امت اين «غايت و ملت واحد» مستتر است. «ملت» را به معناي قراني ان به كار برده ام كه مرادف با معناي «دين و آيين» است و به مصداق آياتي چند،و از جمله ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا، ملت در قران به همين مفهوم استعمال شده است. اگر لفظ «امت» صبغه اي ديني دارد به آن علت است كه دين عميق ترين و حقيقي ترين و ماندگار ترين امري است كه مي تواند مردمان را به يك «وفاق جمعي دروني» برساند و اين وفاق جمعي دروني لازمه وفاق اجتماعي بر شاخصه هاي بيروني است . آيه مبارك ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغير و ا ما با نفسهم در واقع شاهدي قراني است بر اين معنا كه هر تغيير اجتماعي لاجرم بر يك تحول انفسي مبتني است و تا اين امر انفسي و دروني اتفاق نيفتد، وفاق اجتماعي ممكن نيست.
در تاريخ اين پنجاه سال اخير براي اولين بار جدايي پاكستان از هند (1947) و تشكيل جمهوري اسلامي پاكستان (1956) و براي دومين بار انقلاب اسلامي ايران نشان داد كه «دين» در جهت تكوين يك امت واحد ، در عرض سرزمين ، تاريخ ، آداب وسنن و زبان مشترك واقع نمي شود ، بلكه ساير اشتراكات اگر در طول «دين واحد» واقع نشوند قدرت و امكان ايجاد يك امت _ و يا به تعبير امروزي ها ملت _ واحد را ندارند.
تنها توافق اجتماعي ماندگار دين است، اگر چه تجربه نشان داده است كه امور ديگري نيز مي توانند براي مدتي كوتاه مردمان را به اتحاد و اتفاق و اتخاذ يك طريق ويا حكومت واحد راهبر شوند. تمدن غرب ، حكومت هاي ناسيونا ليستي و انقلاب كمونيستي روسيه شواهدي در تاييد اين مدعا هستند كه اگر چه وفاق اجتما عي مي تواند بر امري مغاير و حتي متضاد با «حكم فطرت و عهد ازلي انسان»_ يعني الست بربكم قالوا بلي _ واقع شود، اما جز براي مدتي كوتاه پايدار نيست. تمدن غرب در حال فروپاشي است واين فرو پاشي نيز سير تكويني از درون به سوي بيرون دارد، نه بالعكس ؛ يعني تحول انفسي انسان ها در رويكرد دوباره به عالم معنويت است كه مبدا اين فرو پاشي _ كه به سرعت مراحل تكوين خود را طي ميكند_ واقع شده است .
تحقيقات ماكس وبر در جامعه شناسي اديان نيز نشان داده است كه حتي تمدن امروز كه با انقلاب تكنولوژي تحقق يافته ، عرصه تعيين خويش را در يك وفاق جمعي ديني يافته است. اگر پوريتانيسم* يا رفرم ديني مسيحيت وجود پيدا نمي كرد ، روحيه سرمايه داري كه منشا انقلاب صنعتي است در اروپاي غربي_و بالخصوص انگلستان _ بسط نمي يافت و بالتبع ، تمدن تكنولوژيك غرب نيز ظهور پيدا نمي كرد. ماكس وبر صراحتآ بيان ميدارد كه اگر پروتستانتيسم قرب به خدا را در هويت دنيايي بشر معنا نمي كرد و همچنان ملازمه قرب به مسيح با رهبانيت حفظ ميشد، اروپا امكان رويكرد به روحيه سرمايه داري را نمي يافت؛ اگر چه پيش از انقلاب صنعتي ، زمينه تكوين رفرم در مسحيت را بايد در تحولي انفسي جست و جو كرد كه با رنسانس در جان بشر غربي واقع شده بود.
وفاق اجتماعي مي تواند بر تمام نيازهاي واقعي و يا كاذب بشر وقوع پيدا كند، چنان كه جمعي گرسنه در طلب نان قيام كنند و يا جماعتي از بردگان براي كسب آزادي اتفاق حاصل كنند و يا آن سان كه در دنياي وارونه امروز مرسوم است جماعتي از همجنس بازان لغو قوانين مزاحم نيازهاي كاذب خويش به تشكيل دمونسترانسيون ** ، اتحاديه و يا حزب اقدام كنند . اما اين توافق هاي جمعي هرگز نمي تواند به طور وسيع و يا پايدار اتفاق بيفتد . نيازهاي پايدار تر وجود بشر مي تواند منشا و مبدا توافق هايي عميق تر و ماندني تر را فراهم آورند، اما از همه نيازها قدرتمند تر و عميق تر ، حكم فطرت و اقتضاي عهد ازلي انسان است كه در دين معنا مي شود. احزاب نيز بر اساس توافق هاي جمعي ايدئولوژيك تاسيس ميشوند، اما به مصداق "كل حزب بما لديهم فرحون"، حزب بازي به گروه گرايي و ترجيح منافع حزب بر حقيقت مي انجامد، و به اين معنا در همين روزگار ما و در همين روزهاي حاضر ، عملكرد هر دو جناح سياسي متقابل _ راست و چپ شاهدي است بر اين مدعا كه يك حزب ، خواه نا خواه ، منافع حزبي خود را بر حقيقت ترجيح خواهد داد ، مگر آنكه چنين فرض كنيم كه منافع يك حزب بتواند مساوي با حق و عدالت باشد كه حتي در بهترين شرايط نيز امكان وقوع چنين امري به چشم عقل و منطق مستعبد مي نمايد.
اگر به كيفيت تكوين انقلاب اسلامي از مبادي آن _كه مساجد باشند بر محور غاياتي واحد، يعني رهبر امت (قدس سره) و تاسيس حكومت اسلامي ،بنگريم به راي العين خواهيم ديد كه هيچ امر ديگري نمي توانست به طور طبيعي مردم را به اتفاق و اتحاد برساند و بزرگ ترين مصداق وفاق اجتماعي در تاريخ معاصر را متحقق كند. حتي « حزب جمهوري اسلامي» نيز كه در غايات با حكومت جمهوري اسلامي اشتراك كامل داشت نيز نمي توانست در نهايت امر از يك هويت مستقل كه او را تشخيص و وجود بخشيده بود اعراض كند و اين هويت اگر عين هويت حكومت جمهوري اسلامي بود كه خود به خود ضرورت وجود حزب از ميان برمي خاست _ چنان كه بعدها اين امر اتفاق افتاد_ و اگر هويت حزب از هويت نظام متمايز بود ، اين تمايزات در ادامه مسير لاجرم منتهي به تعارض مي شد. پس اگر نظام جمهوري اسلامي چنان كه حق است مي خواست حقانيت خود را در وفاق اجتماعي امت مسلمانان ايران پيدا كند ،مي با يست كه از اتكا به يك حزب خاص _ هر چند حزب جمهوري اسلامي _ پرهيز كند .
وفاق اجتماعي مردم ايران بر دشمني با نظام شاهنشاهي نيز مبتني نبود ، اگر چه اين دشمني وجود داشت ؛ بغض آنان در برابر رژيم شاه به تبع حب آنان نسبت به امام (قدس سره ) و اسلام وجود پيدا كرده بود و بنابراين ، اگر حضرت او اصراري بر سرنگوني شاه نمي داشت، اين امر توسط مردم واقع نمي شد. شريعت ظاهر دين است و حضرت امام امت (قدس سره) نه فقط عامل به شريعت ، كه مظهر كامل حقيقت دين بود . وفاق اجتماعي بر محور دين نمي تواند در نسبت با شريعت كه ظاهر دين است به وجود بيايد؛ وفاق اجتماعي بايد در نسبت با حقيقت دين ايجاد شود كه ولايت است. اگر درباره نماز گفته اند كه تاسيس حكومت اسلامي براي اقامه نماز است، راست گفته اند ، چرا كه نماز حقيقت دين را محفوظ مي دارد و چنانچه همين نماز حقيقت خويش را گم كند و در ظواهر تشريعي نماز تحجر پيدا كند، هيچ گره اي را باز نخواهد كرد ، چنان كه در عربستان سعودي نكرده است . در عربستان سعودي در اوقات نماز مردم را به ضرب باتون و شلاق به مساجد ميرانند ، اما اين نه تنها نمازي نيست كه بتواند شيطان را براند، بلكه نقابي است كه شيطان هم در پس آن پنهان مي شود_ و شده است پس وفاق اجتماعي مردمان نسبت به ظاهر شريعت بيهوده است و دين را در جامعه تحقق نخواهد بخشيد. باطن شريعت است كه مي تواند «امت واحد» را كه مصداق وفاق اجتماعي مردمان بر يك دين است، متحقق سازد.
حقيقت دين اسلام در شريعت ظهور يافته است ، اما كدام شريعت؟ نماز و روزه و زكات و حج و انفاق و امر به معروف و نهي از منكر مي توانند مبدل به صورت هايي شوند كه درونشان اضداد خويش را پنهان كرده باشند، چنان كه حج اگر به قصد چرخيدن بر گرد خانه سنگي انجام شود بت پرستي است و يا رجم شيطان هنگامي تحقق خواهد يافت كه به فرمايش آن مظهر روح اللهي بشر، رجم شياطين واقعي كه آمريكا و اعوانش را نيز شامل ميشود وقوع پيدا كند. خوارج نيز با انتساب به ظاهر شريعت شمشير بر فرق سر باطن شريعت _ كه مولا علي باشد _ كوبيدند. پس ولايت باطن شريعت است و اسلام آوردگان بايد ميزان را در تبعيت از ولايت بجويند، نه طول ركوع و سجود و زخم پيشاني، كه خوارج نيز اين همه را داشتند.
اما از جانب ديگر، به بهانه اين حكم نيز نمي توان تيشه بر اصل شريعت زد، آن سان كه باطني مسلكان زده اند. حراست از حقيقت دين را بايد در حراست از مرزهاي شريعت جست و جو و اگرنه ، ميزاني براي تمييز متقيان از غير آنان وجود ندارد . و بر اين مبنا ست كه حكم را بايد بر ظاهر راند و "ان اكرمكم عند الله اتقيكم" را نمي توان چون قاعده اي كه ظهور دنيايي باشد به كار گرفت.
رويكرد به ولايت فقها مقتضاي فطرت دينداري است و اين امري است فراتر از مباحث فقهي گوناگون كه در رد و يا اثبات ولايت فقها انجام ميگيرد. انسان ديندار يا خود به اجتهاد رسيده است و يا از آنان كه عالم به دين هستند تبعيت مي كند و اين وفاق اجتماعي امري است ملازم با دينداري.
ديني كه شريعت ظاهري ندارد _ همچون شينتو ئيسم *** ژاپني ها _ و يا شرايع خاص خويش را به حداقل ممكن رسانده است، به راحتي با شريعت دنياي امروز كه از لحاظ فلسفي مبتني بر پوز يتيويسم و متدو لوژيسم **** است و از لحاظ عملي با پرستش ابزار اتوماتيك ظهور پيدا كرده، قابل جمع است.ديني كه شريعت ندارد چون خيمه اي است كه ديرك ندارد و با نخستين طوفان بر چيده ميشود. شريعت نيز كه مجموعه احكام دين است نمي تواند كاملآ سيال باشد، چرا كه اصلآ دين ثابت با قول و فعل ثابت ظهور پيدا ميكند و اگر انتظار داشته باشيم كه ديني حقيقت ثابت داشته باشد در عين شريعت سيال، نقض غرض كرده ايم .
حقيقت دين اگر چه از يك جانب با حيرت و دهشت و رازباوري همراه است، اما از آنجا كه نفس الامر يا واقعيت عالم ثابت است و روح انساني نيز دراصل وجود خويش با اين حقيقت ثابت متحد است، ناگزير است از آنكه معرفت خويش را از عالم در آداب و سنن ثابتي متنزل كند و از طريق عمل به اين آداب و سنن ثابت ، به عهد ازلي خويش وفا كند.
حقيقت اسلام در شريعت ظاهر شده كه در اصولي همچون نماز و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهي از منكر ثابت است، اما در بسياري از مصاديق ، متغير به اجتهاد زنده . اجتهاد زنده لازمه زنده ماندن شريعت و حكومت دين است ، چرا كه اگر چه موضوعات همواره ثابت است ، اما مصاديق همواره در تغييرند و اين تغيير مدام ايجاب مي كند كه اجتهاد نيز علي الدوام جوابگوي اين تغييرات باشد. فقاهت از يك جانب به اين معنا باز مي گردد و از جانب ديگر به معناي تحت اللفظي خويش كه از جمله در اين آيه مبارك قرآن آمده است:قد فصلنا الايات لقوم يفقهون. اين توسع در معناي فقه را مي توان در تمام طول تاريخ اسلام در حوزه ها ي علوم الهي پيدا كرد. در تمام طول اين تاريخ ، به تناسب فلسفه و كلام و عرفان نظري مقوم اين معناي از فقه بوده اند.
علوم تجربي اگر فارغ از غايات توسعه تكنولوژيك و تبعات اجتماعي و سياسي و اخلاقي آن ملاحظه شود، هرگز مقابله اي جدي با دين و دين داري نخواهند داشت.چرا كه اصلآ اين علوم كه متكي بر تجربه هستند و علت ايجاد و توسعه شان نياز بشر به استفاده از طبيعت است در عرض علوم نظري نيستند. اين علوم جهان را فارغ از اغراض نيازمندانه بشر نمي بينند و امكان صدور احكام كلي درباره عالم را ندارند، اما وقتي باد عجب كه لازمه حيات غفلت مندانه بشر روي اين سياره خاكي است در احكام جزئي اين علوم دميده ميشود ، در نظر جاهل چنين مي آيد كه مي توان با اين احكام جهان را تفسير و تبيين كرد. متدولوژي علوم ما را بي نياز از فلسفه و علوم الهي نمي كند و از علوم طبيعي نمي توان انتظار داشت كه احكام مابعدالطبيعي صادركنند. توهمي كه با فلسفه علم براي بشر امروز حاصل شده و خود را بي نياز از فلسفه و علوم عقلي و الهي مي بيند از آنجا ريشه گرفته كه عقل نظري متدولوژيست ها ، به اقتضاي كلي نگري فطري خويش ، بي آنكه خودشان بر اين معنا آگاه باشند، احكام جزئي و ابطال پذير علوم تجربي را بر عالم كلي اطلاق بخشيده است، غافل از آنكه پيدايش اين احكام محدود به كنكاش ها و اغراضي غير علمي است و صرفآ ماهيت كاربردي و جز در محدوده اين اغراض و براي دوراني كوتاه پايدار نخواهند ماند. ضرورت اين تلاش مستمري كه از يك سو پراگماتيسم ***** حاد بشر امروز و از سوي ديگر اتوماتيسم منتزع از تكنولوژي _كه حياتش در عدم تامل و توقف است_ آن را ايجاب كرده اند ، علوم تجربي را هر چه بيشتر به سوي تخصصي شدن و خوض در جزئيات جدا افتاده از كل رانده است و اين سير، خواه نا خواه، متناقض با كل بيني و كل گرايي كه عرصه حيات عقل نظري و الهي است عمل مي كند.
عالم جديد و لوازم آن را بايد در پرتو حكمتي كه از تفقه در دين حاصل مي آيد شناخت، نه آن سان كه خود خويشتن را معرفي مي كند، اگر چه علوم تجربي نيز كه محدود به اغراض الحادي بوده اند، جز براي چند قرن نتوانسته اند كه بشر را از دين دور كنند و اكنون كه عرصه مجهولات تا آنجا وسعت يافته است كه بشر حقارت خويش را در برابر عظمت جهان مجهولات به چشم مي بيند، به ناچار بار ديگر روي به جانب عالم معنا آورده است. ما نمي توانيم به عالم جديد پشت كنيم و چشم از تكنولوژي و علوم جديد بپوشيم، اما در عين حال هرگز نخواهيم توانست بر محور توسعه تكنولوژي آن سان كه در غرب روي داده است وفاق اجتماعي پيدا كنيم . توسعه تكنولوژي در غرب با غلبه روحيه سرمايه داري و نفي شريعت ملازمه داشته است و اين امر به تبع تمدن غرب تنها در ميان اقوامي محقق خواهد شد كه هويت تاريخي مستقلي ندارند و يا در ذات دين و سنت ها يشان ممانعتي در راه رويكرد به اين شريعت جديد كه با اومانيستي غرب ظهور كرده است وجود ندارد در ژاپن نه تنها دين و سنت چون عاملي بازدارنده بر سر راه توسعه تكنولوزيك و رشد سرمايه داري عمل نكرده است، بلكه بالعكس، دين شينتو و سنتهاي كهن ژاپني چون خاك آماده اي است كه شجره سرمايه داري و تكنيك در آن ريشه دوانده است. مهم ترين صفاتي كه شينتو ئيسم را آماده گر قبول اين روح جديد ساخته آن است كه شينتوئيسم يك دين اسطوره اي و كاملآ ابتدايي است كه نظام اخلاقي منسجم و معيني نيز ندارد و به عبارت ديگر ، اين دين داراي شريعتي ثابت و معين نيست.
روشنفكران غرب زده و يا وابسته در كشور ما ، با علم به اين حقيقت كه روح عرفان اسلامي _ و به عبارت بهتر عرفان شيعي _سد راه قبول شريعت علمي جديد است ، سعي دارند كه با عرفي كردن تفكر غربي و اعمال رفرم هاي پروتستانتيستي در تفكر ديني، اين مانع را از سر راه بردارند و بسياري از روشنفكران متشرع نيز بدون خود آگاهي و از سر جهل نسبت به تبعات مساعي خويش، با اين تلاش ها همراهي و هم سويي مي كنند .تهاجم فرهنگي غرب عليه تفكر انقلابي اسلام نيز از همين خللي كه در عزت و استقلال ملي _ كه عين هويت ديني ماست _ توسط روشنفكران غرب زده داخلي ايجاد شده است مؤثر مي افتد.حكايت اين روشنفكران همان حكايت «اسب چوبي تروا» ست كه در شكم خويش سربازان دشمن را پنهان داشته است .
اگر اين تفسيرهاي پروتستانتيستي جديد از شريعت وجود نداشت، تهاجم فرهنگي شيطان اكبر،و حتي ماهواره، مي توانست در نهايت به قوام و استحكام هر چه بيشتر رابطه اين امت با دين رسول الله بينجامد، چرا كه از يك سو تجربه تاريخي نشان داده كه اسلام همواره از درون شكست برداشته و هجوم بيروني فقط هنگامي مؤثر افتاده كه نفاق در بناي مستحكم دين ايجاد خلل كرده است و از سوي ديگر ، اصلآ حقيقت اسلام در مبارزه با شيطان ظهور پيدا مي كند، و اين حكمتي است كه در آفرينش شيطان وجود دارد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه حكومت ديني تا هنگامي پا بر جاست كه روحانيت، واليان حكومت باقي است . نظام اسلامي جسمي است كه بايد قابل روح دين باشد و اگر روحانيت دين اسلام در جسمانيت نظام حكومتي كه خود را بدل از شريعت محسوب مي دارد استحاله پيدا كند، حفظ چنين نظامي آن غرض اوليه و اصلي را كه تاسيس حكومتي ديني بود نقض خواهد كرد . واليان حكومت اسلامي بايد تا آنجا كه ممكن است تشبه به رسول الله (ص)پيدا كند و تنها در همين صورت است كه خواهند توانست ظاهر عالم جديد را با باطن دين اسلام جمع كنند و اگر نه ، خود مرعوب و مفتون غرب خواهند شد و طعمه شياطيني كه دام خويش را بر ظاهر شريعت گسترانده اند و بنابراين، وفاق اجتماعي بر ولايت فقها تا هنگامي پا بر جا خواهد بود كه فقها و واليان حكومت خود را مصداق حقيقي فقيه و ولي حفظ كرده اند و اگر نه، اين ولايت خود به خود اسقاط خواهد شد.
وفاق اين امت بر محور «مليت» نيز امكان پذير نيست. مليت _ ناسيو نا ليسم _ اگر فارغ از معناي جديد آن لحاظ شود هرگز بدون معتقدات ديني و فرهنگ و ادب معنا نخواهد گرفت. ملت به مفهوم جديد(ناسيون) به خودي خود با لزوم حاكميت ملي ملازم است و در اين صورت ، دين مشتر ك يك امر كاملآ فرعي خواهد بود. الجزاير و پاكستان دو نمونه از حكومت هاي ناسيوناليستي هستند كه در كشورهاي مسلمان تاسيس شده اند. اين صورت از ناسيو ناليسم نمي تواند مستقل از غايات و لوازم تمدن تكنولوژيك سرمايه داري موجود شود. واليان حكومت پاكستان سعي كرده اند ظاهر شريعت را با باطن تمدن جديد جمع كنند كه خواه نا خواه در هيچ يك توفيقي آن سان كه بايد ندارد.
هويت ديني و ملي ما يكي است ، چنان كه ماهيت هر ملت بدون نسبت با دين و معتقدات مشترك تشخص و ظهور پيدا نمي كند و آنان كه ناسيوناليسم را بهانه مخالفت با نظام اسلامي كرده اند بايد به اين پرسش جواب گويند كه وفاق اجتماعي ما بر محور مليت با رجوع به كدام دين محقق خواهد شد؟شاه معدوم دم از داريوش و كورش بزرگ مي زد و ريا كارانه خود را سر سپرده آستان حضرت رضا (ع) مي نمايد، اما اطرافيان شاه و تئوريسين ها ي دروازه تمدن بزرگ در جلسات خصوصي ترشان آداب و آيين هاي زرتشتيان را نيز فقط در ظاهر احيا كرده بوده اند. آنها نابه خود دريافته بودند كه موجوديت يك ملت بدون دين مشترك تحقق نمي يابد و اگر چه در باطن سرسپرده آستان ابليس اكبر _ واضع شريعت جديد _ بودند ، اما رويكردشان به شكوه و عظمت دوران هخامنشيان و آداب زرتشتيان براي گريز از اسلام بود ، همان راهي كه اكنون صدام يزيد و حكام عربستان و اردن..... نيز در پيش گرفته اند.
از جانب ديگر، نبايد پنداشت كه گرايش هاي ملي از هر نوع منافي وفاق اجتماعي ما بر ولايت فقيه و شريعت اسلام هستند. ديندارترين مردمان وطن دوست ترين مردمانند و" حب الوطن من الايمان "صدق محض است . تماميت ملي ما را نيز در جنگ هشت ساله ،مؤمن ترين مردمان به دين اسلام حفظ كردند.
داعيان ملي گرايي در جست و جوي سوراخ هايي براي فرار از ولايت مطلق هستند و اين بهانه را پيش كشيده اند. هويت فرهنگي اين امت نيز در عين آنكه نسبتي با فرهنگ جهاني دارد و نسبتي ديگر با فرهنگ هاي محلي و بومي ، معين و مستقل است و روشنفكران غرب زده به جاي آنكه سرگرداني خود را به اين امت نسبت دهند بايد در انديشه علاج خويش از التقاط فرهنگي بر آيند.
وفاق اجتماعي بر دشمني با ابليس اكبر _ آمريكاي جهانخوار و قداره بند _ نيز امري متحقق است ، مشروط بر آنكه مردمان صادقانه از قواعد جديد اين مبارزه آگاه شوند. سياست هاي خارجي جمهوري اسلامي، بدون رودر بايستي، گرفتار عدم تشخيص و حيراني است و مردم ايران در طول سال هايي كه از پيروزي انقلاب ميگذرد آموخته اند كه واقعيت را در عمل بجويند،نه در سخن . البته نمي توان انكار كرد كه عالم سياست پيچيدگي هاي خاص خويش را دارد و عامه مردم نيز از پيچيدگي گريزانند و بنابراين، شايد امكان نداشته باشد كه مردمان در عالم پيچيده سياست خارجي ورود پيدا كنند، اما آنها صداقت را در مي يابند و اگر تا كنون نيز با وجود همه معضلات كمرشكن بر مبارزه پاي مي فشارند شايد علتي جز اين نداشته باشد.
گسترش تكنولوژي ارتباطات و پديدارهاي ويدئو وماهواره هم نبايد كه ما را مرعوب كنند. اگر ما معتقد هستيم كه دين اسلام عين فطرت بشر است نبايد ترسي به دل راه دهيم و البته از اين واقعيت نبايد اسبابي براي غفلت زدگي خويش فراهم كنيم . اومانيسم مسلط بر عالم جديد اگر چه براي دوراني كوتاه سلطنت بر جهان و روان انسان ها را در كف دارد ، اما از انجا كه بر حقيقت مبتني نيست ، خواه نا خواه به بن بست محال خواهد رسيد _كه رسيده است _ و در اين حالت ، چون عقربي كه در محاصره آتش خود را نيش مي زند، اسباب فروپاشي و اضمحلال را خود عليه خويشتن فراهم خواهد آورد و از درون فرو خواهد پاشيد . فرو ريختن مرزهاي جغرافيايي در جهان ارتباطات اگر چه در ظاهر به ضرر ماست، اما در باطن امر چنين نيست. غرب از فرو ريختن اين مرزها بيشتر در وحشت خواهد افتاد ، چرا كه سلطنت او بر فريب استوار است و هر چه بگذرد مردم جهان بيشتر به واقعيت امر پي خواهند برد.
نمي خواهم بگويم كه امپرياليسم خبري و يا ارتباطي وجود ندارد و يا ما بايد در برابر ماهواره و ويدئو تسليم شويم ، بلكه مي خواهم بگويم همان سان كه امپرياليسم سياسي از درون خواهد پاشيد ، امپرياليسم ارتباطي نيز عناصر منافي با ماهيت كنوني خويش را در ذات خود دارد و في المثل اگر ما نمي توانيم ورود ويدئو را به كشور خود كنترل كنيم ، غرب هم از اعمال اين كنترل عاجز است اكنون در افغانستان شبكه ويدئويي غير رسمي مجاهدين افغاني ، عملا در خدمت غايات آنان ، مرزهاي تبليغاتي رژيم را انكار مي كند. امپر ياليسم ارتباطي دير يا زود ناگزير خواهد شد كه تسليم حقايق شود و آن روز است كه اين عقرب خودش را نيش خواهد زد.
عصر تمدن غرب و سيطره روح سرمايه داري بر بشر به پايان رسيده و عالم در محاصره حقيقت است . اكنون اگر چه شبكه قاچاق ويدئويي وفاق اجتماعي ما را بر محور دين و اخلاق مذهبي تهديد ميكند ، اما حقير اين عرصه را آوردگاه مبارزه اي عظيم مي بينم كه بين آدم و دعوات شيطاني نفس اماره اش در گير است .آدم فريب خورده و از بهشت حقيقت وجود خويش هبوط كرده ، اما ديگر توبه اش مقبول افتاده است و زود است كه باز گردد: "فتلقي ادم من ربه كلمات فتاب عليه ." شيطان از سوراخ هايي كه شبكه ويدئويي در خانه گشوده است سرك مي كشد ؛ بايد اين شبكه را كنترل كرد، اما در عين حال ، راه حسن استفاده از اين مرزهاي فروريخته بر ما بسته نيست.
*. Puritanisme :جنبشي در ميان پرو تستان هاي انگلستان در قرنهاي شانزدهم و هفدهم كه اعضاي آن خواهان ساده تر شدن مراسم و تشريفات كليسا بودند.
**.Demonstration . تظاهرات
***. Shintoisme: آيين اوليه مردم ژاپن . پيروان آيين شينتو امپراطو ژاپن را فرزند الهه خورشيد مي دانند.
****. Methodologisme .اعتقاد به اصالت متد يا روش (علمي).
*****. Pragmatisme :فلسفه صلاح عملي . نظريه اي كه حقيقت را عمدتا در نتايج و آثار عملي مترتب بر افكار و اعمال بشر جستجو مي كند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

مبشر صبح

ديديم كه مي شناسيمش ……..و تصويرش را از پيش در خاطر داشته ايم. ديديم كه مي شناسيمش، نه آن سان كه ديگران را…… و نه حتي آن سان كه خود را. چه كسي از خود آشناتر ؟ ديده اي هرگز كه نقش غربت در چهره خويش بيند و خود را نبشناسد؟
ديديم كه مي شناسيمش، بيش تر از خود … تا آنجا كه خود را در او يافتيم، چونان نقشي سرگردان در آبگينه كه صاحب خويش را باز يابد و يا چونان سايه اي كه صاحب سايه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش مي گستر ديم و شب كه مي رسيد به او مي پيوستيم.
آن صورت ازلي را چه كسي بر اين لوح قديم نقش كرده بود؟ مي ديديم كه چشمانش فاني است ، اما نگاهش باقي، مي ديديم كه لبانش فاني است ، اما كلامش با قي. چشمانش منزل عنايتي ازلي و دهانش معبر فيضي ازلي و دستانش... چه بگويم ؟ كاش گوش نامحرمان نمي شنيد .
پهندشت «حدوث» افقي بود تا «طلعت ازلي» او را اظهار كند و «زمان فاني»، آينه اي كه آن «صورت سرمدي را ديديم كه مي شناسيمش، و او همان است ، كه از اين پيش طلعتش را در آب و خاك و باد و آتش ديده ايم، در خورشيد آنگاه مي تابد، در ابر آنگاه كه مي بارد،در آب باران آنگاه كه در جست و جوي گودال ها و دره ها برمي آيد ،در شفقت صبح ،در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شكافتن دانه ها و در شكفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
ديديم كه مي شناسيمش و آن «عهد» تازه شد. شمع ميمرد و پروانه مي سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدي كه آتش او با بال هاي ما بسته است .ديديم كه مي شناسيمش و دوستش داريم ،آن همه كه آفتابگردان آفتاب را ، آن همه كه دريا ماه را... و او نيز ما را دوست ميدارد ، آن همه كه معنا لفظ را.
ديديم كه مي شناسيمش ،از آن جاذبه اي كه بالها را بسوي او مي گشود ،از آن قباي اشك كه بر اندامش دوخته بود، از آنكه مي سوخت و با اشك از چشمان خويش فرو ميريخت و فاني مي شد در نوري سرمدي ، همان نوري كه مبدآ ازلي ادم و عالم است و مقصد ابدي آن. آب ميگذرد، اما اين نقش سرمدي فراتر از گذشتن بر نشسته است . چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقي ماند ، دهانش بسته شد ،اما كلامش باقي ماند.
زمين مهبط است، نه خانه وصل. در اين جا نور از نار مي زايد و بقا در فنا است و قرار در بي قراري. زمين معبر است و نه مقر... و ما مي دانستيم .پروانه اي دوران دگرديسي اش رابه پايان برد و بال گشود و پيله اش چون لفضي تهي از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحي گسست و ما مانديم و عقلمان. عصر بينات به پايان رسيد و ان اخرين شب ، ديگر به صيح نينجا ميد .در تاريكي شب ، سير سيركي نوحه غربت را زمزمه ميكرد. خانه، چشم بر زمين و اسمان بست و در ظلمت پشت پلك ها يش پنهان شد. پرده ها را آويختيم تا چشمانمان به لاشه سرد و بي روح زمين نيفتد و درخود ما نديم و يتيمانه گريستيم.
ديري نپاييد كه ماه بر آمد و در آينه خود را نگريست و شب پرك ها بال به شيشه كوفتند تا راهي به دشت شناور در ماهتاب بيابند. عزيز ما ، اي وصي امام عشق ! آنان كه معناي «ولايت» را نمي دانند در كار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب مي دانيد كه سر چشمه اين تسليم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب مي دانيد كه چقدر شما را دوست مي داريم و چقدر دلمان مي خواست آن كه روز به ديدار شما آمديم ، سر در بغل شما پنهان كنيم و بگرييم .
ما طلعت آن عنايت ازلي را در نگاه شما باز يافتيم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزواي ما را شكست . سر ما و قدمتان ، كه وصي امام عشق هستيد و نايب امام زمان (ع).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

تجديد و تجدد

 

طبيعت بهار طبيعت كودكي و نوجواني است و همچنان كه همه كودكان تن به پختگي و پيري و سپس مرگ مي سپارند، طبيعت نيز ناگزير است از آنكه تابستان و پاييز و سپس زمستان را بپذيرد. صد ها هزار سال است كه چنين بوده است و چرا بايد اكنون كه دور ما رسيده، اين نظام هميشگي تغيير و تبديل پذيرد؟ از بهار تا زمستان تحول طبيعت تدريجي و متداوم است، اما حدوث بهار پس از مرگ زمستاني طبيعت، انقلابي دفعي است و نا منتظر.
بگذريم از آنكه ما گرفتاران جهان عادات، ديگر چشم تماشاي راز نداريم و در عالم بيرون از خويش آنگونه مي نگريم كه روح عافيت طلبي و تمتع اقتضا دارد. چنين است كه انقلاب شگفت انگيز بهاري، ديگر حتي شگفتي ما را نيز بر نمي انگيزد، چه برسد به آنكه نشانه اي تاويلي باشد براي تقرب به حقيقت وجود، آن سان كه در كلام الهي و گفتار بزرگان مي توان يافت كه انقلاب ربيعي را حجتي بر رستاخيز پس از مرگ دانسته اند. بي ترديد چنين است، اگر چه در روزگار ما «مرگ آگاهي» را عارضه اي رواني مي شمارند كه بشر را از نرماليته يا سلامت رواني دور مي دارد. اگر چشم سر داشتيم، در هر نهالي كه سبزه مي زد و در هر جوانه اي كه مي روييد و در هر شكوفه اي كه مي شكفت، ذكري از آن روز مي يافتيم كه بذر اجساد ما در گورها خواهد شكافت و ناگاه سر از قبر ها بر خواهيم داشت و چشم به جهاني ديگر خواهيم گشود.
تكرار از آنجا لازم مي آيد كه ذات اين عالم عين فناست. خلقت چون قلبي كه مي تپد تجديد مي شود و خون حيات را در رگهاي عالم وجود مي دواند. اين قلب تپنده در كجاست و چرا مي تپد؟
مراد ما جواب گفتن به اين پرسش نبوده است و اگر نه، شايد هيچ پرسشي از اين مهم تر در عالم وجود نداشته باشد. بهار روزي نوين است و رستاخيز پس از مرگ نوروزي ديگر. روزگار نيز در انقلاب هايي كه روي مي دهند نو مي شود. به اين معنا، «تجديد» مقتضاي ذاتي عالم وجود است، اما درباره «تجدد» چه بايد گفت؟
«نوجويي» از صفات فطري بشر است كه اگر نبود، تحول و تكامل وجود پيدا نمي كرد. اگر اين صفت نبود، انسان تن و دل به عادات مي سپرد و بدون دلزدگي از تكرار، آغاز تا انجام حياتش را بي آنكه پوست بيندازد سپري مي كرد؛ و آنگاه نه «تمدن» معنا مي گرفت و نه «فرهنگ».
همين ميل فطري به نوجويي است كه تمدن ها را تجديد ميكند. تمدن هاي بشري همواره پس از استقرار نخستين نهادهايي براي حفاظت از خويش و ممانعت از تحول ابداع مي كنند، چنان كه حكومت ها نيز چنين مي كنند؛ اما ذات انسان عين تحول است، در عين آنكه اين تحول ذاتي بر حقايقي ثابت ولا يتبدل مبتني و متكي است. بشر مدام خواهان «تحول» است، اما سر رشته اين طلب در كف با كفايت حقيقي ازلي و ابدي است كه وجودش عين «نظم و ثبات» است. زمين در عين چرخش مدام، بر مداري ثابت راه مي سپارد و خورشيد در عين ثبات، در يك سفر كهكشاني به سوي مقصدي متعالي كوچ ميكند.
تمدن كنوني كه ذاتاً اروپايي است چنين نشان مي دهد كه هرگز از «نوشدن» -تجدد- باز نمي ايستد و اين گونه، طمع كرده است كه «فطرت نوجويي و طلب تحول» را در بشر امروز مهار كند. اما همچنان كه بشر جديد «حقيقت ازلي» وجود خويش را به مثابه انساني كه خليفةالله است انكار مي كند، در اين «تجدد مداوم» نيز از آن حقايق ثابت كه همچون فصول طبيعت و منازل متناظر آن در حيات انسان –كودكي، جواني، پختگي و پيري- ظهوري ادواري دارند، عدول كرده است. و چنين است كه اين تجدد مداوم هر چند ميل بشر جديد را باري ايجاد تحول و نفي سيطره تمدن امروز به تعويق انداخته، اما نتوانسته است كه آن را براي هميشه مهار كند. ديگر آثار دلزدگي و خستگي و عدم اعتماد به اصول جامعه متمدن را به روشني ميتوان در همه جا ديد. ديگر اين طلب تحول بزرگ ترين معضلي است كه جامعه غرب در برابر حفظ سيطره خويش مي يابد.
«آزادي» اگر نتواند بستر رجعت انسان را به حقيقت ازلي وجود خويش فراهم كند به بن بست مي انجامد و به امري متضاد با خويش- يعني «اسارت»- مبدل مي شود. روي آوردن هنر و فلسفه به «ابسورد» نشانه آن است كه حيات فردي و اجتماعي بشر جديد خود را در برابر بن بستي كور ميابد. و همين طور «سنت» به مفهوم حقيقي خويش، در عين نظم و ثبات، ذاتاً امري متحول است. سنت را به مفهومي كه در برابر تجدد قرار مي گيرد به كار نبرده ام؛ اين سنت كه گفته ام «صورت متعين دين است» در حيات اجتماعي امتي كه به آن دين گرويده است.
عادات هر نوع عمل –و از جمله عبادات- را فاسد مي كنند. حكمت وجود شيطان در عالم آن است كه فرد مومن همواره نسبت عمل خويش را با معناي حقيقي آن تجديد كند و از گرفتار آمدن در چنبره عادات بپرهيزد. وظيفه شيطان ايجاد شك است و شك هر چند بنيان اعتقادات را سست مي كند، اما در عين حال رشته يقين را مستحكم مي دارد. تا شك نباشد كي ميتوان به يقين رسيدو تا شب نباشد كي مي توان به حقيقت نور واصل شد؟ كيست كه از اين مجاهد بي نياز باشد؟
ادوار چهارگانه كه طبيعت طي مي كند دلالتي است تاويلي كه حكمت وجود تقابل و تضاد را در عالم بر ملا مي دارد. زندگي از درون مرگ سر بر مي آورد چنان كه بهار از درون زمستان، و اين تجديد خلقت با انقلاب هايي مكرر انجام مي پذيرد.
به اين معني، آفرينش و انقلاب به يك معنا رجوع دارند: «فطرت» شكافتن است، همچنان كه هسته اي مي شكافد و نهالي از درون آن سر بر مي آورد؛ فطرت شكافتن است، آنچنان كه پوست شاخه ي درخت مي شكافد و جوانه اي سر بر مي آورد. فطرت شكافتن است چنان كه جوانه اي مي شكافد و شكوفه اي از دل آن بيرون مي آيد.
انقلاب نيز با اين شكافتن و شكفتن ملازمه دارد: پوسته اي مي شكافد و از درون آن نهالي شكفته مي شود، شكافتن، شكفتن، و شكوفه. چنين است كه عالم در خود تجديد مي شود....و انسان نيز.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |