تبليغاتX
فرهنگی پایگاه بسیج شهدای ایرنا

فرهنگی پایگاه بسیج شهدای ایرنا

آنانكه رفتند كاري حسيني كردند و آنانكه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند.

طلائیه و ...

اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين

سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه

رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي

را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز

پس دهد؟

آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا

جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه

خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن

جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت

خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .

آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن

آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي

هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش

توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني

معناي رجال صدقوا را ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

همت ما

 

یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود  ازبس بچه ها حاجی را دوست داشتد می ریزند سر حاجی  ، حاجی می گوید : بی انصاف ها انگشت مرا شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت دست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است .

                              ******************************

مادر حاجی می گوید : به او گفتم کار درستی نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی ، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم . گفت : نه ، نه ! حرف این چیزها را نزن ، دنیا هیچ ارزش ندارد شما هم غصه مرا نخور ، خانه من عقب ماشینم است ، باور نمی کنی بیا ببین . همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد : سه تا کاسه ، سه تا بشقاب ، یک سفره پلاستیکی ، دو تا قوطی شیر خشک بچه و یک سری خورده ریز دیگر . گفت : این هم خانه ... دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها ، خانه هم باشد برای خانه دارها .  

 

                         ************************************

 

خواب دیدم ابراهیم توی اتاقی نشسته . گفتم : برادر همت ! شما اینجا چی کار می کنید ؟ برگشت گفت : برادر همت اسم دنیای من بود ، اسم این دنیای من " عبد الحسین شاه زید " است . بعد ها که ابراهیم شهید شد رفتم پیش آقایی تا خوابم را تعبیر کنم . آن آقا گفت : عبد الحسین شاه زید یعنی ایشان مثل امام حسین ( ع ) به شهادت می رسند . مقامشان هم مثل زید است که فرمانده لشکر حضرت رسول بود  ..

 نقل از همسر شهید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

زندگی در غربت،مردن در خوشی!

خداحافظ برادر رسول

هیچ وقت فراموش نمی کنم روزهایی که افق را دیوانه وار تماشا می کردم.تمام دیالوگ های فیلم را حفظ بودم و هستم.وقتی خبر مرگش را شنیدم فقط دیالوگ احمد(جواد هاشمی) در فیلم افق به ذهنم رسید . وقتی که شهید شده بود و نصرت (جهانبخش سلطانی) وصیت نامه اش را می خواند:

((خدا را چه دیدی. شاید دوباره قسمت بشه و ما تو قایق عاشورا سینه دریا را بشکافیم و جلو بریم...یه هر حال یاد تو همیشه با منه. یاد تو و قایق عاشورا ...عاشورا و تشنگی....تشنگی و دریا))

 

خوب بخوابی آقا رسول!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

پرواز...

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن، کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی، پدر، مادر برادر و خواهر. هرچیزی که تو را به زمین بچسباند از ماشین و موبایل تا کلاس و درس و مدرسه!. نه تعجب نکن! حقیقت دارد این منم من خسته از تمدن و تکنولوژی و روزمرگی این منم همویی که هر روز صبح تو او را در خیابان می بینی و شاید سلامش را جواب بدهی ( و شاید ندهی چون اصلاً او را ندیدی!!!) همویی که بارها و بارها فریاد « یا لیتنی کنت معکم »اش را شنیده باشی و همراهش خوانده باشی: «حسرت رفتن بر این دل مانده است   دست و پایم سخت در گل مانده است  کاروان رفت و ما جا مانده ایم   زیر بار غصه ها واماندهایم   استخوان بر استخوان سائیده ایم     داغ لاله داغ لاله دیدهایم» من همویم همان مثلاً دوست ...

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی... سوالی دارم: تو می توانی حرکت کنی؟ بگذار لفظ قلم صحبت کردن را کنار بگذارم پر پرواز داری؟ اصلاً بلدی بپری؟ سعی می کنی؟ نه ...نه ... شعار نده ...سعی کن راستشو بهم بگی من یه غریبه ام همون غریبه مثلاً دوست... ها پس تو پریدن بلدی ... آخه اگه بخوای بپری که نمی تونی نه نه من پرواز بلد نیستم اما (آخه اگه پرواز بلد بودم دیگه اینجا نمی موندم) اما اونایی رو که پریدن دیدم اونا که مثل تو نبودن بابا جون بارت سنگینه اگه قرار باشه بپریم تو یا زمین می خوری یا زود خسته می شی بارتو سبک کن من نمی گم بابا علی(ع) میگه: تخففوا تلحقوا...سبکبار شوید تا ملحق شوید ... پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر!!! پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد...

 

 

                    

 

بي بال پريدن را از كه آموختي اي دوست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

سخنان امام خمینی (ره) در مورد تحریم اقتصادی و خودکفایی

مهمترین عامل در کسب خودکفایی و بازسازی ، توسعه مراکز علمی و تحقیقات و تمرکز و هدایت امکانات و تشویق کامل و همه جانبه مخترعین و مکتشفین و نیروهای متعهد و متخصصی است که شهامت مبارزه با جهل را دارند و از لاک نگرش انحصاری علم به غرب و شرق در آمده و نشان داده اند که می توانند کشو را روی پای خود نگهدارند


ما باید این را بفهمیم که همه چیز هستیم و از هیچ کس کم نداریم ما که خودمان را گم کرده بودیم باید این خود گم کرده را پیدا کنیم و این فکر که بر ما تحمیل شده بود که اگر دست خارج کوتاه شود می میریم را با تمام قدرت از بین ببریم


مطمئن باشید که در دراز مدت شما همه کار می توانید بکنید امیدوارم که مغزها را به کار بیندازید و آن خوف هایی که ایجاد کرده بودند در کشور ما ، آنها را هم کنار بگذارید و با شجاعت وارد بشوید و کار خودتان را انجام دهید


اتکا  خودمان را هرروز به خارج کم بکنید و یک وقتی برسد که هیچ اتکا به خارج ما نداشته باشیم همه چیز خودمان را خودمان تهیه کنیم


این محاصره اقتصادی را که خیلی از آن می ترسند من یک هدیه ای می دانم برای کشور خودمان برای اینکه محاصره اقتصادی معنیش این است که ما یحتاج ما را به ما نمی دهند وقتی که ما یحتاج را به ما ندادند خودمان می رویم دنبالش . ممکن است یک ده سال زحمت بکشیم ده سالی گرفتاری داشته باشیم اما نتیجه آخرش این است بعد از ده سال خودمان هستیم دیگر احتیاج به اینکه دست دراز کنیم طرف این موسسه و آن موسسه یا آن کشور و این کشور محتاج به این نیستیم


این جنگ و تحریم اقتصادی و اخراج کارشناسان خارجی تحفه ای الهی بود که ما از آن غافل بودیم اکنون اگر دولت و ارتش کالاهای جهانخواران را بخود تحریم کنند و به کوشش و سعی در راه ابتکار بیفزایند امید که کشور خود کفا شود


وقتی که محاصره اقتصادی بشود افکار همه مردم متوجه به این پیدا می کند که ما باید خودکفا باشیم و متخصصین ما مشغول می شوند و افکار خودشان را به راه می اندازند و قدرت خودشان را به راه می اندازند و ایران را مستغنی می کنند از خارج


من مطمئنم که ملت عزیز ایران یک لحظه استقلال و عزت خود را با هزاران سال زندگی در ناز و نعمت ولی وابسته به اجانب و بیگانگان معاوضه نمی کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

سردار سرلشكر پاسدار شهيد حاج حسين خرازي فرمانده لشكر 14 امام حسين(ع)

تولد وكودكي

به سال 1336 ه.ش. در يكي از محله‌هاي مستضعف‌نشين شهر شهيدپرور اصفهان بنام كوي كلم، در خانواده‌اي آگاه، متقي و با ايمان فرزندي متولد شد كه او را حسين ناميدند. از همان آغاز، كودكي باهوش و مودب بود. در دوران كودكي به دليل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم ديني، او نيز به اين مجالس راه پيدا كرد. از آنجا كه والدين او براي تربيت فرزندان اهتمام زيادي داشتند، او را به دبستاني فرستادند كه معلمانش افرادي متعهد، پايبند و مراقب امور ديني و اخلاقي بچه‌ها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكاليف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سيد – مي‌رفت و به خاطر صداي صاف و پرطنيني كه داشت، اذان‌گو و مكبر مسجد شد. 

فعاليتهاي سياسي – مذهبي

حسين در زمان فراگيري دانش كلاسيك، لحظه‌اي از آموزش مسائل ديني غافل نبود. به تدريج نسبت به امور سياسي آشنايي بيشتري پيدا كرد و در شرايط فساد و خفقان دوران طاغوت گرايش زيادي به مطالعه جزوه‌ها و كتب اسلامي نشان داد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي به سربازي اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازي، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. طولي نكشيد كه او را به همراه عده‌اي ديگر بالاجبار به عمليات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسين از اين كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهي و شعور بالاي خود، نماز را در آن سفر تمام مي‌خواند. وقتي دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: «اين سفر، سفر معصيت است و بايد نماز را كامل خواند.» در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازي فرار كردند و به خيل عظيم امت اسلامي پيوستند. آنها در اين مدت، دائماً در تكاپوي كار انقلاب و تشكل انقلابيون محل بودند. 

پس از پيروزي انقلاب اسلامي 

شهيد حاج حسين خرازي از همان آغاز پيروزي انقلاب اسلامي، درگير فعاليت در كميته انقلاب اسلامي، مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان بود و لحظه‌اي آرام نداشت. به خاطر روحيه نظامي و استعدادي كه در اين زمينه داشت، مسؤوليتهايي را در اصفهان پذيرفت و با شروع فعاليت ضدانقلابيون در گنبد، مإموريتي به آن خطه داشت. دشمن كه هر روز در فكر ايجاد توطئه‌اي عليه انقلاب اسلامي بود، غائله كردستان را آفريد و شهيد حاج حسين خرازي در اوج درگيريها، زماني كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهايي كه در زمينه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهيد علي رضاييان فرمانده قرارگاه تاكتيكي حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهي گردان ضربت كه قوي ترين گردان آن زمان محسوب مي‌شد، وارد عمل گرديد و در آزادسازي شهرهاي ديگر كردستان از قبيل ديواندره، سقز، بانه، مريوان و سردشت نقش مؤثري را ايفا نمود و با تدابير نظامي، بيشترين ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.  

شهيد و دفاع مقدس 

شهيد خرازي با شروع جنگ تحميلي بنا به تقاضاي همرزمان خود، پس از يك‌سال خدمت صادقانه در كردستان راهي خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولين خط دفاعي كه مقابل عراقيها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوين تشكيل شده بود (و بعداً در ميان رزمندگان اسلام، به «خط شير» معروف شد) منصوب گشت. خطي كه نه ماه در برابر مزدوران عراقي دفاع جانانه‌اي را انجام داد و دلاوراني قدرتمند را تربيت كرد. اين در حالي بود كه رزمندگان از نظر تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي شديداً در مضيقه بودند، اما اخلاص و روح ايمان بچه‌هاي رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختيها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عمليات و جانفشاني بودند. در عمليات شكست حصر آبادان، فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقي ها با نصب آن دو پل بر روي رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد. شهيد خرازي در آزاد سازي بستان بهترين مانور عملياتي را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه هاي رملي و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عمليات پيروزمندانه طريق القدس بود كه تيپ امام حسين (ع) رسميت يافت.          

 در عمليات فتح المبين دشمن را در جاده عين خوش با همان تدبير فرماندهي اش حدود 15 كيلومتر دور زد و يگان او در عمليات بيت المقدس جزو اولين لشكرهايي بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسيد و در آزاد سازي خرمشهر نيز سهم بسزايي داشت.از آن پس در عمليات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر 4 و خيبر در سمت فرماندهي لشكر امام حسين(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد. در عمليات خيبر كه توام با صدمات و مشقات زيادي بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود، اما شهيد خرازي هرگز حاضر به عقب‌نشيني و ترك موضع خود نشد، تا اينكه در اين عمليات يك دست او در اثر اصابت تركش قطع گرديد و پيكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد. از بيمارستان يزد – همانجايي كه بستري بود – به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئي برداشته، لازم نيست زحمت بكشيد و به يزد بياييد، چون مسئله چندان مهمي نيست. همين روزها كه مرخص شدم خودم به ديدارتان مي‌آيم. در عمليات والفجر 8 لشكر امام حسين(ع) تحت فرماندهي او به عنوان يكي از بهترين يگانهاي عمل كننده، لشكر گارد جمهوري عراق را به تسليم واداشت و پيروزيهاي چشمگيري را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پيچيده‌ترين مناطق جنگي بود، به دست آورد.

در عمليات كربلاي 5 در جلسه‌اي با حضور فرماندهان گردانهاو يگانها از آنان بيعت گرفت كه تا پاي جان ايستادگي كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نيست از همين حالا در عمليات شركت نكند، زيرا كه اين يكي از آن عمليات هاي عاشقانه است و از حسابهاي عادي خارج است. لشكر او در اين عمليات توانست با عبور از خاكريزهاي هلالي كه در پشت نهر جاسم – از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهي ادامه داشت – شكست سختي به عراقيها وارد آورد. عبور از اين نهر بدان جهت براي رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبيت مواضع فتح شده، عامل سقوط يكي از دژهاي شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند. هدايت نيروهاي خط شكن در ميان آتش و بي‌اعتنايي او به تركشها و تيرهاي مستقيم دشمن و ايثار و از خودگذشتگي او، راه را براي پيشروي هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهي در آن صبح فتح و پيروزي، حاج حسين با خضوع و خشوع به نماز ايستاد. 

خصوصيات برجسته شهيد

شهيد خرازي با قرآن و مفاهيم آن مانوس بود و قرآن را با صداي بسيار خوبي قرائت مي‌كرد. روزهاي عاشورا با پاي برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسين(ع) در بيابانهاي خوزستان به سينه‌زني و عزاداري مي‌پرداخت و مقيد بود كه شخصاً در اين روز زيارت عاشورا بخواند. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كم‌نظيري داشت. با همه مشكلات و سختيها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفي نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براي همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهي خاصي برخوردار بود. حساسيت فوق‌العاده‌اي نسبت به مصرف بيت‌المال داشت، هميشه نيروها را به پرهيز از اسراف سفارش مي‌كرد و مي‌گفت: وسايل و امكاناتي را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگي جنگي تهيه مي‌كنند و به جبهه مي‌فرستند بيهوده هدر ندهيد، آنچه مي‌گفت عامل بود، به همين جهت گفتارش به دل مي‌نشست. حاج حسين معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و از اهتمام به آموزش نظامي برادران و تربيت كادرهاي كارآمد غافل نبود. نيمه‌هاي شب اغلب از آسايشگاهها و محلهاي استقرار نيروي لشكر سركشي نموده و حتي نحوه خوابيدن آنها را كنترل مي‌كرد. گاه، اگر پتوي كسي كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روي او مي‌كشيد. او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدي رسيدگي مي‌كرد. 

شهيد خرازي يك عارف بود. هميشه با وضو بود. نمازش توام با گريه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمي‌شد. او معتقد بود: هرچه مي‌كشين و هرچه كه به سرمان مي‌آيد از نافرماني خداست و همه، ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد. دقت فوق‌العاده‌اي در اجراي دستورات الهي داشت و اين اعتقاد را بارها به زبان مي‌آورد كه: سهل‌انگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد. دائماً به فرماندهان رده‌هاي تابعه سفارش مي‌كرد كه در امور مذهبي برادران دقت كنند.

هميشه لباس بسيجي بر تن داشت و در مقابل بسيجي‌ها، خاكي و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگي و بي‌پيرايگي از ويژگيهاي او بود. 

در توصيف شهيد چنين گفته‌اند:

حجت‌الاسلام والمسلمين محمدي عراقي: درود بر او كه صادقانه در ميدان خونبار جهاد في سبيل‌الله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خيل اولياي خاص الهي راه كمال پيمود و با عزت و افتخار به سوي ملكوت اعلي و سراپرده قرب الي الله عروج نمود. «طوبي لَهُم و حُسنُ مَآب.» آري، شهيد خرازي قبل از شهادت نيز شهيد زنده بود. او با چهره محبوبش و سيماي نورانيش حكايت از جهشي جديد و تقربي نوين برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت.

مهندس ميرحسين موسوي: خرازيها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمايش زيستن و درس زيبا مردن را به ما بياموزند. هنر خرازيها فتح خرمشهر و بستان نيست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگي هنرمندانه و حياتي جاودانه.

سردار فرماندهي كل سپاه : ما برادر عزيزي را از دست داده‌ايم و چه مشكل است دنيا را تحمل كردن بعد از رفتن اين عزيزان، خدايا! حسين خرازي ما را در آخرت نزد صديقين قرار بده و ياد او را به دل ما پايدار ساز.

نحوه شهادت  

او با آنكه يك دست بيشتر نداشت ولي با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هيچ‌گاه احساس كمبود نمي‌كرد و براي تأمين و تدارك نيروهاي رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراواني مي‌نمود. در بسياري از عملياتها حاج حسين مجروح شد. اما براي جلوگيري از تضعيف روحيه همرزمانش حاضر نمي‌شد به پشت جبهه انتقال يابد. در عمليات كربلاي 5 ، زماني مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پييگير جدي اين كار شد، كه در همان حال خمپاره اي در نزديكي اش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملكوت اعلي پرواز كرد و اين سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهي ماوا گزيد. سردار دلا وري كه همواره در عمليات ها پيشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسايي مي رفت.در هر شرايطي تصميمش براي خدا و در جهت رضاي حق بود. او يار حسين زمان، عاشق جبهه و جبهه‌اي ها بود و وقتي به خط مقدم مي‌رسيد گويي جان دوباره‌اي مي‌يافت؛ شاد مي‌شد و چهره‌اش آثار اين نشاط را نمايان مي‌ساخت. شهيد خرازي پرورش يافته مكتب حسين(ع) و الگوي وفاداري به اصول و ايستادگي بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شيفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حيا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سيراب شده بود كه كمترين شائبه سياست‌بازي و جاه‌طلبي به دورترين زاويه ذهنش راه نمي‌يافت. اين شهيد سرافراز اسلام با علو طبع و همت والايي كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگراييد و شكوفه‌هاي سفيد نهال وجودش را آفت نفس، تيره نگردانيد. در لباس سبز سپاه و ميقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در مناي شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرين تسليم نمود.

رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد ايشان مي‌فرمايند: او (حسين خرازي) سردار رشيد اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخيره‌اي از ايمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزي براي خدا و نبرد بي‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهي فرود آمد و به لقاءالله پيوست.

درود بر او و بر همه همسنگرانش كه خود نامش حسين بود و لشكرش نيز همنام مولايش امام حسين(ع).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

ميدان مين

پرچم، پيشاني‌بند، انگشتر، چفيه، بي‌سيم روي كولش، خيلي بانمك شده بود؛ گفتم: « چيه خودتو مثل علم درست كردي؟ مي‌دادي پشت لباست هم برات بنويسن. »
پشت لباسش رو نشان داد؛ « جگر شير نداري سفر عشق مرو. » گفتم: « به هر حال اصرار بيخود نكن؛ بي‌سيم‌چي، لازم دارم ولي تو رو نمي‌برم. هم سنت كمه، هم برادرت شهيد شده. » از من حساب مي‌برد، حتي يك كم مي‌ترسيد. دستش رو گذاشت رو كاپوت تويوتا و گفت « باشه، نميام. ولي فرداي قيامت شكايتتو به فاطمه زهرا مي‌كنم. مي‌توني جواب بدي؟ »
گفتم: « برو سوار شو. »
گفتم: « بي‌سيم‌چي .»
بچه‌ها مي‌گفتند: « نمي‌دونيم كجاست. نيست. »
به شوخي گفتم: « نگفتم بچه است؛ گم مي‌شه؟ حالا بايد كلي بگرديم تا پيداش كنيم ... »
بعد عمليات داشتيم شهدا رو جمع مي‌كرديم. بعضي‌ها فقط يه گلوله يا تركش ريز، خورده بودند. يكي هم بود كه تركش سرش را برده بود. بَرِش گرداندم. پشت لباسش را ديدم « جگر شير نداري سفر عشق مرو»
شمردم. پانزده تا بود، يعني پانزده نفر. درست همان پانزده نفر.
توجيه انجام شده بود. وظايف گروهان‌ها هم مشخص شده بود.
سؤال‌ها هم پرسيده شده بود. حالا فرمانده گردان سؤال مي‌پرسيد، فرمانده گروهان و معاون‌ها جواب مي‌دادند. سؤال آخر « اگه يه جا وقت كم آورديد، به يه چيز حساب نشده‌اي خورديد، ميدون ميني، سيم خارداري، چيزي، اون وقت چي مي‌كنيد. »
سكوت، سكوت، سكوت، آخر بك نفر بلند شد و گفت: « حاجي جان، فكر اون جاش رو هم از قبل كردهءايم. كار پيش مي‌ره، نگران نباش.» پرسيد: « چه جوري؟ »
گفت: « حاجي بي‌خيال شو. بذار اگه لازم شد، عمل كنيم. چه كار داري شما، اگر لازم هم نشد كه نشده ديگه. »
اصرار، اصرار، اصرار، بالاخره تسليم شد. « ديشب بچه‌هاي ما ليست گرفتند توي گروهان ما پونزده نفر حاضرند توي ميدون مين يا روي سيم خاردار بخوابن تا بقيه رد شن. اگه لازم شه مي‌خوابن. »
شمردم، پانزده تا بود، درست همان پانزده نفر.
پيرزن همانطور كه با دستش به آن تيرك چوبي شكسته تكيه داده بود، يك ريز ناله و نفرين مي‌كرد. حق داشت؛ سيل، تمام خانه و زندگي‌اش را به هم ريخته بود.
مرد جوان از كار ايستاد؛ با پشت دست راستش عرق از پيشاني گرفت. از روي رضايت، لبخندي بر لبانش نقش بست:‌« خُب اين هم از اين. ديگه تمام شد مادرجان ! اگر اجازه بدين ما ديگه مرخص بشيم و برسيم به بقيه خونه‌ها»
پاچه‌هاي شلوارش را كه تا زانو بالا زده بود، محكم كرد و بيلش را برداشت كه برود. از پشت سر، صداي پيرزن شنيده شد:
« خدا خيرت بده جوون، پير شي الهي.كاشكي اين آقاي شهردار هم يه جو، غيرت تو رو داشت. خدا از سر تقصيراتشون بگذره كه اصلاً به فكر مردم نيستن و فقط دنبال خوشي خودشونن ... »
مرد جوان ايستاد. سرش را پايين انداخت و با خجالت، آرام گفت: « حلالمون كنين مادر » و رفت. قبل از آن كه پيرزن اشك‌هايش را ببيند. خبر خيلي زود در شهر پيچيد. پيرزن هم از طريق تلويزيون با خبر شد: « مهدي باكري، شهردار اروميه، صبح ديروز در جبهه‌هاي حق عليه باطل به دست مزدوران بعثي به شهادت رسيد.»
چه‌قدر چهره آقاي شهردار، براي پيرزن آشنا بود !
هر كس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌آمد انتهاي خاكريز. وقتي صدايش مي‌زدند، مي‌فهميديم كه يك نفر ديگر بار و بنه‌اش را بسته.
هركس مي‌افتاد، فرياد مي‌زد: « امدادگر ... امدادگر ! » اگر هم خودش نمي‌توانست، اطرافيانش داد مي زدند:‌ « امدادگر » خمپاره منفجر شد. امدادگر افتاد. ديگران نفهميدند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش مي گفت: « يا زهرا، يا زهرا ! »
مي‌آمدند بعد نماز تو گوشم مي‌گفتند: « آقا مهدي ! ... نوكرتيم، منم بزار قاطي او بيست‌تايي‌هات ...
...بيست و يكي هم شد طوري نيس. تو ركاب سوار مي‌شيم. هي با خودم مي‌گفتم: « بيست تايي ديگه چيه؟ چهل‌تايي داشتيم، اما بيست تايي؟ »
صدايش كردم. آمد. گفتم: « اين قضيه بيست تايي‌ها چيه؟ »
گفت: « برو خودتو سياه كن. »
گفتم: « بابا من نمي‌دونم، به كي قسم نمي‌دونم. »
گفت: « مگه قرار نيست بيست نفر برن واسه شكستن خط؟»
گفتم: « تو از كجا مي‌دوني؟»
يه جوري نگاهم كرد.
هادي مي‌گويد: « مي‌گه نذر كرده اين ميدون مين رو خودش باز كنه. »
مي‌گويم: « خوب، بالاخره يكي بايد باز كنه ديگه. چه فرقي مي‌كنه؟ بذارين خودش باز كنه. »
هادي بهش مي‌گويد: « عراقي درست بالا سرته. مواظب باش. »
دست تكان مي‌دهد و مي‌گويد: « دارمش »
عراقي بالاي سر. انگار كور شده. نمي بيندش. اما يكي از تيرهاي سرگرداني كه هر از چندي سمت ميدان مين شليك مي‌كنند، به پايش مي‌خورد. بر مي‌گردد. بي صدا.
هادي بهش مي گويد: « خسته نباشي عزيز، دستت درست. »
پيشانيش را مي‌بوسد. به يك نفر مي‌گويد: « كمك كنيد منتقل شه عقب. »
گريه مي‌افتد « نذر دارم. بايد تمومش كنم. »
پايش را با چفيه مي‌بندد و دوباره توي ميدان مين. نذرش را كه ادا كرد، به سجده رفت. آدم با گلوله توي پا شهيد نمي‌شود، ولي با گلوله توي پيشاني كه مي شود.

منبع : سايت montazerghaem.parsiblog.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |